html> جـــــــــواد کلیــــــــــــدری

جواد کلیدری

 

35469838551904395730.jpg

06119317614640605869.jpg

64419289326876054347.jpg

08864860857780075653.jpg

 

سپاس

سلام سحر خانم باور بفرماييد نقل خاصي نيست. فرصت دست نميده مثل سابق بنويسم. البته مي نويسم كم و بيش. فرصت نيست تو اين خانه فعاليت مستمر داشته باشم. درهر صورت ممنون محبت هاي شما هستم. شادباشي

خوشحالم که هنوز سیمین زنده است

 

 

 سیمین بهبهانی شاعر است؛ شاعر به معنی تمامش! یک عمر تلاش او در سرودنِ غزل‌های فاخر، ستودنی ست. در دوره‌ای که زنان، مجال کمتری برای فعالیت‌های فرهنگی و هنری پیدا می‌کردند، سیمین ِ شعر فارسی، توانست با فعالیت و پشتکارِ مثال زدنی، خود را به عنوانِ شاعری صاحبِ سبک، به ثبت رسانده و از بسیاری شاعرانِ مرد «!» پیشی هم بگیرد. این بانویِ غزلسرا که موهایش را در کارِ شعر، سپید کرده است، برای کسانی که واقعاً دلسوخته‌ی ادبیات هستند، الگویی ست که تا همیشه در یادها خواهد ماند. زبانِ فاخر و در عین حال، روان و صمیمی او به علاوه‌ی وزن‌هایی که کمتر در شعر فارسی تجربه شده بود، شعر او را به اوج رسانده است. در کنارِ تجربه‌ی شعریِ او، شخصیت سیمین نیز مثال زدنی ست. روحیه‌ی مبارزه‌طلبی، ایستادگی در برابر موج‌های زودگذری که امروز می‌آیند و هم امروز هم از بین می‌روند، شعر او و شخصیت‌اش را دور از هرگونه روزمرّگی نگه داشته است. تعهد او به انسانیت و مفاهیم عمیق و متعالی بشری و در راستای آن، خلق آثاری با این درونمایه، از سیمین بهبهانی چهره‌ای دست نیافتنی ساخته است.

ما بچه‌های شهرستانی که کمتر می‌توانیم قله‌های بزرگ و راستین ادبیات را ببینیم؛ دیدن سیمین بهبهانی و محمود دولت‌آبادی و محمدعلی سپانلو و... آرزویی ست که به سادگی برآورده نمی‌شود. خوشبختانه انتخاب کتابم ( یکی این همه گُل را از دستم بگیرد) در جایزه‌ی خبرنگاران و بعد، کتاب دیگرم ( قطار ساعت هفت) در اولین دوره‌ی انتخاب کتاب سال غزل، فرصت بسیار مغتنمی بود برای مصاحبت با عزیزانی که مدت‌ها بود آرزوی دیدن‌شان را داشتم. در آن روزهای خوب بود که از نزدیک سیمین را می‌دیدم؛ زنی که پیشانی و صورت پیرش، از سال‌ها تفکر و نوشتن سخن می‌گفت و در دلِ نستوه و آرامَش، مهربانی موج می‌زد و می‌شد در نگاهش، امید به آینده‌ی شعر فارسی و نسل جوان را به روشنی دید. به گرمی سخن می‌گفت و گنجشک مهربان دلش، بال بال می‌زد به فراسوی عشق و دوستی. آن‌چنان که نه تنها از شعر خواندن در مقابلش خجالت نکشیدم که احساس خوشایندی هم داشتم.

