در این غمکده کس ممیراد، یارب!
به مرگی که بی دوستان زیستم، من
به اطلاع دوستان و عزیزان می رسانم مراسم چهلم شاعران شهرمان، شادروان رضا بروسان و الهام اسلامی و دختر عزیزمان، لیلا بروسان، فردا شنبه، 24 دی ماه شرمگین نود، ساعت 15 در قطعه ی هنرمندان بهشت رضای مشهد برگزار می شود. بعد از ادای احترام به این شاعران بزرگ، دوستان این عزیزان در مراسمی که به همین مناسبت برگزار می گردد، شرکت می کنند. این مجلس شعرخوانی در ساعت 17 تا 19 در محل بلوار هاشمیه، هاشمیه 14، پلاک 37، کافی شاپ گندم برپاست. قدوم همه ی علاقمندان بر دیده ی ماست.
والسلام
سلام
این مرثیه ام را دوست عزیزم داریوش معمار در نشریه ی فریختگان ۲۶ آذر منتشر نموده اند. با سپاس از دستان گرم این عزیز:
یک مرثیه برای سه نفر
دو اسب جوان
سراشیبی کوه را پایین آمدند؛
مهربان و گرم
و اکنون در گُسترهی دشت
درک تازهای از جهان دارند
عشق، تهدید است
مثل طپانچهای که گذاشته میشود روی شقیقهی کسی
و از قضا، این بار شلیک هم میشود
عشق،
مثل خونی که فواره میزند، یک تهدید است
اما انگار از کسی شنیدهام که
سرودهای سحرآمیزی هست برای علاج کردن عشق
وِردی که کولیان میخوانند
به هنگام پریشانی ابرها و انسانها
مرگ، اما واقعیتر است
از میان میلیونها آدم پیدایت میکند
به هیات مانعی درمیآید تا تصادف شکل بگیرد
در لباس مُردهشور پُشت و پهلویت را دست میکشد
با سدر و کافور و اشکهای تماشاگران
و همین که یقین کنی
با تو وفادار میماند.
عشق، تهدیدی جدی ست
آن چنانکه میتواند اشکهایمان را دربیاورد
در این بعدازظهر پاییزی
اما مرگ
چاقوییست در دست دیوانه
کارخانهای که هیچ وقت تعطیل نمیشود
اکنون ماه به آسمان بازگشته است
با یک دست میتابد
و با دست دیگر، اشک هایش را پاک میکند
بعد از شما باید چه کار کنم؟
چطور روی پاهایم بایستم؟
انگشتانم چگونه شعر بنویسند؟
بعد از شما چاقو به هر کجای دلم بخورد
خون سرازیر میشود
شعرهایتان را در باغچه چون خردههای نان
برای گنجشکان میخوانم
راه میروم
حرف میزنم
بعد از شما میخندم
اما مثل عروسکهای دخترم، مارال!
پاییز شرمگین نود

تلفنم سعی می کند شماره ات را بگیرد
دوست دارد برایت پیامی بفرستم
بیچاره تلفنم!
او هنوز از مرگ تصور درستی ندارد.
سلام
سیاهی زیادی که این روزها زیاد به چشم و گوش من خورده است را چگونه باید تاب بیاورم؟ حالا که به خود آمده ام، با خود می گویم چطور توانستم پیکر بی جان رضا را در تاریکی گور تنها بگذارم؟ من و علی عربی و رضا بروسان قرار گذاشته بودیم هر کدام مان زودتر مُردیم، یکی از آن دو تای دیگر این کار را بکنند. گفته بودیم، کشته ی خودمان است، خودمان هم دفن می کنیم. وقتی جنازه ی رضا را برای دفن آوردند، به طرف گور رفتم و دیدم که علی هم آستین ها را بالا زده است. به هم نگاه کردیم.
به او گفتم: ها؟!
گفت: هیچی
ـ برو عقب، من می ذارم
ـ نه، من می ذارم
ـ حرف نزن، خودش گفته من بذارم
ـ به منم گفته، تو برو عقب
دستش را گرفتم و گفتم خواهش می کنم علی جان. تو این کار رو واسه من بکن. انگار که متقاعد شده باشد، گفت: باشه، تو بذار و ناامید عقب رفت.....
