X
تبلیغات
html> جـــــــــواد کلیــــــــــــدری

غزلی از عمـــــــاد خراســــــــانی


رشتۀ جان من خسته جگر پیچ مده

یعنی آن طرۀ چون سنبل تر پیچ مده

پیچ دادی خم گیسو و دلم شد در تاب

بازش از بهر دلم تاب بهر پیچ مده

این همه پیچ که دارد خم آن زلف بس است

زلف او را دگر ای باد سحر پیچ مده

من خود از دست غم هجر تو در پیچم و تاب

پنجۀ صبر مرا هیچ مدر پیچ مده

چون ز موئی شود آزرده میانت هیهات

بند شمشیر چنان گرد کمر پیچ مده

هست پیچان تنم از تاب غمت رشته صفت

تو به دست ستمش نیز دگر پیچ مده

بر سرت ابن عماد ار همه تیغ آید ازو

تا سرت هست مکش گردن و سر پیچ مده


نگاه کن، از پنجره، بیرون چه منظره ای دارد!



زخم آن چنان بزن که به رستم، شَغاد زد          زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد...

خیلی مشکل است فکرهای بزرگی در سر داشته باشی؛ فکرِ کارهای بزرگ، حرکت های بلندبالا، آرمان های سترگ و کاری، حتی دشمنی ها . مبارزات بزرگ اما در عمل درگیر خُرده دشمنی ها و دعواهای خاله زنکیِ دست و پاگیر و پیش پاافتاده شوی. خیلی آزاردهنده و دلگزاست مثل کدورت مسخره و پوچ من و برادرم که به خاطر کوچکی و بیهودگی اش از خودم بدم می آید. در این جهان وسیع، نفرت پروراندن و دعوا داشتن با برادرت، که دیدگاه های بسیار پیش پاافتاده دارد، بسیار آزاردهنده است. چند سال قبل تر در یکی از شعرهایم گفته بودم:

« عصبانی می شوم از این همه اتوبوس

که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند

مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد

و به غرورم برمی خورد

اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند...»

حال و هوای بهاریِ این روزها باعث شد این چند خط را بنویسم، چرا که حیفم می آید لحظه هایم این طور بیخود و بیهوده بگذرند. خدا این طور آدم ها را نصیب گرگ بیابان نکند.

اما این شعر را از مجموعه ی « یکی این همه گُل را از دستم بگیرد » را به مناسبت نزدیک شدن بهار، می گذارم؛ پیشکش به همه ی خوانندگان بهتر از جانم و سال خوبی را برای همه ی تان آرزو می کنم.

قصیده ی بهار

فردا، با تابشِ آفتاب

از برف های حیاط چیزی نمی ماند

این را کودکی هم که در کوچه سوت می زند، می داند

با خمیازه ای بلند

از میانه ی اسفند خود را بالا می کشند درختان

سال کهنه به پایان می رسد

چون خواب ترسناکی که پاره می شود

جهان چون ماری پوست می اندازد

در کشاکش سنگ ها

به پهلو غلتی می زند

و نوروز می شود

بهار که بیاید

گل ها زیبا می شوند

چیزی چون معشوق من

که با موهای بلندش می تواند اشکم را دربیاورد.

دوست من!

اکنون رؤیاهای بسیاری دارم

و سرم سنگین شده است

مثل رؤیاهایی که موش در سر می پروراند

در تقویم سال هشتاد و هفت.

گاهی فکر می کنم

زندگی برای لحظه های شادش فرصت کوتاهی دارد

نگاه کن

از پنجره، بیرون چه منظره ای دارد!

همه ی این درخت ها

پاییزی را از سر گذرانده اند

اما آدم با همه ی آرزوهایش غمگین است.

خرداد 1387 - مشهد

بدهکاری شعر فارسی به مردم سرزمینش


کارکردن برای شهرت و کشورت، سرور و شادمانی بسیاری دارد. آدمی به خاک خود دِینی دارد که باید سعی کند آن را ادا کند. مثل همین کشتی گرفتن که چند روز قبل در کشورمان جریان داشت؛ تلاشی که در دست های قهرمانان تیم کشتی موج می زد، حس شادمانی عجیبی به همه ی ما منتقل می کرد.

سال 87 بود که برای اولین بار معاونت هنری شهرداری مشهد دست به کار بزرگی زد. اولین بار بود که یک تیم هنری از مردان و زنان هنرمند شهر مشهد، دست به دست هم دادند تا با فرا رسیدن نوروز، این عید ملّی و باستانی، شهرمان را زیبا کنند. تا این که این شهر را شهر گُل و بلبل کردند. این کار قشنگ، سال های بعد هم ادامه پیدا کرد و هرسال، مصمم تر و کامل تر از قبل پیگیری شد. همان ابتدای این حرکت بود که از خودم پرسیدم مگر این بودجه که این سال ها دارد هزینه ی زیباسازی شهر می شود، سال های قبل نبود؟ یا بود و در جاهای دیگر صرف می شد؟ چقدر خوب است پول های ملی، صرف کارهای خوبی از این دست شود. چقدر خوب است مردم منتظر آفرینش و خلق آثار تازه ی هنرمندان شهرشان باشند. از آن سو، چقدر خوب است هنرمندان یک شهر، شادی را به چشم ها و دل های مشتاق مردم شان هدیه کنند.

ای کاش در حوزه ی شعر هم این اتفاق خوشایند بیفتد! همیشه دوست داشته ام و گفته ام، ای کاش شعر هم می توانست در زندگی مردم این شهر و کشور به همین اندازه دخالت کند! راستی چرا این طور نیست؟ گویا خویشاوندی مردم و شعر در گذشته بیشتر بوده، اما به نظرم شعر فارسی این روزها به مردم سرزمینش بدهکار است...

** یک اشکال درسی **


میرزامحمدتقی بهار در سال 1265شمسی در مشهد به دنیا آمد و در سال 1330 درگذشت. پدرش میرزامحمدکاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی، به سال 1322 درگذشت و در این روزها، محمدتقی حدود 18 سال بیشتر نداشت که به فرمان مظفرالدین شاه قاجار، لقب ملک الشعرایی پدر به او اعطا گردید. او در آزمون سخن سنجان، برای کسب این عنوان و نشان دادن توانایی خود، چند بیت سرود. از جمله این دوبیت که در رابطه با چهار واژه ی مطرح شده ی « آینه، ارّه، کفش و مَویز » نوشت:

چون آینه، نورخیز گشتی، احسنت     چون ارّه به خلق، تیز گشتی، احسنت

در کفش بزرگان جهان کردی پا     غوره نشده، مویز گشتی، احسنت

بهار در جوانی ادبیات فارسی و عربی را به درستی آموخت و جدا از ادبیات، علاقه ی وافری به مباحث سیاسی پیدا کرد تا آن جا که از پیشگامان جنبش مشروطیت به حساب می آید. این مسأله در شعرهای او نمود بسیاری پیداکرده است. اگرچه سیاست، بخش عمده ای از اندیشه و زندگی او را تحت الشعاع قرار داده و تا وکالت مردم در مجلس ادامه یافته اما از کار خود که شعر است، هیچ گاه غافل نبوده، همچنین روزنامه نگاری و مباحث تحقیقی از جمله تصحیح متون و تدوین سبک شناسی و ترجمه و .... از علاقمندی های ایشان به محسوب می شود.

دکترغلامحسین یوسفی در " چشمه روشن"،ص453 می نویسد: « استادبهار از تاریخ ایران مایه ها اندوخته بود و از سر وطن دوستی به آن عشق می ورزید. در آثار خود نیز از فراز و نشیب سرگذشت ملت خویش بسیار سخن گفته است. اصولاً نسل بهار، برخلاف پسینیان، علاقه شان به وطن، آگاهانه بود و بااستعدادها و نیازها و مقتضیات ملت و مملکت خویش به خوبی آشنایی داشتند. بی خبری از تاریخ و فرهنگ که ثمره اش بی ریشگی و بی ثباتی است، به نظر آنان ناروا می نمود.»

یکی از شعرهای بسیار زیبای بهار، « دماوندیه 2» است که شاعر در این اثر و در 36 بیتِ نغز، اوضاع بد زمانه ی خود را به تصویر کشیده است:

ای دیو سپید پای دربند     ای گنبدگیتی، ای دماوند!

از سیم به سر یکی کُله خود     زآهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی     بنهفته به ابر، چهرِ دلبند

تا وارهی از دم ستوران     وین مردم نحس دیومانند،

با شیر سپهر، بسته پیمان     با اختر سعد، کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون     سرد و سیه و خموش و آوند،

بنواخت زخشم بر فلک مشت     آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری     از گردش قرن ها پس افکند

ای مشت زمین بر آسمان شو     بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی تو نه مشت روزگاری     ای کوه نِیم زگفته خرسند...

تا بیت مقطع، که:

زین بی خردانِ سفله بستان     داد دل مردم خردمند.

پنج بیت اول شعر، توصیف کوه دماوند است به شکلی بسیار شاعرانه و در بیت ششم می گوید: به خاطر این که زمین از ستم روزگار، سرد و سیاه و خاموش و آوند ( ظرف و جای آب ) شد، از شدت خشم برفلک مشتی زد که آن مشت، تو هستی ای دماوند! سپس ادامه می دهد: تو مشت درشت روزگار هستی که در اثر گذشتن روزها و قرن ها، پس انداز و ذخیره شده ای...

