|
|
|
|
|
شاد، چون کسی که رودخانه ای را نوشیده است شاد، چون رودخانه در ریه های مردی مغروق بر سنگفرش روشن عصر می خواهد نی سیگارش را بگرداند، تا ابد به گرد جهان و عصایش را بگذارد کنار نرده ها وقتی که در کالسکه وا می شود برای مردی مست که روی دست دنیا خوابیده است. « محمد باقر کلاهی اهری » سلام گاهی برای کارهایی که انجام می دهیم، ظاهراً دلیل قانع کننده ای نداریم؛ درست مثل همین سطرها که دارند پشت سر هم ردیف می شوند. این بار بعد از مدت ها می خواهم این طور بنویسم: ورودم به دنیای وبلاگ نویسی چندان بی دلیل نبود، و لابد خروجم نیز همین طور است. خوشبختانه نه بر سر کسی منتی دارم و نه دِین کسی بر سرم سنگینی می کند. در مدت دو سال فعالیتم، مقالات، شعرها، داستان ها و یادداشت های قابل ملاحظه و غنیمتی خواندم و از این رهگذر با دوستان خوبی آشنا شدم. سعی کردم طبق معمول نباشم و با افتخار برای تمام مطالبی که می خوانم، پیامی بگذارم و حتماً نقد و نظری داشته باشم و به این بیماری دچار نشوم که: « وبلاگ زیبایی دارید، مطالبتون خوب بود، به من هم سر بزن. » این پست شاید خداحافظی من از دنیای وبلاگ نویسی باشد یا نباشد. ممکن است این پست آخرین مطلبم باشد و ممکن است روزی، روزگاری دیگر نیز بخواهم خبری، مطلبی، چیزی یادداشت کنم....اما قبل از خداحافظی و سپاس از دوستی و همراهی بسیاری از عزیزان که حرف های مرا می خواندند و گاه نقد و نظری هم داشتند، عرض کنم اولین کتاب من با عنوان « کلیدر، این خاک مهربان » آماده ی چاپ شد. این کتاب که حاصل چند سال تحقیق و نگارش ناپیوسته ی بنده می باشد، در زمینه ی مردم شناسی است و در واقع مونوگرافی روستای کلیدر می باشد. دو مجموعه ی شعرم نیز که یکی غزل و دیگری سپید است، آماده ی چاپ هستند که آن ها نیز حاصل یک دهه فعالیت ادبی من می باشند و خیلی اصرار دارم بعد از چاپ « کلیدر، این خاک مهربان » به چاپ برسند. و کلام آخر این که غزل « نادر » آخرین غزل من است و آن را به تمامی خوانندگان عزیز تقدیم می نمایم و دست تمامی شما را عاشقانه می بوسم و خداحافظ. نادر، پلنگِ نادرِ مه دره ی کلات لشگر کشیده، حاضر و آماده در هرات دارد به سمت شرق جلو می کشد به غیظ تا فتح کوه نور کند، فتح سومنات ـ حالا گرفته ایم شمال و جنوب را حالا بگو دبیر بیارد قلم، دوات از شرق تا به غرب همه زیر سلطه است سهم تمام مردم از هند تا فرات ارزانی تمام شما مردم عزیز دشت مُغان و شربت و شیرینی و نبات *** جنجال هسته ای، خبر داغ شنبه صبح تهران، سران غرب، سر میز سور و سات باجِ سبیل روسیه، چین، البرادعی نفرین به روزگار، به این دور بی ثبات گو آسیاب چرخ نچرخد چنین تباه افتاده است کار جهان دست لوط و لات مات که مانده ایم چنین، ها ؟ بگو چه کس شاه ِ جهانگشای مرا کرده کیش و مات ؟ نادر! بلند شو که جهان شرمگین شود تا که جهان غرب بیفتد به دست و پات یعنی غرور ملی ما را به ما ببخش ما خسته ایم و دلزده دیگر از این بساط.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