مدتی بود سعی می کردم شعرهایم از حال و هوای مرگ دور شود اما انگار قسمت نیست. می دانم باز تا مدت ها باید فقط مرثیه بنویسم. جز شب اول که با علی سر بر شانه ی هم داشتیم و تا صبح، اشک می ریختیم، دیگر همه ی زمزمه هایم، مرثیه ها و دلمویه هایی ست برای رضا و الهام و لیلا. به قول خودم: آه، که چه دلی دارم برای سوختن!
در این فرصت می خواهم از تمامی عزیزان دلی که به هر شکلی خواستند آرامم کنند و تسلایی باشند، سپاسگزارم. واقعاً از همه ممنونم. امیدوارم هیچ وقت غم نبینید.
نکته ی دیگر این که همان طور که دیروز در مراسم بزرگداشت رضا و الهام گفتم، تصمیم داریم نشستی تخصصی درباره ی آراء، اندیشه ها و شعر رضا بروسان و الهام اسلامی داشته باشیم با حضور دوستان، شاعران و صاحبنظران سراسر کشور. بنابراین خواهشمندم اشعار، دلنوشته ها، نقد و نظرها و مقالات خود را به آدرس بنده بفرستید (آدرس ایمیلم در وبلاگ هست) تا اگر خدا بخواهد برای چهلم این دو شاعر، به صورت کتاب یا حداقل به صورت نشریه ای چاپ و منتشر کنیم. باز هم از همراهی و محبت تمامی عزیزان ممنونم و دستتان را عاشقانه می بوسم.
این شعر را پیش از فرارسیدن مرگ، در گوش رضا زمزمه کرده بودم:
عصر سرد پنج شنبه اي سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند
جمع، جمع دوستان گاه گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند
درد، خانه كرده در دلم رفيق! برف در صداي من نشسته است
شعر ديگري بخوان رضا! كه... آه، قهوه خانه گرممان نمي كند
فكر مي كنم چقدر خسته ايم، سال هاي سال گريه كرده ايم
در عبور روزهاي اشتباه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]
روزهاي سرد لعنتي! هنوز، با دهانِ بازِ زخم هايمان
گريه مي كنيم قاه قاه قاه، قهوه خانه گرممان نمي كند
***
در فضاي قهوه خانه ي شلوغ، من به كودكان شهر فكر مي كنم
كودكان كه شب بدون سرپناه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]
بچه هاي درس در كنار كار، بچه هاي شخم و خشم و مزرعه
آه! چهره هايشان به رنگ كاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]
بچه ها كه بعد مرد مي شوند، بچه ها كه هِي بزرگ مي شوند ـ
در ميان گرد و خاك كارگاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]
***
بسته ي توتونمان تمام شد، چاي تازه، شعر تازه اي رضا!
گرممان نمي شود، نه! هيچ گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند
عصر سرد پنج شنبه رفته است، توي گور خود دراز مي كشيم
نه ستاره ها، نه روشناي ماه، قهوه خانه گرممان نمي كند
آسمان ما چه بي پرنده است، سردي زمان خدا! كُشنده است
شهر، مُرده زير چادري سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند.
اگر مُردم
برایم با دست و دلی فَراخ گریه کنید......
با اشک و داغ و دریغ، خبر درگذشت عزیزانم؛
برادرم رضا بروسان و خواهرم الهام اسلامی
را به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانم.
بانوی روزهای پریشانی ام، سلام!
تقدیم آستان تو این عشقِ مستدام
ای آن که گاهی از دل من یاد می کنی!
ای یاد تو نشسته در این سینه، تا مُدام!
ای روشنای روی تو، یعنی اذان صبح!
ای کفرِ زلف های سیاهت، نماز شام
باغ تن تو سبزتر از جنگل تمشک
لبخند تو حلالِ من و بوسه ات حرام
این نامه را ببر به تماشای چشم هات
این زخم را ببر به فراسوی التیام
فرصت به بی قراری من می دهی اگر،
این جمله را بگویمت و بعد هم تمام؛
من، کشته مُرده ات نشدم، عاشقت شدم
هر طور میل توست، بکش، یا که.... والسلام.