آن چه مراد اصلی این یادداشت شده، معنای بیت بعدی ست. شاعر می گوید: ای مشت زمین!( ای دماوند)  بر آسمان بلند شو و بر شهر ری (مراد تهران است که آن روزها مرکز حکومت بوده است) چند ضربه بنواز...

شعر، گویاست و هیچ سخن شناسی نمی تواند جز این معنی کند، اما درصفحه ی 82 از کتاب « زبان و ادبیات فارسی » پیش دانشگاهی ( مربوط به همه ی  دوره ها )، چاپ سال 1390، بیت 9 به این صورت ضبط شده است:

ای مشت زمین بر آسمان شو     بر وی بنواز ضربتی چند

بر کی؟آیا این یک ایراد تایپی ست که از چشم ویراستاران و نمونه خوانان کتاب دور مانده است یا گردآورندگان و مولفان کتاب مذکور، به عمد نمی خواسته اند دماوند، بر ری ضربه ای وارد کند؟

نکته این جاست که یا نباید متنی در کتب درسی آورده شود و یا اگر نقل شد، رعایت امانت شده و تمام و کمال گفته آید. بدیهی ست دبیر مربوطه در کلاس و ضمن شرح این شعر و این بیت، توضیح خواهد داد که این اثر در نتیجه ی کشمکش های سیاسی و وضعیت رقّت آور زمانه ی خودِ او سروده شده و مراد شاعر، اوضاع نابسامان دهه ی 20 و 30 است، نه الآن و نه این روزگار. پس اگر عمدی در کار مولفان کتاب بوده ( و نه اشتباه تایپی) باید متن اصلاح شده و همان « ری » بیاید، نه « وی » که مشخص نمی شود مرجع ضمیر، به چه کسی و چیزی برمی گردد؟ و قطعاً دانش آموزان خواهند پرسید: آقای مولف! مشت زمین( دماوند)که بر آسمان بلند شد، بر [ چه کسی؟]  ضربه بنوازد؟ آیا دوباره بر آسمان؟؟؟

والله اعلم!

 

بادهـــــــــــا و برگـــــــــــــها

با سلام....................


طرف غروب، صداي حركت چرخ درشكه مي آيد و سرفه ي خشك اسب ها. گويي پارچه ي سياهي را بكشند روي سر آسمان...

خانم جانم ايستاد جلو رف و فتيله ي لامپا را كشيد پايين. همه جا تاريك شد، مثل شبق.

نفت نداره! فتيله ش داشت مي سوخت مادرجان.

آن قدر پلك زدم تا چشمانم به تاريكي خو گرفتند. بعد صداي خَش دار آقايم را شنيدم: - شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل،... كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها...

و از پشت شيشه هاي قطور عينكش، نور مي ريخت روي كتاب.

خانم جانم گفت: اِلاهي دورت بگردم، برو از همسايه ها آتيش بگير، تا وقته اين لامپا رو نفت مي كنم...

اين ها جملات ابتدايي مجموعه داستاني ست مغتنم با عنوان "بادها و  برگ ها "، نوشته ي سروش مظفرمقدم.

سروش را از خيلي وقت قبل مي شناسم، از ده دوازده سال پيش كه ميرفتيم كافه ي جنت، و بعد ها كتابش را خوانده بودم با عنوان " شهر فرنگ "  اما هيچ وقت ارتباطمان از سلام و احوالپرسي ساده اي فراتر نرفته بود. حتي بعد از خواندن شهرفرنگش و حظّ بسياري كه برده بودم يا وقتي كه سروكارم افتاده بود ميراث فرهنگي و فهميده بودم از خويشان هادي تقي زاده است... اما هميشه وقت احوالپرسي هايمان، مي دانستم دستان يك نويسنده ي قابل را مي فشارم. سال گذشته، همان روزهاي بعد از فوت مرحوم رضا بروسان بود كه با من تماس گرفت تا مرثيه اش را در ويژه نامه ي چهلم بروسان بگذارم. بماند كه از قلم افتاد و دريغم آمد. اما از آن زمان به بعد انگار دوستي مان رنگ ديگري به خود گرفت.

چند سالي ست بنده در موسسه ي آموزشي شفا، شاهنامه تدريس مي كنم، امسال از سروش دعوت كردم، همّتي كند و بچه ها را تا آنجا كه ممكن است، با ادبيات داستاني آشنا كند. او با مهرباني پذيرفت و اكنون فقط بچه هاي شفا مي دانند كه پاي درس چه آموزگاري نشسته اند.

چندي قبل هم كه كتاب " قطارساعت هفت " خودم را تقديمش كردم، جوياي كارهاي جديدش شدم و گفت مجموعه ي اخيرش راسال گذشته با همكاري انتشارات افراز تهران، در 125 صفحه و با قيمت 3800 تومان  منتشر كرده و برايم مي آورد ... و آورد.

از قبل با قلم سروش آشنا بودم، به همين دليل هم پيگير كارهايش هستم. او نويسنده ي بسيارقابلي ست و در رديف نويسندگان مستقل قرار دارد. داستان را خوب مي شناسد و با پست و بلندِ كار آشناست. قلمِ گرم و گيرايي دارد. كسي كه ادبيات غني گذشته و همچنين معاصر را خوانده و سال هاست، داستان مي نويسد، مي داند " ادبيات روشنايي ست و رهايي".  او سوژه ي داستان هايش را از خلال زندگي مي گيرد، همه ي اجزاي زندگي، با قلم او داستان مي شوند. پشت كتاب مي نويسد: داستان پيوسته خويش را از چيزي مي انبارد كه زندگي است. هم وهم است و هم واقعيت... اين گونه است كه داستان بخشي از زندگي مي شود و زندگي همواره قسمتي از داستان مي ماند. درست است، مظفرمقدم در كنار اين واقعيت نگاري، هميشه فضايي وهم آلود را هم ترسيم مي كند ( اين مسأله را گويا  در مجموعه ي شهرفرنگ، پررنگ تر از اين مجموعه ديده بودم) و همين نكته شايد او را از بسياري نويسندگان ديگر، متمايز مي سازد. نكته ي ديگري كه در بيشتر نوشته هايش مي شود ديد و از مشخصه هاي كارهايش به حساب مي آيد، روايت گذشته و سير در روزهايي ست كه ديگر براي مخاطب، تاريخ شده اند. واضح است تاريخ معاصر را خيلي خوب مي شناسد و آن قدر حوادث را به ظرافت بيان مي كند كه مخاطب، گذشته را به روشني در زمان حال درك مي كند. خصوصاً كه اين مهم را با فولكلور و ادبيات عامّه درهم مي آميزد و به خوبي هم از عهده ي كار برمي آيد، نه اين كه ناشيانه فقط واقع نگاري كند.( كه اين از آفت هاي نويسندگي ست و در آثار عده اي ديده مي شود) روايت او از زندگي، روايتي سالم و منطقي ست و مخاطب هرگز در خلال حوادث، احساس ملال و سرگشتگي نمي كند. او در داستان هايش هم فضاي شهري را ترسيم كرده و هم روستايي را، و به گمان من در شهري نويسي هايش، موفق تر ست.

گويا در نقل قولي از نظريه پردازان فُرم گرا خوانده بودم كه در تفاوت شعر و نثر گفته بود، در شعر، همه ي عناصر زباني به كار گرفته مي شوند تا حادثه اي ( پيامي) را روايت كنند، در صورتي كه شعر، خودِ آن حادثه است. يعني شكل قرار گرفتن لغات در بستر كلام، ادبيّت و شاعرانگي زبان، مراد اصلي و اولّي شاعر است، نه پيامي كه از متنش گرفته مي شود. به اعتقاد من در داستانهايي كه امروزه نوشته مي شوند، و در زمره ي داستان هاي جدي و دست بالا قرار دارند، هم اين مسأله صدق مي كند. بهره گيري نويسنده از عناصر زياني و هنجارشكني هاي نحوي، داستان هاي كوتاهِ امروز را تا حدّ بسيار مطلوبي برجسته مي سازد. مجموعه داستان بادها و برگ ها هم از اين حيث، در حدّ قابل قبولي ست.دايره ي واژگان وسيع و زبان سالم و محكم مظفرمقدم، ستودني ست، خصوصاً اين كه گاه نوآوري ها و خلاقيت هايي را هم چاشني كار مي كند.

گفتني هاي فراواني درباره ي مجموعه ي بادها و برگها هست اما يكي از آن جهت كه كار من، نقد داستان نيست و ديگر اين كه اين يادداشت را به قصد نقد ننوشتم، از پرداختن به همه ي زوايا، صرفنظر مي كنم و مي گذارم به عهده ي اهالي داستان و منتقدان اين عرصه. هدف من تنها معرفي بيشتر اين نويسنده ي تواناي همشهري و اين كتابِ خاص بود، براي كساني كه مي خواهند از بين كتاب هاي بسياري كه هر روز چاپ و پخش مي شوند، داستان هاي خوبي بخوانند و به قولي، بعد از خريد و مطالعه ي كتاب، احساس بيهودگي و پشيماني نكنند.

براي سروش مظفرمقدم، آرزوي سلامتي مي كنم و منتظر آثار بعدي اش مي مانم.

 والسلام/

جوادكليدري دي 91/

مراسم یادبود غلامرضا بروسان و الهام اسلامی


مراسم یادبود غلامرضا بروسان و الهام اسلامی برگزار شد.