باسلام فراوان یک شعر و همین! برفي سنگين را آرزو دارم در صبح يك روز تعطيل برفي كه گنجشكان را به حياط خانه مي كشاند من پرده را كنار بزنم زني زيبا را ببينم كه از پياده رو مي گذرد با لبخندي آرام بر لبانش و دسته اي گنجشك كه سينه اش بلند مي شود *** فكر مي كنم شهر به سمتي كه او مي رود سنگین شده باشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:15 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار آمد، پریشان باغ من افسرده بود اما به جو برگشت آب رفته، ماهی مرده بود اما امروز حرفهای زیادی برای گفتن دارم اما به این دلیل که متأسفانه در این مدت دریافته ام مخاطبان وبلاگها حوصله ی خواندن مطالب طولانی را ندارند، خیلی سعی می کنم مختصر صحبت کنم: 1- سال گذشته مرگ عزیزان زیادی را شاهد بودم، آرامش زیبایی را برای این عزیزان آرزو کرده و یادشان را در دلم زنده نگه می دارم. 2- دوست خوبم ـ رضا بروسان ـ برنده ی اولین دوره ی شعر خبرنگاران شد، این جایزه را به آن قسمت از جامعه ی ادبی ایران که شعر جدی را دنبال می کنند و بعد به خود رضا بروسان، رمائیل مهریار، آبان صابری، علی رضاجهانشاهی، جواد شریفی، الهام اسلامی، نرگس برهمند و خودم تبریک می گویم. 3- چند روز قبل خبرگزاری شبستان با بنده گفتگویی داشت درباره ی « تأثیر هنر بر فرهنگ » و البته بحث های حاشیه ای که به خواندنش می ارزد. ایـنـجـارا کلیک کنید. 4- سال نو ایرانی، نوروز 1386 را به تمامی عزیزانم شادباش می گویم و همه ی نیکی های اهورایی را تقدیمشان می کنم. 5- در بُندِهِش، بخش یازدهم می خوانیم: « همه ی نیکی ها چون از اَبَرگَران به گیتی آید، به خردادروز نوروز است آید که همه روز آید اما آن روز بیش آید. پیداست که اگر آن روز بر تن جامه ای نیکو بدارند و بوی خوش بویند و مُروای نیک کنند، و در نشستن از جای ناپاک و مُرم بد دور بُوند و آبها را بهر کنند و ستایش های بایسته را انجام دهند، آن سال نیکویی بدیشان رسد و بدی را از ایشان بیش دور سازد.....» و در التفهیم لاوائل صناعة التنجیم ابوریحان بیرونی آمده است: « نوروز نخستین روز است از فروردین ماه، و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است....» هاشم رضی نیز در کتاب جشن های آب می نویسد: « روایات تاریخی در پیدایش نوروز به تفصیل نقل شده است. ابوریحان بیرونی عللی چند آورده است که نمایان ترین آن نسب نوروز است به جمشید که فردوسی موجب رواج و شهرت آن شده است و این که جمشید پس از برقرارساختن نظام زندگی و عدل و داد، سرِسال نو، روز هرمزد از فروردین به تخت نشست و مردم شادی کردند و آن روز را « روز نو » خواندند و از وی چنین تجدید خاطره ای یادگار ماند.» این سه قول را نقل کردم که در باب نوروز چیزی گفته باشم در آغاز سال نو. اما کدام عید؟ کدام خوشی؟ راستش نمی دانم خوشحال باشم یا غمگین؟ لابد این هم از حس و حالی است که در مواجهه با سال خوک به آدم دست می دهد! از طرفی وضعیت غم انگیز ایران را در صحنه ی بین الملل می بینم و قطعنامه ها و خط و نشانهایی که علیه ما کشیده می شود و از طرفی خوشی مردم را در آستانه ی سال نو و خرید شب عید و ماهی قرمز و سفرهای نوروزی.... که اتفاقاً امسال زودتر از سال های قبل راه افتاد. از طرفی حرکت مسموم و خزنده ی غربی ها را می بینم که هماهنگ با حملات و تهدیدهای سیاسی نسبت به