با سلام حضور محترم تمامی عزیزان. با گُشایش نمایشگاه کتاب مشهد،به اطلاع می رسانم
کتاب « کلیدر؛ این خاک مهربان » در سالن فردوسی،غرفه ی 135، انتشارات پیام کلیدر و دو
مجموعه ی شعرم با نام های« یکی این همه گُل را از دستم بگیرد» تقدیر شده در جایزه ی
شعر نیما و دومین اثر منتخب جایزه ی شعر خبرنگاران و « کادوی غمگین » در غرفه ی
نشر شاملو، واقع در سالن فردوسی، شماره ی 219 موجود می باشد.
لازم به یادآوری ست، مجموعه ی غزل هایم با عنوان « قطار ساعت هفت »که هم اکنون
مراحل چاپ را می گذراند، متأسفانه به نمایشگاه نرسید، اما بلافاصله بعد از نمایشگاه،
به دست مخاطبان گرامی خواهد رسید.
منتظر حضور شما میهمانان گرامی هستیم.
و سلام...
شعر فارسی تاریخ پُرفراز و نشیبی داشته است و غزل به عنوان یکی از پُرطرفدارترین و پُرکاربردترین قالب ها، در کانون این فراز و فرود بوده است. بی شک بیش ترین تغییرات بین قوالب شعر فارسی، سهم غزل است که همگی در دو ـ سه دهه ی اخیر رخ داده است. تعداد شاعرانی که در این فضا قلم زده اند، خود یکی از دلایل بروز این تغییرات و به وجود آمدن نِحله های گوناگونی از غزل می تواند باشد. اکنون، در دورانی هستیم که بعضی از قالب های شعر فارسی به فراموشی سپرده شده اند یا اگر کار می شوند، آن قدر محدود و منحصر استفاده می شوند که به راحتی می توان ادعا کرد در مقایسه با قالبی چون غزل، دیگر مُرده و منسوخ شده اند. برای مثال قالب هایی چون ترجیع بند، ترکیب بند، مسمط، مستزاد، حتی قصیده که یکی از محکم ترین و پُرکاربردترین قالب ها بوده است، دیگر یا مورد استفاده نیستند و یا بسیار کم رنگ و کم طالع شده اند.
حرف از تغییراتی شد که در قالب غزل رخ داده است. شاید تا چند دهه قبل، تعریف غزل همان بود که قرن ها در کتب ادبی ذکر شده بود و سال ها در کتب درسی در مدارس آموزش داده می شد؛ نه این که آن چه شاعران امروز به آن می پردازند. امروز، دیگر قالب غزل، نه در تعداد ابیات، به آن تعریف وفادار مانده است و نه در شکل و ظاهرش و نه در محتوا و موضوع. در گذشته غزل، باید بین 8 تا 14 بیت می بود و امروز تعهدی بر تعداد ابیات نیست، موضوع غزل که اتفاقاً یکی از وجوه تمایز آن با قصیده بود، بیان مسائل حسّی، عاطفی و در یک کلام، تغزل بود(حالا بماند که همان زمان هم بود اندک غزل هایی که دقیقا این ویژگی را نداشتند) و آن چنان که می دانیم، موضوع قصیده، مدح و منقبت و وصف طبیعت و ... در حالی که شاعر غزل سرای امروز، در این زمینه نیز تعهدی احساس نمی کند. بدان گونه که هم از عشق می گوید، هم از سیاست و هم از اجتماع. هم مدح و ستایش می کند، هم تغزل دارد. گاه واگویه های شخصی ست و گاه به خودی خود، داستان کوتاهی به حساب می آید، با تمام ویژگی های یک داستان کوتاه!