شرح مراسم را در خبرگزاری ایسنا بخوانید.


122-6.jpg

برای رضا هم حرفی ندارم. این روزها ابرها از قول من حرف می زنند...


تنها صدای مرغابی ها ممکن است آرامشت را به هم بزند...


« هر روز که می خواست خودش را بکشد

دلش فرار می کرد.

 قایم می شد زیر فرش

تویِ کشو

لای دفتر شعرش

دلش پرنده ی بازیگوشی بود که نمی خواست بمیرد.»

الهام اسلامی/ دنیا چشم از ما برنمی دارد


این یک نامه است به الهام اسلامی

 

آخرین تصویری که از تو در ذهنم حک شده، مال وقتی ست که کنار لیلا، پشت آن ماشین لعنتی دراز کشیده بودی برای رفتن به شمال. آن جا که رضا روی تخت غسّالخانه دراز کشیده بود و غسّال داشت دست می کشید بر پشت و پهلوی جوانش. من نتوانستم آن جا بایستم و برادرم را در هیأت مرگ ببینم و آمده بودم بیرون. راست آمدم طرف ماشین. روانداز را از صورتت کنار زدم. موهایت ریخته بود روی پیشانی ات. آشفته به نظر می رسیدی و خسته. لیلا اما انگار خواب رفته باشد کنارت، آرام بود و معصوم. دستت را گرفتم، خیلی سرد بود، خیلی سرد. چیزی نداشتم که بگویم جز اشک هایی که بی تابی می کردند. بعد هم رفتید شمال، تو و لیلا اما رضا را آوردیم بهشت رضای مشهد. آخرین تصویر از رضا را هم از وقتی که توی گور می گذاشتمش، به یاد دارم. همان پایین بودم که سعید ایمانی همراه با گریه، تقریباً جیغ زد: جواد صورتش را باز کن. من صورتش را باز کردم و رضا را برای آخرین بار دیدم. او هم مثل شما ساکت بود؛ هم ساکت بود و هم انگار حرف می زد. از آن به بعد مطمئن شدم که دیگر تمام شده، فهمیدم که رضا را برای همیشه از دست داده ایم. حالا یک سال می شود که هر بار دلتنگش می شوم، می روم بهشت رضا. آخرین بار با علی عربی رفتم و نرگس و مرضیه.

چند روز پیش هم آمدیم به دیدن تو. آسمان محمودآباد باران داشت، دل و چشم من و نرگس هم. کوچه های آهی محله را که می آمدیم، سکوت بی پایانی برپا بود اما گورستانی که تو در آن بودی، پُر بود از صدای مرغابی ها. فکر کنم آن ها مرغابی بودند، شاید هم یک جور پرنده ی دیگر که توی شالیزارها رها بودند. از صدایشان قیامتی برپا بود. آن طرف ها نه خانه ای بود و نه آدمی و نرگس می توانست با صدای بلند، ضجّه بزند. من آرام بودم و حسودیم شد به گورستان زیبایی که تو در آن خوابیده بودی. آن وقت ها، همیشه روستایی بودن هردویمان و تجربه ی مشترک زندگی هایمان، ما دو نفر را به هم نزدیک می کرد اما حالا می دیدم که گورستان آهی محله خیلی زیباتر از گورستان کلیدر است. آن جا آرامش خیلی زیادی داشت. تنها صدای مرغابی ها ممکن است آرامشت را به هم بزند و مویه های خواهرت، معصومه.

محمد، برادرت می گفت، رضا هم هر وقت می آمد این جا، از زیبایی این گورستان می گفت. گویا او هم دوست داشته این جا بخوابد اما حالا فقط تو بودی و لیلای کوچک تان.

حتماً متوجه آمدن ما شده ای، حتماً صدای نرگس را شنیدی که بلند بلند صدایت می زد، حتی متوجه مارال که خیلی آرام، گریه ی ما دو نفر را تاب می آورد، شدی. ما شعرهای ناتمامتان را آماده ی چاپ کردیم، حتماً به زودی منتشر می شود و همه می بینند که چقدر به مرگ نزدیک بوده اید این اواخر...

با تو حرف های زیادی دارم اما می گذارم برای بعد. از پیش تو که برمی گشتم، معصومه گفت باید زود برگردی جواد آقا، ببین به الهام قول دادی ها! من به او و تو قول دادم و خیلی زود برمی گردم و حرف می زنم. این چند جمله را برای گرامی داشتن یادتان در یکمین سال دوری تان می نویسم وگرنه مدت هاست به کسی چیزی نگفته و چیزی نشنیده ام. چند روز دیگر هم قرار است برای شما در شمال و برای رضا در مشهد مراسم گرفته شود. من اشک ها و حرف های فراوانی دارم  برایتان... آرام بخوابید الهام اسلامی، رضا بروسان و لیلا.


پاییـــــــــز


سلام

با یک شعر جدید در خدمت هستم:

 

ممکن است همین روزها فرمان ماشین از دستم دربرود

یا در متنی عاشقانه، یکی رگم را بزند

ممکن است سردردم، افسردگی ام کار دستم بدهد

ممکن است یکی از پشت دیوار بیرون بیاید

و با چماق بکوبد وسط سرم

خواستم گفته باشم

به بادهای پاییزی بگو همین طور بی هوا راه نیفتند توی کوچه ها

این روزها همه چیز ممکن است اتفاق بیفتد.

 

مهرگان نود و یک

چند شعر از ناظم حکمت

با سلام. چند شعر از ناظم حکمت را برایتان می گذارم. در این هوای پاییزی شعرهای او خیلی بیشتر به دل می نشیند.

 

1

زيباترين دريا
دريايى است كه هنوز در آن نرانده‏ ايم
زيباترين كودك
هنوز شيرخواره است
زيباترين روز
هنوز فرا نرسيده است
و زيباتر سخنى كه مى ‏خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نيامده است


2

گفت به پیشم بیا

گفت برایم بمان

گفت به رویم بخند

گفت برایم بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مُردم

 

3

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی


روی شانه هایم

جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم

 

4

روزی می آید

ناگهان روزی می آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می کنی

رد پاهایی که دور می شوند

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

 

5

باران چون کبوتران

بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام

نُک می زنند

تُک تُک تُک

چون کبوتران

 

6

شعرهایی می نویسم که چاپ نمیشوند
اما
چاپ خواهند شد
منتظر نامه ای هستم،خبر خوبی در آن هست
شاید روز مرگم به دستم برسد
اما میرسد


نه پول و نه دولت

دنیا زیر حکم انسانیت
شاید صد سال دیگر
اما چنین خواهد بود


هزار آدم تنها، هزار تا چمدان


 

 با سلام

این یادداشت را دوست خوبم، شاعر توانا، عاطفه رنگ آمیز طوسی بر کتاب « قطار ساعت هفت » نوشته است. با سپاس از این بزرگوار. برایش آرزوی بهترین لحظات را دارم.




 مسافران گرامی! قطار ساعت هفت...

"قطار ساعت هفت " را آرام می بندم مثل پنجره ی کوچک روی جلدش با شیشه های آبی براق و تمیز.قطار ساعت هفت را می گذارم کنار "یکی این همه گل را از دستم بگیرد" کنار " کادوی غمگین"  کنار  " کلیدر این خاک مهربان" و یک نام آشنا در فونت های کوچک و بزرگ روی عطف چهار کتاب در کتابخانه ی پر از شعرم ردیف می شود "جواد کلیدری" مثل یک ردیف گیاه کوهی نجیب و و ثمربخش از همان ها که تقریبا در همه ی شعرهایش هست و یا اگر نیست عطر و رد پایش در خیال و کلمات و چینش  حروفش پیداست.

هزار آدم تنها ، هزار تا چمدان ...

قطار ساعت هفت از یک ایستگاه قدیمی و با اصالت شروع می شود اگر چه قطار بر خلاف میل دل شاعرش می رود " قطار می رود اما خلاف میل دلم " امااز آنجا که( بنا به دلایلی  قابل توجه) این قطار کمی دیرتر از آنچه منتظرش بودیم تصمیم به سفر گرفته است مای مخاطب آزادنه این اجازه را داریم  سوار هر کوپه ای که دلمان خواست بشویم ! کوپه های قدیمی ،کوپه های جدید و ویژه !من گاه کوپه های قدیمی را ترجیح می دهم در قطار ساعت هفت گاهی کوپه های جدیدتر را.گاهی سکوت ریشه دار بعضی شعرهایش را که می خوانم دلم می خواهد شعر بعدی تونلی  باشد پراز صدا و هیاهو و نزدیک تر با حال و هوای امروز جواد کلیدری مثل شعرهای سپیدش در مجموعه ی " یکی این همه گل را از دستم بگیرد" و گاهی هم زبان محکم و فاخر شعرهایی مثل " گل محمد "  و " نادر ،پلنگ نادر مه دره ی کلات " همه ی  کوه های ندیده ای را که دوست دارم با نوستالژی عمیقی در برابر نگاهم می چیند و به خراسان بزرگ فکر می کنم.