دولت و جامعه ی ایران، با ساخت فیلم 300 تمدن غنی ایرانی را هدف قرار داده است و از سوی دیگر مردمی که انگار نه انگار برایشان فرق می کند در کجای جهان، در کدام موقعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ... ایستاده اند. حقیقتاً مانده ام که دم غنیمتی مردم را باور کنم و خوش باشم با همین خوشیِ خیامی آن ها یا باید نگرانشان باشم، نگران همه ی داشته های ملی، تاریخی، قومی و آرمانی که هزاران هزار سال از عمر آن ها می گذرد؟ مطمئناً مسئولان و سیاستمداران ما خیلی دوست ندارند که یکی مثل من بگوید وضعیت ایران نگران کننده است اما مگر می توان چشم ها را بست؟ ما می خواهیم به انرژی هسته ای دست پیدا کنیم. این یکی از هزاران خواسته ی ما ایرانیان است که با اصرار فوق العاده ی دولتمردان ایرانی دنبال می شود. تا اینجایش خوب است و باید به همه ی دست اندرکاران این جریان خسته نباشید هم گفت. اصلاً اگر ما حمایت نکنیم، باید چه کسی، مثلاً کویتی ها حمایت کنند؟ اما حرف من این است که باید ببینیم در ازای آن چه از دست می دهیم؟ غربی ها با تبلیغات گسترده ی خود یک جهان را علیه ما بسیج کرده اند و امروز در همه ی جبهه ها دارند به ما می تازند. آیا دولت فکری به حال چشم های اسفندیار جامعه ی ایرانی کرده است؟ حرفهای زیادی برای گفتن هست که من تنها همین فیلم کذایی 300 را موضوع حرفم قرار می دهم. زمانی که مهره ای از شطرنج را جلو می بریم، باید ببینیم در ازای این حرکت چه منافعی را دنبال کرده و از سوی دیگر چه مهره هایی را از دست می دهیم؟ البته سیاست های دولت آن قدر کارشناسی شده هست که به تأیید یا توبیخ من و امثال من نیازی نباشد اما من نگران مهره هایی هستم که از دست می دهیم. آمریکایی هایی که تا 519 سال قبل که توسط کریستف کلمب کشف شد، جز اقوامی سرخپوست که به صورت کاملاً وحشی در جنگل ها و غارها می زیستند و در اولین برخورد 40 نفر از همراهان آن ماجراجوی اسپانیایی را کشتند، نبودند. درست در همان زمان که قاره ی آمریکا کشف می شد (1498 میلادی ) و کریستف کلمب خیال می کرد به هندوستان رسیده است، ایران در فاصله ی سال های بین 1384 تا 1500 میلادی با حاکمان سلسله ی تیموری تمدن درخشانی را تجربه می کرد و تازه دوران طلایی خود را هم پس پشت گذاشته بود؛ دولت هایی که تنها امپراطوری جهان بودند و هنوز هم هیچ ملتی مثل آن ها را نداشته و ندیده است: از مادها که متحدشدگان آریایی ها بودند و « دیااکو» آن ها را در شهر هگمتانه متحد کرد تا هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و ..... چه دولت هایی، چه آیین ها و آداب و رسومی، چه تمدن درخشانی، چه دینی، چه کتابی، چه مردمی، چه بزرگانی، چه شاعران و نویسندگان و دانشمندانی، چه آثار هنری، علمی، ادبی ماندگاری ....