تغییر و دگرگونی در شکل غزل، استفاده از تکنیک های متعدد و فراوان، هنجار شکنی های به جا و بی جا، در آمیختن آن با روایت، با شعر سپید، فیلمنامه و ... همه و همه باعث شده است که امروزه غزل را در جامه ای جدید ببینیم و یقین داشته باشیم که دیگر غزل امروز، تنها همان غزلِ دهه ها و سده های پیشین نیست و گاه تا حدّ تبدیل شدن به قالبی جدید، دگرگون و متحول شده است.
از روزهای نیستی و باران.../ عاطفه رنگ آمیز طوسی
مجموعه شعر/چاپ اول/ 80 صفحه/2000 تومان/
انتشارات سخن گستر/مشهد/تابستان 90
در این باره سخن، فراوان است و این چند سطر به عنوان مدخلی به مجموعه ی شعر « از روزهای نسیتی و باران...» گفته شد. در ابتدای امر، باید بگویم عاطفه رنگ آمیز شاعر است، شاعری با تمام دلبستگی هایش به عاطفه و کلمه. زنی با احساسات مخصوص به خودش. انسانی مهربان و صمیمی که چه شعر بنویسد، چه ننویسد، در زمره ی انسان های بااحساس و متفاوت به حساب می آید. اگرچه در نقد یک اثر هنری نباید احساسات و شناخت فردی خود از آفریننده ی اثر را دخیل کرد، اما این چند جمله را از این جهت نوشتم که بگویم «رنگ آمیز»، همان گونه زندگی می کند و می اندیشد که در شعرهایش دیده می شود. او دروغ نمی گوید و خودِ او در شعرهایش به روشنی دیده می شود. هرگز ژست های شاعرانه نمی گیرد و این به نظر من خیلی غنیمت و مهم است. مهم است که دقیقاً آن چه را که هستی، بگویی؛ حالا اگر محدود است یا وسیع، اگر ناقص است یا کامل، بماند. همین که دروغ نمی گویی، همین که آن چه را می گویی، باور داری، کافی ست. و از همین منظر، باید گفت: « از روزهای نسیتی و باران...» روایت روشنی از خودِ رنگ آمیز است؛ خودِ عاشق، خودِ بی قرارش. او در این مجموعه عشق را روایت می کند، عشقی توأم با شکست و حسرت و ناکامی. شاید بتوان گفت تمامی شعرهای این کتاب، حدیث بی قراری ها و شوق و شورهای ناشی از همین عشق هستند و شاعر به جامعه اش و مفاهیمی که در پیرامونش جریان دارند، کاری ندارد. این نکته، ویژگی این کتاب و شاعر آن است که از ما می خواهد از همه ی جهان، تنها به روایت او از خودش و عشق اش توجه کنیم. شاعر، آن قدر غرق این مسأله است که متوجه جهان پُرآمد و شدش نیست، با تمام اتفاقاتی که افتاده است و هر لحظه در حال افتادن است که به اعتقاد من این بی تفاوتی به همه ی جهان، خوب نیست و عمده اشکال این مجموعه همین امر است. به هر حال، شاعر یا اشاره ی مستقیم به وقایع و حوادث اطرافش دارد و یا به گونه ای ناخودآگاه و مثلاً به واسطه ی یک تشبیه، اشاره ای به پدیده ای می کند اما انگار در جهان بینی شاعر مجموعه ی « از روزهای نسیتی و باران...» هرگز چنین چیزی نمی خواهد باشد و جز یکی دو شعر تقدیمی، بقیه، اشاره ی مستقیم به عشق دارند و البته روایت جایگاه خودِ شاعر بین ازل و ابدش...
فارغ از محتوا، شعرها از زبان نسبتاً یک دست و روانی برخوردارند و اگرچه خودِ من به این نوع از غزل گرایش و توجهی ندارم و شاید بهتر است بگویم سلیقه و انتخابم از غزل، چیز دیگری ست و تا حدودی با این زبان( که اتفاقا این روزها زیاد هم دیده می شود و تا حدودی در ادامه ی همان تغییرات و دگرگونی هایی ست که عرض کردم) بیگانه ام، اما در این گونه از غزل و در این بافت، غزل ها یک دست انتخاب شده اند و به یقین می توان گفت شعرهای موفقی هستند و این، نویدگر آینده ای سرشار برای شاعر این مجموعه است.