حس می کنم کلیدری همیشه در شعرهایش همراه خوبی ست. مثل ریش سفیدهای با تجربه و دهن گرم ولایت عزیزتر از جانش "کلیدر" هر چه را که دیده برایت تعریف می کند خواه یک پونه  باشد کنار رودخانه ای محلی شاخه ای  آویشن باشد در دستهای یاری روستایی  یا بوی گرم و دلچسب  فتیر،یا که  ماری تنها و بزی کوهی وچوپانی که حتم خواهد مرد در شبی سرد !او در گفتن این شعرها شتابزده  نیست یا اینکه حواسش فقط پی جلوه گری های الهه ی شعر باشد و دست در دست او آنقدر وارد خیال پردازی های رویا گون و غیر واقعی شود که مخاطب جا بماند در کمر کش کوهی ،پای سپیداری  و یا  چه می دانم در خیابانی شلوغ .کلیدری در همه ی این شعرهای پر از طبیعت( طبیعتی که بی شک تاثیر بسیار زیادی در دایره ی واژگانی و تفکرش داشته ) همواره حرف خودش را می زند و محتوای کلامش وارد حرف دیگران و جهان بینی دیگران نمی شود . به اعتقاد من این حرف خود را زدن   نقطه ی قوتی ست در شعردست به دست گشته ی  امروز که قادر است هر ضعفی را کمرنگ  کند و در نهایت به رشد و بالندگی جوهره ی شعر یک شاعر بیانجامد و در اوج هنرمندی  اورا  به کشف های بر خواسته از احساس و پندار و تجربه های بکر شاعرانه ی خودش برساند نه اینکه با تفکر دیگری و احساس دیگری بنویسد و با قضاوت دیگری هم سنجیده شود .

موسیقی شعرهای کلیدری موسیقی راحت و بی دست اندازی ست و از تکلف های نوین تا حد زیادی به دور است. " باید برای خود هنری دست و پا کنم /سخت است جاده همسفری دست و پا کنم " / "  و شاید هنر کلیدری در ابراز همین سادگی هاست آن هم به نحوی که ساده نویسی محض قلمداد نمی شود و یک نوع برخورد شفاف و صمیمی با کلمات و وزن هاو حس ها ی متفاوت است. ملموس  بودن عواطف در این شعرها چیزی جدای از شخصیت واقعی او نیست .هر جا خشمگین و آزرده شده است کلماتش اوج و فرودهای پیش بینی شده ای دارند و هر جا آرام و مهربان و محزون و یا امیدوار است می توانی حال و هوایش را به وضوح در کلامش ببینی . چه آنجا که از دردهای مردم که یکی از دغدغه های بزرگش است سخن می گوید و برایشان دل می سوزاند  " دشمن غرور شهر مرا فتح کرده بود /می کشت مردمان مرا بی تاملی " یا " مرد فقیر تکه یخی بود روی آب / می رفت بی اراده رها روی دست رود" چه آنجا که می گوید : " نشاط و قدرت و فرهنگ را دلم هر روز /برای مردم این مرز آرزومند است "

 و براستی شاعران هر وقت همان جور که حس می کنند می نویسند  شعرهای عینی تر و به یاد ماندنی تری را در حافظه ی مخاطبان از خود به یادگار می گذارند حتی اگر این شعرها از فرم و تکنیک های به اصطلاح  پیشرویی هم  برخوردار نباشند  .  

عاطفه ی یک شعر نمی تواند جدای از عاطفه ی خود شاعر باشدآن هم زمانی که شاعر قصد دارد به مخاطب راست بگوید و خودش را در زوایای پیچیده ی شعرش پنهان نکند  " روزگاری ست که دردت شده در من جاری /زجرکش کرده مرا بستر این بیماری /باورت می کنم ای عشق تو هم باور کن/دلم از دست تو بر داشته زخمی کاری / من به شهریور چشم تو ارادت دارم/ تو به دی ماه دلم گوشه ی چشمی داری ؟ " ویا  " زن یک کبوتر است که حالا دم غروب/ شانه به شانه ی من راه می رود /آهسته حرف می زند و گوش می دهم / آهسته حرف می زنم و گوش می دهد "

" من اعتراض می کنم ای داد ای هوار /دارد مرا کجای جهان می برد قطار ؟ "

و یا  " وقتی طناب مرگ می افتد به گردنم/ من با دهان باز بخندم به روزگار/سرباز تف کند به زمین غیرتی شود /با یک طپانچه قلب جوان مرا شکار... "

و شاید همین یکی شدن بسیار زیاد خود واقعی شاعر با درون مایه ی شعرهایش و حس و حال های این شعرها باعث شده است در اغلب شعرها حتی در شعرهایی که صرفا مربوط به تجربه ی شاعرانه ی خود شاعر و یا حس فردی او نیست و جنبه ی اجتماعی دارد نیز تنها با یک راوی و پردازنده رو به رو باشیم و آن جواد کلیدری شاعر است که کمی دورتر از شعرش نایستاده تا فردی دیگر از زبان او شعر را برای ما بخواند.شعر 46  " ماشین لوکس آمد و از تو عبور کرد ،تو در پیاده رو به تماشای کیستی ؟ /من یک پرنده ام به خدا یک پرنده ام که از مسیر خط کشی ام می کنم عبور " نمونه ی خوبی ست که شاعر درآن این فضا را شکسته و به آدمهای شعرش فرصت داده است تا خودشان خودشان را معرفی کنند ، باما همراه شوند و به کمک  و تسلط خوب او به مقصد برسند.

به اعتقاد من کلیدری توانسته است با توصیف و روایت ( البته از جنس روایت گری خاص خودش نه آنچه کلیشه ای و مرسوم است ) به کمک تخیل ظریف و روح حساس  و اندیشمند خود شعرهایی صادقانه و دوست داشتنی بسراید.شعرهایی که در آنها لطافت کلمات و شاعرانگی تصاویر حرف اول را می زنند و مخاطب را  فقط با چیزهایی مثل پیش بینی قافیه ها و لذت بردن مرسوم از ردیف های خاص درگیر نمی کند.کلیدری مردم شناسی جستجوگرو در عین حال آرام است که  بی تفاوت از کنار تجربه های محیطی و واقعیت های موجود نمی گذرد انگار در مشاهده ی میدانی اش جهان با مردم و طبیعتش در سکوت او تماشا می شوند و بعد  ما دریافت او را در قالب موسیقی کلمات می شنویم وشاید  به همین خاطر است که هیچ چیز در شعرهایش تصنعی به نظر نمی رسد و یک روح واحد و منسجم  بر کلامش حکمفرماست .

سفر بخیر عزیزم ،پرنده ی روشن !

                               

 با سپاس و احترام و فروتنی :

                                        عاطفه ی رنگ آمیز طوسی

                                         مشهد /مرداد ماه 91

 

 

 

 

کلاه قرمزی و بچّه ننه


نیمی از گناهِ عدم رشد شعر امروز، بر گردن اجتماع است.


چند سالی ست در سینما و تلویزیون ما این طور رایج شده که تا اثری با اقبال نسبی جامعه مواجه شد، بلافاصله نمونه ی دوم و سوم و ... دهم اش هم پُشتبند می آید و بیچاره مخاطبانی که اولّی اش را دیده و پسندیده اند، خواسته یا ناخواسته، بعدی هایش را هم می بینند، اما به زودی متوجّه می شوند که تنها جیب شان خالی شده است و مقداری از وقت شان، تباه! برای این موضوع تا دلت بخواهد می توان مثال زد؛ هم در سینما و هم در تلویزیون، ، خصوصاً از نوع طنزش« ! » البته اگر بتوانیم این آثار را طنز بدانیم. مثلا در تلویزیون: سریال های بدون شرح، زیر آسمان شهر... یا در سینما: اخراجی ها و ... و این آخری، کلاه قرمزی و بچّه ننه... با دخترخاله و پسرخاله هایش!

گفتم اگر این آثار را بشود طنز نامید، چرا که طنز، تعریف خودش را دارد و گونه ای ادبی ست با چارچوب های معیّن و روایت خاصّ خودش، که اتّفاقاً کار هر کسی هم نیست. در طنز، قصد طنزپرداز صرفاً خنداندن و مسخره گی یا ترویج لودگی نیست؛ بلکه نوعی زبانِ برتر است که زشتی های جامعه را به طور غیرمستقیم بیان کرده و دغدغه ها و نگرانی های مردم آن جامعه را به صورت اشاره، مطرح می کند. طنز، زبان اعتراض است و با هَزل و هَجو و فُکاهه و ... فرق دارد. ظاهرشدن چند شخصیت بر صفحه ی تلویزیون یا پرده ی سینما و مسخره کردن یکدیگر و انجام شوخی های بی مزه و بیان دیالوگ های بی محتوا و گاه ناهنجار، نمی تواند طنز باشد.

راستش بعد از سر و صدایی که فیلم « کلاه قرمزی و بچّه ننه » در فضای سینمایی کشور به راه انداخت، تا جایی که رکورد فروش گیشه را زد و به عنوانِ سوپراستاریِ سینمای بی پناهِ ایران رسید، دست بچّه ام را گرفتم و بردم سینما، به خیال این که علی آباد هم شهری ست. بالأخره از کلاه قرمزی خاطره ی خوبی در ذهن داشتم. غافل از این که قصّه، همان است که در بالا به آن پرداختم. هر چه از ابتدای فیلم می گذشت، بیشتر متعجّب می شدم که چه نکته ی برجسته، چه پیام انسانی، چه سکانس موفّقی در این فیلم وجود دارد که این همه، از سوی همه کس « ! » با اقبال مواجه شده است؟ خداوکیلی خیلی سعی کردم چیزی از این فیلم دستگیرم شود، اما نشد. آخر اگر یک بچّه ننه، شلوارش را خراب کند و بوی نامطبوعش فضای سالن های سینمای کشور را پُر کند، چه نکته ی عمیقِ فلسفی، اجتماعی، هنری یا فرهنگی و یا حتی طنزی دارد که کارگردان محترم فیلم، چندین سکانس را به آن اختصاص داده است؟ تا این که بالأخره خودِ جناب طهماسب، آستین بالا می زند و پوشک این بچّه ننه ی کذایی را باز می کند و ...