دریغ! حالا به جایی رسیده ایم که یک مشت ابله تاریک بین که از آغاز شناخته شدن شان تنها 500 سال می گذرد، می خواهند تمدن و فرهنگ 8000 ساله ی ما را خدشه دار سازند و اتفاقاً دست در جایی گذاشته اند که در این سال ها نشان داده ایم خیلی هم دردمان نمی آید. یک روز دهات امارات را علیه ما برمی انگیزند که ادعای مالکیت سه جزیره ی ما را داشته باشد، روزی نام خلیج فارس را به خلیج عرب تغییر می دهند و امروز فیلم کذایی 300 را می سازند و فردا... آن ها تاریخ ما را نشانه رفته اند و هویت ما را. جالب است درست در همین زمان سد سیوند توسط خود ما در دشت فارس ساخته می شود تا مجموعه ی پاسارگاد را تهدید کند، منطقه ی تاریخی جیرفت در روز روشن غارت می شود، ارگ تاریخی شهر یزد تبدیل به پارکینگ می شود، آثار باارزشی از تخت جمشید ناپدید می شود و .... دیگر ملل با ساختن فیلم و سریال های دروغین برای خود تاریخ و تمدنی دست و پا می کنند و ما از انجام کوچکترین حرکت ملی وحشت داریم، معلوم است وقتی ما تاریخ مان را مستند نکنیم، آنها این طور تحریف می کنند. آنها به پیامبر میلیونها مسلمان اهانت می کنند و ما به ساخت فیلم مریم مقدس می بالیم. آنها افغانستان و عراق را ( که کوچک شده های ایران هستند ) با همه ی میراث فرهنگی ارزشمندشان مورد تاخت و تاز قرار دادندو امروز انگشت اشاره شان به سمت تاریخ و هویت ماست و ما ... مطمئناً ساخت فیلم 300 آخرین حرکت مسموم و اهریمنی آنان برای خدشه دار ساختن هویت ایرانی نیست و لازم است مسئولان ما من بعد ایران دوستی و ملی گرایی را فراموش نکنند و با رویکردی روشن بتوانند با حرکتهای فرهنگی این کار غیرفرهنگی غربیها را پاسخ دهند تا حداقل بچه های ما بتوانند جشن آتش را در حیاط خانه هایشان برگزارکنند....... می گویند پرحرفی از پردردی است. به خاطر اطاله ی کلام از عزیزان پوزش خواسته و سالی نیک و « اَشَه » را آرزومندم. جواد کلیدری – اسفند هشتاد و پنجم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:41 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب مشهد هوای سردی دارد. چله ی کوچک خشم به چهره گرفته و « کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را...» الآن باید روی قبر « محمد تقی » را برف سفید کرده باشد! بدنش سرد شده و از بارش این همه برف مور مور بشود، شاید دارد به آخرین داستانش فکر می کند که قرار بود این هفته برای تایپ به من بدهد و نرسید و نرسیدم...! شاید به تابلوی ناتمامش فکر می کند؛ به قلم موهایی که دیگر به هیچ بومی«!» نخواهد خورد، به شعرش که این هفته و هفته های بی شمار دیگر در انجمن خوانده بود و با اقبال روبه رو نشده بود، به اتاق کارش که همیشه مشامش از تنهایی و بوی سیگار ( دانهیل ) پُر بود، به این که بازنشسته شده و هنوز کاری دست و پا نکرده و این همه بیهودگی دارد پدرش را درمی آورد، نمی دانم شاید هم به همین زودی و به همین راحتی رفیق شده باشد با خاک، با خاک سردی که بر سر راه نیشابور قرار گرفته و الآن آرام خوابیده است بدون هیچ چشمداشتی از سوی عزیزانش، دوستانش، دولت و ... « نه، نمی خواهم به مرگی که در آن خفته است، خو کند » اما نه، باید باور کنم که « محمدتقی صبور جنتی » دیگر به پایان رسیده است. چرا که خودش همین را می خواست. وقتی دنیا برایت مفهومی جز زندان نداشته باشد، مرگ بهترین پناه است. گاهی مرگ بهترین دوست آدمی است، آن طور که برای « صبور » بود و همه ی ما می دانستیم. « بخُسب، بیارام، دریا نیز می میرد .» اتفاقاًامشب حسی برای شعر نوشتن ندارم، سکته ی لعنتی!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:28 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