والسلام
یک غزل از این مجموعه:
در آن مثلّث کوچک، سه فصل جریان داشت
بهار از قلم افتادی و زمستان داشت ـ
تمام نحسی خود را به من نشان می داد
و باد عطر تو را برد و بوی فقدان داشت
اتو زدم یقه ات را سه بار با وسواس!
نیامدی و از این غصّه سقف هر آن داشت...
چقدر بعد تو کِش آمدند ساعت ها
چگونه زندگی ام بی تو آه! امکان داشت؟
***
سه ضلع خونی قلبم نمی زند دیگر
و مستطیل پُر از خاک قصه پایان داشت!
با سلام.....
آشفته یال، خسته، می آید به خانه اش، یک عصر خیس، مَرد ولی سینه اش تنور
دارد به سرگذشت خودش فکر... می کنم ، ته مایه های ذهن مرا می کند مرور
ـ ماشین لوکس آمد و از تو عبور کرد، تو در پیاده رو به تماشای کیستی؟
ـ من یک پرنده ام، به خدا یک پرنده ام که از مسیر خط کشی ام می کنم عبور
بر سینه ام نشان دو تا زخم کهنه است، در استخوان من جریان دارد اضطراب
آهوی زخم خورده که اندام خویش را از لابه لای کوه و کمر می کشد به زور
سی سالِ آزگار دویدم که پینه ها، که چرم دست های مرا مرهمی شود
با دختران مزرعه، با خیش های شخم، در سردی نگاه شما موش های کور
خیلی عجیب بود خیابان درو کند، ذهن مرا مچاله کند سطل آشغال
در روستا بزرگ شدم، با پرنده ها، در رقص راهبانه ی گنجشک ها و نور
احساس گریه دارم، هر عصر بعد کار، با بغض های تازه گلاویز می شوم
امّا دوباره کارگرم صبح روز بعد، یک مرد بااراده که در هیأت سپور...
آقا ! شما که ساکن این کوچه نیستید، با سینه های سوخته همسایه نیستید
من زیر خط فقر، شما را ندیده ام در دشت های یائسه، در دره های دور
آشفته یال، خسته می آید به خانه اش، یک عصر خیس، مرد که خاکستر است و خاک
دارم به سرنوشت خودم فکر می کنم، آینده را عمیق نفس می کشم، ... صبور.
افسوس اگر که سایه ات ای عشق! کم شود
حیف است این درخت تنومند، خم شود
چون سینه ی تو لانه ی مهر است و روشنی
ناراحتم که خانه ی اندوه و غم شود
دیوانه شو، برقص در این سال بی بهار
نگذار زندگی به بدی متهم شود
عطر تو را گرفته هوای اتاق من
چون چای تازه ای که سرِ چشمه دم شود
من سر به شانه ی تو، تو بر شانه ام رفیق!
روحت اگر که با دل من، هم قسم شود
بنویس عاشق منی و دوست داری اَم
می خواهم این دروغ تو هم باورم شود.
آرام و بی مقدمه و معصوم، عشق تو باز در سر من افتاد
چون حس یک پرنده ی سرگردان، در ظهر داغ هفدهم مرداد
یاد تو در شلوغی افکارم، چون روزهای اول نوروز است
ذهنم ولی عجیب پریشان است، چون گیسوان گیجِ خودت در باد
گاهی دو بیت شعر، دو خط نامه، گاهی پرنده های مرا هِی کن
تا آسمان روشن چشمانت، ای سرزمین عاشقی ات آباد!
من کُشته ی نگاه توأم اما داری فرار می کنی از دستم
تو دزد مهربان منی، برگرد، دست مرا بگیر و ببر، صیاد!
نفرین به روزهای بدون تو، لعنت به روسیاهی شب هایم
از دست هر چه مثل تو هرگز نیست، از دست عشقِ سر به هوا، فریاد
امروز هم نیامدی و دارم با شعرهام مرثیه می خوانم
آه ای مخاطبِ دل غمگینم، ای آشنا به حال و هوای جواد!
** سکته ی وزنی در کلمه ی جواد آگاهانه است.