فیلم، به این جا که رسید، و ادرار بچّه ننه، به سر، صورت و لباس کارگردان پاشید، و سالن سینما پُر از خنده شد، برگشتم و به کمک نور بی رمقی که فضا را روشن کرده بود، به چهره های گُشاده ی مردم خیره شدم، از خودم پرسیدم: این جماعت به چه چیزی می خندند؟ آخر، کجایش خنده داشت؟ بابا، این بچّه ننه ی احمق، به شعورِ هنری و اجتماعی همه ی شما ......، آن وقت شما دهان تان را تا بناگوش باز کرده و می خندید؟ درست است، مردم نیاز به شادی و خنده دارند، آن هم بین این همه مشکلات که پدرشان را درآورده است، حق دارند ساعتی فارغ از سختیِ کار روزانه، بنشینند به تماشای فیلم و خنده هم سردهند امّا بحثِ تولید یک اثر هنری هم در میان است و این فیلم شده است سوپر استارِ سینمای ما...!

نمی دانم؟! خدابیامرز فروغ فرّخزاد در مقاله ای با عنوان « نگرشی بر شعر امروز » به سال 1339، می نویسد: « وقتی کتاب هایی مانند " هوای تازه "، " آخر شاهنامه " و " زمستان " با توطئه ی سکوت روبرو می شوند و چرندیاتی از قبیل محصولات کارخانه ی غزل سازی آقای ابراهیم صهبا  و مرحوم صادق سرمد ستایش  تحسین جامعه ای را بر می انگیزانند، دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ نیمی از گناهِ عدم رشد شعر امروز، بر گردن اجتماعی ست که هنوز بزرگ ترین آرزویش شرکت در مسابقه ی ... و شنیدن آوازِ ... و بزرگ ترین نویسنده اش، حسینقلی مستعان است و سمبل حس زیباشناسی اش: مهوش. اجتماعی که در ابتذالِ ذوق ها و اندیشه هایش مانند کرم می لولد، هرگز نمی تواند هنرمندِ بزرگی بپروراند و هنرمندانی که هنوز بر اوّلین پلّه ی انسانیت گام نگذاشته اند و آن قدر حقیرند که چرک زیر ناخن هایشان را به علّت هنرمند بودن، پاک نمی کنند، هرگز نمی توانند اثر بزرگی بیافرینند.» او این سخنان را در آن مقطع زمانی خاص و درباره ی شعر آن زمانِ کشور می گوید، امّا حقیقتِ ماجرا، چیزی جز همین نیست. وقتی اوج سینمای ما و سوپر استار سینمای مان، چنین فیلم بی محتوا و بی تکنیکی می شود، وقتی کارگردان ما این طور هنرنمایی « ! » می کند، وقتی مردم ما چنین سلیقه ای دارند که چنین فیلمی، رکورد فروش می زند، وقتی... وقتی... دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ از قدیم گفته اند: مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.

از سینما آمدم بیرون. حالا بماند، جیب نامبارک مان از قبل اش هم پُر نبود که بخواهد خالی شود امّا به این فکر می کنم که اثراتِ نامطلوبِ این گونه فیلم و سریال ها جبران ناپذیر ست؛ خصوصاً که مخاطبان اصلی شان، بیشتر دانش آموزانِ بی گناه و خردسالان هستند. وارد کردن بعضی رفتارها و عادت های نادرست به بافت جامعه از سویی و تزریقِ اصطلاحات و عباراتی که اغلب آن ها از لحاظ دستورزبان فارسی نیز، اشکال دارند، بسیار زیان آور است، تولیدِ اثر فاخرِ هنری، پیشکش!


والسلام    

دنیایِ آرام


رؤیایی دارم، رؤیایی رنگارنگ


رؤیای دنیایی سرسبز و بدونِ جنگ


یغما گُلرویی

نقد مجموعه ی « قطار ساعت هفت »

با سلام

دوست خوبم لیلی طالقانی بر مجموعه ی « قطار ساعت هفت » یادداشتی نوشته اند که در روزنامه ی  شهرآرا، به تاریخ 30 شهریور 91 منتشر شد. با سپاس از نگاه و قلم این بزرگوار، در ادامه بخوانید:


از شور راهبانه گنجشك‌ها تا دره‌هاي خيس خراساني

لیلا طالقانی


 

 

اين نوشته داعيه نقد آكادميك و علمي ندارد و تنها نگاه و نظري است به احترام تولد « قطار ساعت هفت» و اداي دين به شاعري كه «جهان شرمگين» را مي‌سرايد. « نادربلند شو كه جهان شرمگين شود/ تا كه جهان غرب بيفتد به دست و پات». او تاريخ خوانده و كتاب « كليدر، اين خاك مهربان» با همين گرايش و نگاه تدوين شده است. پيش از اين مجموعه‌هاي « كادوي غمگين» و « يكي اين همه گل را از دستم بگيرد» را از اين شاعر ديده‌ايم. شعر او اگرچه عاشقانه و غمگين است، اما در بسياري از موارد از اين جهت كه شعري است با مضامين اجتماعي همچون « جنگ، آزادي، فقر، انسان و...» حكايت از حضور شاعري دارد با نگرشي همه‌جانبه در مناسبات اجتماعي كه به دنبال شناخت قدرت و اراده آزاد آدمي در مواجهه با نظام معين هستي است.
او تاريخ خوانده و شعرش روايت حضور تاريخي انسان در جهاني سراسر جنجال و آشوب است. او به روزگار و دور بي‌ثباتش نفرين مي‌فرستد « گو آسياب چرخ نچرخد چنين تباه/ نفرين به روزگار به اين دور بي‌ثبات» و دل نگران غرور ملي مردم و سرزمينش است؛ مردمي كه با پشتوانه بزرگ تاريخي ملالت‌هاي زيادي را در حافظه خود دارند.
هفدهمين غزل او اداي ديني به بزرگمرد تاريخ ايران «اميركبير» است و مرگ اين مرد را در غزلي روايت مي‌كند و بر او درود مي‌فرستد. « درود بر تو اي امير/ تاريخ ردپاي تو را گم نمي‌كند».
او حتي پاي «بوسهل زوزني» را هم به غزل امروز باز مي‌كند.
شعر او شعر اعتراض است و اين موضوع را در چند جا به صراحت بيان مي‌كند كه البته صراحت و سهل‌انگاري شاعر در ساختار زبان نوعي انحراف از شگردهاي هنري شعري است؛ به گونه‌اي كه گاهي كلام در حد بياني روزانه تنزل كرده و از استحكام و صلابت كاسته شده و صراحت در گفتار، شعر او را از ابهام هنري دور كرده است. « من اعتراض مي‌كنم اي داد! اي هوار!/ دارد مرا كجاي جهان مي‌برد قطار!» يا « به اعتراض نوشتم كه خسته‌ام كه خراب/ از اين جهان ستمكار بي‌حساب و كتاب» گاهي شعرش به شعار نيز نزديك مي‌شود.
شعر او همواره در جستجوي آرامش و خوشبختي است، حتي وقتي از فتنه‌هاي اين همه «بوسهل زوزني» خسته مي‌شود، دلش مي‌خواهد كه به «دشت بزرگ» برسد.
«آقا! پياده مي‌شوم آخر بريده‌ام/ لطفا كنار دشت بزرگي نگاه دار»
او براي سرزمين مهر و روشنايي، ايران، هم شعري سروده است و اغراق شاعرانه را به حدي مي‌رساند كه پرسشگرانه مي‌انديشد «بگو بهشت به ايران پاك مانند است؟»
كليدري زاده روستاست، زاده خاك مهربان كليدر و رقص راهبانه گنجشك‌ها و نور را ديده است، با پرنده‌ها و دشت‌ها، با دره‌هاي خيس و گل‌هاي سرخ روزگار گذرانيده و عناصر طبيعت از تاثيرگذارترين مضمون‌هاي شعر اوست. توصيف دشت‌هاي بزرگ، خيال‌هاي شيرين، زخمه‌هاي تار و... كانون اصلي توجه اوست، طوري كه خراسان را سرزمين عاشقي مي‌داند. « پلنگ كوه شورانگيز مي‌نالد، بزن زخمه/ كه اينجا سرزمين عاشقي يعني خراسان است»
استفاده و ارتباط بجا و مناسب «فضا» و «موضوع» از نقاط قوت شعر اوست. همچنين استفاده از مضامين تاريخي، فضاسازي‌هاي شعرش را قوت و استحكام بخشيده است. در ادامه به برخي ويژگي‌هاي شعر او اشاره مي‌شود.

«عشق سر به هوا»، «دل غمگين»، «كشته نگاه»، «گل مهربان»، «گرگبي‌ملاحظه»، «غريق بحر»، «شوق دل‌انگيز»، «جنون آتشين»، «دست اجل»، «درخت معرفت» و.... كاربرد اين تركيبات كليشه‌اي و تكراري كه از ادبيات كلاسيك به يادگار مانده در كنار تركيبات تر و تازه‌‌اي همچون «ابر مسافر»، «جهان شرمگين»، «حس نابلد»، «شيطانباشكوه»، «شهريور چشم» و... نوعي ضعف كلي در ساختار شعر به حساب مي‌آيد.