« در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانی است دیروز هم که دست های تو ویران شدند، باد می آمد» این صدای زنی است که چهل سال پیش......، نه! زنی که « به آغاز فصل سرد، ایمان.....» نه! او که « چشم هایش مانند لانه ی خالی سیمرغان......» ، نه! « زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست های سیمانی.....»، نه! « پری کوچک غمگینی که در اقیانوسی مسکن...... » نه! همه ی این ها بود و همه ی این ها نبود. « حقیقت آن دو دست سبز جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد......» فروغ فرخزاد ـ پریشادخت شعر معاصرـ را می گویم. زنی که تنهایی همه ی زنان و دختران را فریاد می کرد. او که زندگی را نه فقط برای انسان ها که برای همه ی اجزای طبیعت می خواست؛ بچه ها، پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها، گل های شمعدانی، ماهی ها و کاشی ها، پرنده ها و حتی سنگ ها. او که به درستی فهمیده بود باید دوست بدارد و دیوانه وار دوست داشت. زنی که می خواست فریاد بزند و فریاد زد: « وقتی سوسک سخن می گوید چرا توقف کنم! » او از « سلاله ی درختان » بود و می دانست که در گیرودار این همه تعفن هلاک خواهد شد و گفت: « تنفس هوای مانده ملولم می کند پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم.» و همین رمز عبوری شد برای او که رهایی را بر بودن مقدم می دانست و صدایش برای تمام نسل ها چون حجمی زنده، پویا و تأثیرگذار باقی ماند؛ « سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که زمهمانی یک آینه بر می گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند....» چهل سال پیش، ساعت چهار بعد از ظهر بیست و چهارم بهمن 1345 خورشیدی « ساعت چهار بار نواخت » و فروغ فرخزاد ـ شاعر همیشه ی لحظه های زندگی ـ دنیا را با همه ی زشتی ها و زیبایی هایش تنها گذاشت. « به مادرم گفتم: دیگر تمام شد گفتم: همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم.» این شعر را هم یک زمانی برای فروغ گفته ام: عشق شروع قشنگی است بانو! سرما با یلدا شروع می شود عشق با تو دمِ غروب که سایه ها در امتداد خیابان قد می کشند یاد تو امتداد موسیقی بلندی است که نوازشش توفانی را به یاد می آورد. کنار کودکی ام به چشم های مشکی درشتت فکر می اندیشم و فکر می کنم در حاشیه ی هر پلک ات چند ستاره ی قرمز جا می گیرد؟ *** بانو! از ستاره که می گویم شب می شود و من به روزی که تو در آن متولد شده ای فکر می کنم از تو که می گویم باران می شد از تو که می گویم سرنوشت حزن آلود پرنده ای دور در من تداعی می شود هوای دل من ابری هوای دل من ابری می خواهم جلوی چشم همه آنقدر برف گریه کنم که تمام مدرسه ها تعطیل شوند. *** ریزش توأمان باران و برف در امتداد خیابانی که حالا سایه ها همه جایش را گرفته اند، چه ناممکن است و شاعرانه! حالا تو می توانی در این خیابان باشی و آنقدر شعر بگویی که لاغر لاغر شوی اما تو نیستی هنوز ساعت چهار.... هنوز بهار نیامده بود که رفتی بعد از تو باور کرده ام « کسی به فکر گل ها نیست.»