همچنين استفاده از صفت‌هاي نامناسب همچون استفاده از »بيست» به عنوان صفتي براي «چشم» در اين بيت «اين‌قدر بر دو راهي تقدير من نايست/ اين‌طور زل نزن به من اي چشم‌هاي بيست

تشبيه «موهاي مشكي» به «شب» یا تشبيه «كفر زلف‌هاي سياه» به «نماز شام«

«اي روشناي روي تو يعني اذان صبح/ اي كفر زلف‌هاي سياهت نماز شام»

 علاوه بر اين در حوزه قافيه‌پردازي ضعف‌هايي به چشم مي‌خورد، براي مثال استفاده از قافيه «قربان‌شدن» به جاي قرباني شدن يا قافيه ضعيف «چشم‌هاي بيست» كه نه تنها در غناي محور موسيقي شعر تاثيري ندارد بلكه باعث سستي كلام نيز مي‌شود. يا قافيه «تا بزن» در « رخت و لباس‌هاي عروس تُ تا بزن»

 حضور كلمات حماسي و تاريخي همچون «تفنگ، كارزار، خون، باروت، مرگ، حقوق بشر، آزادي، نسل جوان، صفير گلوله، غرور شهر، صدايتير، تانك، خمپاره‌هاي سركش، فتح سومنات، جنجالهسته‌اي، سران غرب و ...» حكايت از حضور انسان شاعري با انديشه‌ها و دغدغه‌هاي عميق انساني اجتماعي دارد.
همان‌گونه كه ادبيات هر ملتي متأثر از حوزه‌هاي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي است، ادبيات معاصر ايران و شعر جوان ما نيز از جريانات فرهنگي و سياسي دور نيست و شاعر مجموعه «قطار ساعت هفت» با همين نگاه در آرزوي داشتن جهاني دور از تزوير است. او در آرزوي خلق جهاني راستين و حقيقي است. در شعر او جدال دائمي خوبي و بدي را مي‌بينيم، از همان نوع جدال و ستيزي كه در شاهنامه ديده‌ايم و در نهايت ستيز بي‌سرانجام آدمي با تقدير خويش!
او به عنوان شاعري كه هنرمندانه به تماشاي جهان نشسته است در برابر واقعيت‌هاي جهان ايستاده و در پي بازآفريدن حقيقت مفقوده است.

شعر كليدري در پي ارائه تصويري انساني از ارزش‌هاي حقيقي است. «زن» در شعر جواد كليدري كرامت دارد و اين مقوله در شعر معاصر اتفاق مبارك و خجسته‌اي است و اين در حالي است كه ادبيات كهن ما چنين نبوده است.
شعر معاصر كرامت زن را رعايت مي‌كند. كليدري زن را كبوتري مي‌داند كه بايد رها شود.
«من فكر مي‌كنم كه خيابان بزرگ نيست/ زن يك كبوتر است كه بايد رها شود»
يا در شعرهاي سراسر احترام و بزرگي كه همگي به نرگس برهمند، شاعر خوب كشورمان (شاعر مجموعه «به دنيا اعتماد كرده‌ام» و همسر كليدري) تقديم شده است، او را بانويي مي‌خواند كه در جشن مهرگان غزل قسمت شاعر شده است و همچون «بختي ‌بزرگوار» به پيشاني‌اش نشسته و او را به راستي «نيمه پنهاني» خودش خطاب مي‌كند و او را «فصل فراواني» مي‌خواند.

 كليدري عشق را بي‌واسطه‌ترين رابطه انساني مي‌داند و آن را سراسر تقديس و تكريم مي‌كند و اين در حالي است كه عشق مذكر سراسر ادبيات كلاسيك ما را فراگرفته است. او شأن حضور عشق را مي‌شناسد و تنها هنگامي انسان را مي‌سرايد كه رابطه معناداري بين پرسش يك سويه زيستن و چرايي آن پيدا كرد باشد‌ و عشق در نگاه او سرشاري نام انسان است در لحظه‌اي محتوم و مقدر و تبلور لحظه‌هايي براي درك شور و مستي و لحظه‌اي براي جبران درد مدام زيستن و پيوستن به جريان بي‌خويشي و رسيدن به لحظه‌هاي عطرآگين حضور ديگري و مفري براي رهايي از رنج مدام هستي.
«تازه پي برده‌ام به سرمستي، تازه پي برده‌ام به جام شراب
تازه فهميده‌ام جهان يعني‌ زندگي بين مستي و رويا‌
دوست دارم بلند خنده كنم تا جهان پر شود از اين مستي
يا بگريم چنان كه بوتيمار‌ يا برقصم چنان كه مولانا»
و تحولي دروني در لحظه‌هايي سرشار از شور، در جستجوي ابديت لحظه‌ها.

«قطار» كه نماد حركت و زندگي و البته يادآور سفر و تنهايي و اندوه است در شعر او از بسامد زيادي برخوردار است. از منظر او «زمان»‌ قطاري است كه آدمي را از لحظه‌اي مي‌گسلد و به لحظه‌اي مي‌پيوندد و اين تناقض هستي است و شاعر در ميانه اين تناقض‌ها به دنبال گشايش و رهايي است.
«گنجشك» نماد سر به هوايي و متعلق به جايي نبودن است.
«آسياب» نماد چرخه زندگي است.
«باران»نماد رويش و دوباره زيستن و «شب» نماد سياهي و استبداد است. استفاده از اين نمادها با معناي تاويلي و تفسيري‌شان در شعر او نشان‌دهنده ايدئولوژي و تفكر شاعر است.

جان‌دار انگاري در شعر او مورد توجه بسيار قرار گرفته است مانند احساس نارس، گلوي خشك بهار، گيسوان گيج، باران از نفس افتاده، ماه قصه‌گو، شب ترانه‌خوان و...»

گفتگوي دروني شاعر با خود يا مخاطب پنهان و آشكار در چندين شعر ديده مي‌شود: « به عقل گفتم از اين دايره برو بيرون/ كه عشق با همه قوتش به كار نيامد»، «من به شهريور چشم تو ارادت دارم/ تو به دي‌ماه دلم گوشه چشمي داري؟»
ايجاد موسيقي به وسيله واج آرايي: تكرار بعضي حروف به تقويت بار موسيقايي شعر كمك كرده و باعث ايجاد تقارن در كلام در خدمت تقويت محور موسيقي شده است. مثل تكرار حروف «س» و «ش» در اين بيت: «به جاي اين همه احساس‌هاي نارس كاش/  شبيه ميوه سرخي كه مي‌رسد بودم» يا تكرار حرف «ش» در بيت: « يك دو سه هفت ماسه وحشي، صداي تير/ شليك هفت گربه ناشي به سمت شير»

 حضور قوي و با اقتدار عاطفه در شعر كليدري باعث تعامل هم‌دلانه مخاطب با شعر اوست.

خدا در شعر او حضور در خور توجهي دارد. كليدري از جدال بي‌نهايت انسان با مقوله «زيستن» مي‌سرايد و اين جدال گاهي به جسارت شاعر مي‌انجامد. او دردمندانه گلايه مي‌كند و با خدا نيز به گفتگو مي‌نشيند.

 شعر معاصر شعري است تلخ، دردمند و عصيان‌گر و شعر كليدري هم از اين رهگذر جدا نيست. شاعر معاصر در تلاش است بار عشق و زيستن را با بار هستي پيوند ‌زند تا به يگانگي برسد. اما گاهي «عشق» كه مي‌تواند چنين كاركردي داشته باشد خود منبع دشواري و اندوه است و جداري است عميق با رخنه‌هاي نازك.
حضور مضامين ادبيات كودك و نوجوان: نكته ديگري كه در شعر او ديده مي‌شود حضور مضامين مورد استفاده در ادبيات كودك و نوجوان است: «كلاغي كه به خانه‌اش نمي‌رسد»، «عروسك دارا و سارا»، «اي گرگ بي‌ملاحظه! بازي حساب نيست»، «كلاغي كه قالب صابون دارد»، «حسنك»، «گاو عموحسين»، «بادبادك تنها»، «عروسك چشم بادامي» و «گرگ و چوپان گله».

 ضعف ساختار زبان و شعارزدگي و پيوند شعر و شعار در بعضي اشعار از ديگر نقاط ضعف اين مجموعه است. شعر او در جاهايي كه اصالت و استحكام زبان خراساني را با ريشه‌هاي بومي خود پيوند زده، شعريت خود را به نمايش گذاشته است.
در هيچ‌ كجاي كتاب غلط چاپي به چشم نمي‌خورد. طرح جلد با سياهي ممتد و پايين آمده‌اش بسيار صريح و رو كار شده است و حضور سياهي را تا لب پنجره به مخاطب تحميل مي‌كند و موجب دلزدگي مخاطب مي‌شود.
در نهايت شعر او را كه حس و بو و عطر گذشته دارد و كودكي‌هاي مزرعه و جاليز و پاييزهاي شير دوشان را به خاطر مي‌آورد، دوست دارم. او خطوط چهره انسان امروز را با كلماتش ترسيم مي‌كند و سعي مي‌كند در شيارهاي مورب اندوهش رنج را بكاود و بنويسد
.


 

گریه ی جهان

سلام


دیروز کتاب « گریه ام خنده ی جهان را مچاله می کند» را گرفتم و خواندم. ترجمه ی شعر چهار شاعر کرد زبان است. گفتم یکی دو شعرش را شما هم بخوانید:


در سکوت دیرپای شبانه

جنگل سبزگیسوی بزرگ

رگهایش را از تیرگی خاک به در کشید

و دریایی آتش در دامان خویش برافروخت

چون نیک دریافته بود فردا روزی

درختهایش را برای تفنگ های سومین جنگ جهانی خواهند برید.


لطیف هلمت


برّه ی کوچک

پس از انفجار

پس از رفتن هواپیما

سرش را گرداند:

نه پستان مادر یافت

نه گلّه را و

نه چشمه را !


شیرکو بی کس



آسمان تو

پیش پای توست

سر فرود آر

گردنت کج کن

هیچ در پی ایزد و آسمان و ستاره نباش

آن که وجبی زمین آزاد ندارد

ایزد و آسمان و ستاره اش کو؟



عبدالله پشیو



آتش که بودی

نه می سوزاندیم، نه مرا گرم می کردی

نهر که بودی

نه غرقم می کردی

نه لحظه ای در آغوش موج برتریم می دادی

اکنون نیز گردبادی ساکتی

که هر روز بارها تند برمی خیزی

اما نه لختی کنارم آرام می گیری

و نه حتی چون اسبی با خویش به آسمانم می بری


رفیق سابیر




مهتاب ایوون

 

نزدیک، مثه یه گولّه آتیش

یه حرفِ سرزبونی

 دور، مثه یه خاطره هستی.

 گاهی وَختا میگم دَخلتو بیارم

 اَگه شده حتی با خودکشیم

 گاهی وَختا میگم سر به بیابون بذارم و برم

 اما تو بی خیال،

 یکی از همین شبا به دیدنم بیا

 برات مهتابِ  ایوون دارم،

 حرفِ فراوون دارم.

  


ســــوکـــندا

 

قسم به رحمان و رحیم داخل بسم الله

به نغمه ی رسای بلبلان قسم، در سپیده دم

که مثل فعل " نیست "، خالی شده ام از هر چه هست

از ماهیّت خودم حتی

و این اشیاء بیکار در ذهن خسته ی جهان

حتّی همین واژه ها که در حکم اشیاء اند برای ما شاعران

خالی شده ام و بی تعلّق نیز.

 

اردی بهشت ۹۱

تمــــــــــوز

 

با سلام

حضور محترم دوستانم عرض سلام و احوالپرسی دارم. عذرخواهم از این که مدتی ست نامنظم و باتأخیر حضور پیدا می کنم. سعی می کنم از امروز حضور منظم و بهتری داشته باشم.


حرف اول این که دوست شاعرم، آرش شفاعی چند هفته ای ست صفحه ی پنج شنبه های  روزنامه ی قدس را به شعر و مطالب ادبی اختصاص داده است. خوب است دوستان بزرگوار، این عزیز را تنها نگذاشته و در این حرکت زیبا همراهی نمایند و با ارسال آثار ادبی فاخر خود، در پربارتر کردن این صفحه سهمی داشته باشند.


حرف دوم این که بعضی دوستان بهتر از جانم آدرس کتابفروشی هایی را از من خواستند که کتاب های مرا دارند. باید عرض کنم از مجموعه های « یکی این هم گُل را از دستم بگیرد» و « کادوی غمگین»( شعر سپید)، تنها تعداد معدودی در تهران و طبق آدرس هایی که در سمت چپ وبلاگم نوشته ام، و در شهرهای دیگر هم شاید وجود داشته باشد اما کتاب تک نگاری « کلیدر؛ این خاک مهربان» تنها در نشر پیام کلیدر( در مشهد) موجود است. مجموعه ی غزل « قطار ساعت هفت »، اما در تعداد زیاد و در آدرس های زیر پیدا می شود:

مشهد، چهارراه دکترا، کتابفروشی امام

مشهد، چهارراه دکترا، کتابفروشی قلم

مشهد، پاساژ مهتاب، نشر درخشش

مشهد، بین چهارراه دکترا و گلستان، بازار خاتون، غرفه سه، نشر شاملو

مشهد، نشر پیام کلیدر

نیشابور، کتابفروشی کلبه کتاب کلیدر

قوچان، بازار عشق آباد، کتابفروشی کتیبه

بجنورد، 17 شهریور، کتابفروشی حاتمی

بجنورد، پاساژ تاجفر، کتابفروشی اندیشه

چناران، جنب ترمینال، ...

فریمان، خیابان امام خمینی، کتابفروشی گل یاس

متأسفانه در تهران و شهرهای دیگر، این کتاب نیست و دوستان علاقمند باید با بنده تماس بگیرند تا خدمتشان ارسال کنم. داستان نشر و پخش کتاب، یکی داستانی ست پُر آب چشم...

 

حرف سوم این که به دلایل زیادی که این مدت در خدمت عزیزان نبودم، بسیاری لطف کرده، به خانه ام سرزدند، کامنت گذاشتند و خواسته بودند شعرهایشان را ببینم اما بنده نتوانستم استفاده کنم. با عرض شرمندگی و سپاس از ایشان، قطعا از حالا به بعد جبران گذشته ها را هم خواهم کرد.

حرف آخر هم این شعر است که  تقدیم حضور دوستانم می کنم و تا سلامی دیگر به خدا می سپارمتان:


تُرشرو

با خُلقی تنگ

سرازیری درّه را مانند بودی؛

مهربان و گرم،

با دست و دلی فراخ

چون نیشابور قرن سوم.

زمان به فرمان توست

که خورشید چنین به قاعده می تابد

و گندمزار، آرام ست با موهای طلایی.

بگو از چه روست که قلب مزرعه روشن است

اگر به حُکم دلی نیست

و اشاره ی دستی، نگاهی امیدوار؟

به راستی باران چه مفهومی دارد

و این بلبل ها برای چه می خوانند

اگر به حُکم رفاقت ما نیست؟

دل کندن از تو ساده نبود

دل بُریدن از تو ساده نیست

در روزگاری که دشمنانم کاردهایشان را همچنان به صخره می سایند

تُرشرو؛

با خُلقی تنگ.


 

والسلام

حسین تقدیسی


خاک گلدان را عوض می کنم

آب می دهم

چوبی می گذارم زیر شاخه ی گُل

مثل عضوی که به فرمان نیست

و این یعنی هنوز به زندگی امید دارم.


جواد کلیدری - دی نود



و این خبر که؛ وبلاگ شاعر توانا، دوست ارجمندم حسین تقدیسی /hosseintaghdisi.blogfa.com  به همت یکی از عزیزان، راه اندازی شده است.

همه ی دوستان را به این خانه دعوت می کنم.

نمـــــــــــــــــــــــــــــایشگـــــــــــــــــــــــاه

 

سلام

دوستان عزیزم می توانند کتاب قطار ساعت هفت را در نمایشگاه کتاب تهران ببینند.

 

سالن عمومی، راهرو ۱۳، غرفه ۱۴، انتشارات پیام کلیدر 

چگونگی تهیه کردن قطار ساعت هفت


با سلام

دوستان خوبم می توانند کتاب جدیدم « قطار ساعت هفت» را در شهرهای خراسان به شرح زیر، تهیه کنند. دوستان دیگر در تهران و دیگر شهرها نیز منتظر اطلاع رسانی بنده در همین وبلاگ باشند. همچنین در نمایشگاه تهران، این کتاب در غرفه « پیام کلیدر» حاضر خواهد بود.

مشهد، پاساژ مهتاب، نشر درخشش

مشهد، چهارراه دکترا، نشر امام

مشهد، چهارراه دکترا، نشر قلم

نیشابور، کلبه کتاب کلیدر

قوچان، بازار عشق آباد، کتابفروشی کتیبه

بجنورد، 17 شهریور، کتابفروشی حاتمی

بجنورد، پاساژ تاجفر، کتابفروشی اندیشه

فریمان، خیابان امام خمینی، کتابفروشی گل یاس

در این بازار فراموشی

 

با سلام حضور دوستان خوبم.

امروز آرش شفاعی شاعر و منتقد سرشناس و نام آشنای خراسانی یادداشتی بسیار غنیمت و ارزشمند در روزنامه ی قدس، در باب مجموعه ی قطار ساعت هفت بنده مرقوم فرموده بودند که در این بازار فراموشی احساس دلگرمی کردم و این که نه بابا، گاهی آن طورها هم که من تصور می کنم، نیست. فقط از جهت سپاسگزاری از نگاه و قلم این عزیز، این یادداشت را در صفحه می گذارم تا دوستان عزیز دیگر نیز استفاده نمایند. این جا بخوانید

و از جهت توضیح خدمت آرش بزرگوار عرض می کنم این که شعرها در قسمت های مختلف مجموعه به صورت تصادفی چیده شده و  مبنای چینش محتوایی درستی ندارند، کاملاً آگاهانه بوده و به زعم بنده هر کدام از این بخش ها، واگن های قطار ساعت هفت هستند که دارای کوپه ها و طبیعتاً آدم هایی هستند که هر کدام دارای تیپ، جهان بینی، ایدئولوژی و.... و در مجموع، ساخت و محتوایی هستند که در ایستگاهی سوار شده اند و قطعاً پیاده می شوند. در قطار جهان، آدم ها ترتیب و نظم مشخص و به قاعده ای ندارند، دارند؟ با این همه از نگاه و قلم آرش شفاعی بسیار سپاسگزارم؛ همین که شعرهایم را با دقت خوانده است، به خودم می بالم.