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:18 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. رضا عابدین زاده ی عزیز مرا به یک جور بازی دعوت کرده است و آن قدر دوست داشتنی است که نمی توانم شریک نشوم. چیزهای زیادی نوشته بودم که خلاصه اش چنین می شود: ـ خیلی دلم می خواهد « شهر سوخته » را ببینم، شهر سوخته را. آن گونه که گویی بخواهم بنوشم اش. ـ آن شب که با « کریب حسین» در کلیدر بیرون رفته بودیم، برف تا زانویمان بود و ماه در آسمان دیده نمی شد. ـ همیشه هنگام بازگشت به خانه فراموش می کنم شاخه ی گلی بخرم. ـ تا جایی که یادم می آید، هیچ وقت از درس ریاضی خوشم نمی آمده است. اگر چه زبان انگلیسی و عربی ی ی بودند که انگیزه ی ادامه ی تحصیل را در من به شدت کم کردند. ـ به قول عزیزم؛ محمد رمضانی فرخانی: « شهریورا! رزا! ملکوتا! ملاحتا! عشق است باقی و قدحی در اجابتش!»
این هم یک غزل؛ که خیلی پیش تر پیشکش شده است به رضا بروسان. محض اطلاع، مراد از « قهوه خانه» کافه ای است در خیابان جنت مشهد. از خیلی وقت ها قبل دایر بوده است و به اعتقاد خیلی ها جریان اصلی شعر مشهد در آنجا دنبال می شده و می شود.
عصر سرد پنج شنبه اي سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند من و جمع دوستان گاه گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند درد خانه كرده در دلم رفيق! برف در صداي من نشسته است شعر ديگري بخوان رضا! كه آه، قهوه خانه گرممان نميكند فكر مي كنم چقدر خسته ايم، سال هاي سال گريه كرده ايم در عبور روزهاي اشتباه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] روزهاي سرد لعنتي! هنوز، با دهان باز زخم هايمان گريه مي كنيم قاه قاه قاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند] در فضاي قهوه خانۀ شلوغ، من به كودكان قصه فكر ميكنم كودكان كه شب بدون سرپناه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] بچه هاي درس در كنار كار، بچه هاي شخم و خشم و مزرعه آه! چهره هايشان به رنگ كاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] بچه ها كه بعد مَرد ميشوند، بچه ها كه هِي بزرگ ميشوند در ميان گرد و خاك كارگاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] روزهای شاد ما تمام شد، چاي تازه، شعر تازه اي رضا! گرممان نمي شود، نه! هيچ گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند عصرسرد پنج شنبه رفته است، توي گور خود دراز ميكشيم نه ستاره ها، نه روشناي ماه، قهوه خانه گرممان نمي كند آسمان ما چه بي پرنده است، سردي زمان خدا! كشنده است شهر مرده زير چادري سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 4:41 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
« در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانی است آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:41 توسط جواد کلیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
نا ظـــم حـكــمت قلبي آ كنده از زخم و رو شنا يي «ناظم حكمت را فراموش نكنيد؛ پسرم دارد ميميرد، آزادش كنيد!» اين سخن « جلاله خانم» مادر ناظم حكمت است كه روي پل «قالاي» مردم را صدا ميزد و روزنامه پخش ميكرد. اين جملهي تلخ كه مطمئناً با اندوه فراواني ادا ميشده است، از زبان مادر مردي است كه به خاطر مبارزهي عدالتجويانهاش از هشتم آوريل 1950 در زندان «بورصه» ي تركيه اعتصاب كرده بود و امروز روز دوازدهم اعتصابش بود. ناظم حكمت مردي كه در زندان هم « وجودش سرشار از شادي درخشاني است.» او به زندان افتاده است به خاطر اين كه جز جانش چيز ديگري ندارد تا به مردماش هديه كند. « من عقلم را از دست ندادهام، اما هيچكس به حرفهاي من اعتنا نمي كند. اگر من نه از افسردگي، نه ازغم، نه از ضعف و نه در اثر بحرانهاي قلبي راهي را درست تشخيص دادهام، معنايش اين است كه در مبارزه براي به كرسي نشاندن حق و عدالت چيزي جز زندگي خود نداشتهام كه نثار كنم. براي آن كه تأثيري هر چند كو | ||