 

قطار ساعت هفت از مسیر خارج شد

 

سلام

چه بی خیال سفر می کند قطارِ جهان

قطارِ خاطره، اندوه، اشتیاق، انسان...


بعد از مدت ها انتظار، تازه ترین مجموعه ی شعرم با عنوان قطار ساعت هفت منتشر شد.

  

 

25f8rqmymnwpnyts542i.jpg

 

خبرهای تکمیلی در این رابطه به اطلاع عزیزان خواهد رسید.

این خبر در خبرگزاری ایسنا

این خبر در خبرگزاری مهر

 

قــــطـــار ســـاعـــت هـــفـــت

 

قطار، می رود آهسته رویِ ریلِ دلم

 

قطار، می رود اما خلافِ میلِ دلم...

 

 

بهاریـــــــه


چون است حال بُستان، ای باد نوبهاری؟


کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری

گورستان

 

خیلی اتفاقی با یادداشت دوست ارزشمندم، آرش شفاعی، شاعر سرشناس خراسانی مواجه شدم که درباره ی یکی از شعرهای کوتاه مجموعه ی ( یکی این همه گُل را از دستم بگیرد) در جام جم نوشته است. با سپاس از این بزرگوار، در ادامه می خوانید.


جواد كليدري و روايتي متفاوت از گورستان / آرش شفاعي
 
 
ديشب به گورستان رفتم / و زير نور ماه / همه سنگ‌ها را خواندم / هيچ كس بيدار نبود / يكي اين همه گل را از دستم بگيرد / جواد كليدري

شعري كه خوانديد «گورستان» نام دارد، روايتي از نگاه شاعري به گورستاني در شب. شايد نخستين تصويري كه هر كسي از گورستاني در شب دارد، تصويري هولناك و ترساننده باشد، اما در اينجا با اين گونه تصاوير و فضاهاي ترس‌آور روبه‌رو نيستيم. نه هوهوي بادي و نه صداي ميخكوب‌كننده شاخه‌اي، هيچ صداي بيروني در شعر شنيده نمي‌شود بلكه با تك‌گويي شاعر در تصوير كردن آن چيزي روبه‌روييم كه در گورستان شبانه ديده است. اتفاقا شاعر وقتي به گورستان رسيده، به جاي تاريكي، با روشنايي روبه‌رو شده است. نور ماه همه جا را روشن كرده و در سايه همين روشنايي است كه درك لحظه شعر اتفاق افتاده است.

يك بار ديگر شعر را بخوانيد. به راستي چه نكته خلاف آمد و آشنايي زدايانه‌اي در اين تصوير و حرف شاعر مي‌بينيد؟ هيچ! شايد بگوييد اين نكته كه در گورستان كسي بيدار نيست، امري بديهي است و احتياجي به گورستان رفتن ندارد. اتفاقا حسي كه شعر منتقل مي‌كند در همين جاست. در اينجا با منطقي در متن روبه‌رو شده‌ايم كه در آن ممكن است كسي هنوز در گورستان بيدار باشد و فهم بيدارنبودن كسي در گورستان، شگفت‌آور است و نه برعكس. اين منطق جاري در شعر است كه آن را شگفت‌آور مي‌كند. شاعر به دنبال اين است كه در گورستان با زندگان و بيداران روبه‌رو شود.

درك مرگ به عنوان حقيقتي هولناك و قاطع نياز به حكمتي دارد كه تنها در حالتي شهودي و خاص به انسان اعطا مي‌شود و شعر گورستان تصويري از اين شهود است. نور ماه به عنوان عامل روشنايي‌بخش و تصويري از فضايي روشن در دل تاريكي‌ها براي رسيدن به اين درك نياز بوده است. نور ماه تابيده است تا شاعر/ راوي بتواند سنگ گورها را بخواند. براي درك مرگ ديگران (خواب ديگران) نياز به اين بوده است كه علاوه بر آن روشنايي، راوي شعر نيز حركتي آگاهانه انجام دهد و اين حركت خواندن سنگ گور‌ها بوده است. سوال اينجاست كه چرا خواندن؟ چرا تماشاي گورها براي رسيدن به اين درك كافي نبوده است؟ شايد بشود گفت خواندن عملي است كه مفهوم آگاهي را نيز به مخاطب القا مي‌كند.

سوال ديگر اين است كه چرا شاعر از كلمه سنگ استفاده كرده است؟ به نظر مي‌رسد در اينجا نيز سردي و سنگيني واژه سنگ توانسته است به القاي حس شاعر كمك كند. شاعر به جاي داخل كردن قضاوت خود نسبت به آن لحظه، از واژگان و ظرفيت حسي آنها كمك گرفته است به همين دليل در تمام متن با دخالت سوگيرانه راوي روبه‌رو نيستيم و در عين حال حرف او را درك مي‌كنيم. تا زماني كه نور ماه (روشنايي شهود) و خواندن (آگاهي توأم با اختيار و تلاش) در كار نباشد، نمي‌توان به درك حقيقت مرگ نائل آمد و تا زماني كه اين اتفاق نيفتد، فهم ما از مرگ كامل نيست.

از کـــــــــادوی غمــــــــــگین

 

 

یه جاده میشناسم که یه راس به مقصد میرسه

نه از جنگلا میگذره

با اون منظره های بدیع وُ

نه از کوهستانا

با اون گردنه های پربرفشون

آخرین بار که روستا بودم

ساقه ها ضخیم تر شده بودنُ

زمستون، بدجوری غضب کرده بود

تو حیاطِ مسجد

سرِ گوسفندُ که بُریدن

حِسّی رو داشتم که کبوترای چاهی دارن تو قناتای قدیمی

وقتی سایه ی ناشناسی از بالا سَرِشون رَد میشه

اون شب همه چی آروم بودُ

من کنار مادرم بودم

با این همه تا صُب خوابم نبرد

آخه یه جاده شناخته بودم

که آدمو راست به مقصد می رسوند.

 

(( احتمال گریستن آسمان بسیار است))

 

در این غمکده کس ممیراد، یارب!

 

به مرگی که بی دوستان زیستم، من

 

به اطلاع دوستان و عزیزان می رسانم مراسم چهلم شاعران شهرمان، شادروان رضا بروسان و الهام اسلامی  و دختر عزیزمان، لیلا بروسان، فردا شنبه، 24 دی ماه شرمگین نود، ساعت 15 در قطعه ی هنرمندان بهشت رضای مشهد برگزار می شود. بعد از ادای احترام به این شاعران بزرگ، دوستان این عزیزان در مراسمی که به همین مناسبت برگزار می گردد، شرکت می کنند. این مجلس شعرخوانی در ساعت 17 تا 19 در محل بلوار هاشمیه، هاشمیه 14، پلاک 37، کافی شاپ گندم برپاست. قدوم همه ی علاقمندان بر دیده ی ماست.

والسلام

 

 

یک مرثیه برای سه نفر

 

سلام

این مرثیه ام را دوست عزیزم داریوش معمار  در نشریه ی فریختگان ۲۶ آذر منتشر نموده اند. با سپاس از دستان گرم این عزیز:

 

یک مرثیه برای سه نفر


دو اسب جوان

سراشیبی کوه را پایین آمدند؛


مهربان و گرم

و اکنون در گُستره‌ی دشت

درک تازه‌ای از جهان دارند

عشق، تهدید است

مثل طپانچه‌ای که گذاشته می‌شود روی شقیقه‌ی کسی

و از قضا، این بار شلیک هم می‌شود

عشق،

مثل خونی که فواره می‌زند، یک تهدید است

اما انگار از کسی شنیده‌ام که

سرودهای سحرآمیزی هست برای علاج کردن عشق

وِردی که کولیان می‌خوانند

به هنگام پریشانی ابرها و انسان‌ها

مرگ، اما واقعی‌تر است

از میان میلیون‌ها آدم پیدایت می‌کند

به هیات مانعی درمی‌آید تا تصادف شکل بگیرد

در لباس مُرده‌شور پُشت و پهلویت را دست می‌کشد

با سدر و کافور و اشک‌های تماشاگران

و همین که یقین کنی

با تو وفادار می‌ماند.

عشق، تهدیدی جدی ست

آن چنانکه می‌تواند اشک‌هایمان را دربیاورد

در این بعدازظهر پاییزی

اما مرگ

چاقویی‌ست در دست دیوانه

کارخانه‌ای که هیچ وقت تعطیل نمی‌شود

اکنون ماه به آسمان بازگشته است

با یک دست می‌تابد

و با دست دیگر، اشک هایش را پاک می‌کند

بعد از شما باید چه کار کنم؟

چطور روی پاهایم بایستم؟

انگشتانم چگونه شعر بنویسند؟

بعد از شما چاقو به هر کجای دلم بخورد

خون سرازیر می‌شود

شعرهایتان را در باغچه چون خرده‌های نان

برای گنجشکان می‌خوانم

راه می‌روم

حرف می‌زنم

بعد از شما می‌خندم

اما مثل عروسک‌های دخترم، مارال!

 


پاییز شرمگین نود

رضا بروسان و الهام اسلامی

 

 

 

تلفنم سعی می کند شماره ات را بگیرد

 

دوست دارد برایت پیامی بفرستم

 

بیچاره تلفنم!

 

او هنوز از مرگ تصور درستی ندارد.