دیروز پیامکی دریافت کردم با مضمون مرگِ سیمین. بلافاصله اندوهی سراسر دلم را گرفت. نه برای خودِ سیمین، که کارش را کرده است، بلکه برای شعر امروزِ فارسی که مادرش را از دست می‌داد. غمگین شدم، آن‌قدر که نتوانستم این خبر تلخ را به کسی منتقل کنم. خوشبختانه چند ساعت بعد، خبر تکذیب آن خبر را نیز دریافت کردم. نمی‌دانم این شایعه اولین بار توسط چه کسی ساخته و پرداخته شده است اما یقین دارم این فرد، جزو همان دسته‌ای ست که نمی‌توانند سیمین و دیگر چهره‌های راستین ادبیات فارسی را سرِپا ببینند. آن‌ها  را که به واسطه‌ی روح بزرگ و قلم خستگی‌ناپذیرشان به این درجه از شاعرانگی و نویسندگی رسیده‌اند، و نه مثل برخی، به لطفِ نشست‌های کذایی و تریبون‌هایی که همیشه در دست آن‌ها بوده است و هست!

 سیمین و شخصیت‌هایی چون او آن‌قدر بزرگ هستند که بتوانند کسانی را که با مرض و غرضِ آشکارشان، خبرِ مرگِ این و آن را شایعه می‌کنند، ببخشند، اما ما ـ فرزندان شعر فارسی ـ قطعاً این شامورتی‌بازی‌ها را از یاد نمی‌بریم و در حافظه‌ی‌مان ثبت خواهیم کرد؛ همان‌گونه که وقتی در یک مطلبی (بررسی جایگاه غزل معشوق در غزل معاصر) در نشریه‌ی شهرآرا، نام او را از آن یادداشت حذف کردند، هنوز از خاطر نبرده‌ام. می‌پرسم مگر در جنگلِ ادبیات فارسی، در بین این همه صدایِ ناهنجار، چند پرنده‌ی خوشخوان مثل سیمین بهبهانیِ شاعر داریم که منتظر شنیدنِ خبرِ مرگش هستیم؟ بدا به حال ما مردم که وقت‌مان را با شایعه‌سازی درباره‌ی مرگِ بزرگان‌مان پُر می‌کنیم.

اما امروز خوشحالم که هنوز سیمین زنده است. به کوری چشمِ بدخواهان، سیمین و سیمین‌ها زنده‌اند و با شعرشان همچنان روشنی‌بخش خانه‌ی ادبیات می‌مانند.

والسلام


شعری از او:

 که چی ؟

 که چی ؟ که بمانم دویست سال به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ نگاه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟ به خیابان ناکجا میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز ولی همه یاران به محنت‌اند
 گذارمشان در بلای سخت که چی؟ که نشاطی دگر کنم
که چی؟ که پزشکان خوبتان دوباره مرا چاره‌ای کنند
خطر کنم و جامه‌دان به دست دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر دوباره به پا شور و شر کنم
 ولی نه چنان در غبار برف فرو شده‌ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من! به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب‌های خشک من نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه‌ها بود که تنی بارور کنم

 

نامه‌ی خداحافظیِ گابریل گارسیا مارکز

 

 

واکنش جهانیان به درگذشت گابریل گارسیا مارکز

 

گابریل گارسیا مارکز ـ نویسنده‌ی بزرگ قرن ما ـ به سرطان لنفاوی مبتلا بود و می‌دانست که دیگر عمر زیادی برایش باقی نیست.  چند ماه قبل از این که جهان را برای همیشه ترک کند، در نامه‌ای با مردم سخن گفته و در واقع خداحافظی می‌کند:


«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

 آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.»


همراه با عشق
«گابریل گارسیا مارکز»

 

ماركز كه در آمريكاي لاتين به گابو مشهور است پس از مدتي بيماري، در آخرین روزهای فروردین ماه امسال، در سن 87 سالگی چشم از جهان فروبست و طی مراسم باشکوهی، جسد وی سوزانده شد!
مشهورترين رمان ماركز صد سال تنهايي نام دارد كه پيش از انقلاب اسلامي ايران به فارسي برگردانده شده و به سبب واقع گرايي جادويي اثر جايزه نوبل ادبيات سال ۱۹۸۲ را براي نويسنده چيره دست آن به ارمغان آورد.
این نويسنده كلمبيايي كه به سبب اوضاع اجتماعي كشورش دهها سال قبل آن كشور را ترك كرده و در مكزيك رحل اقامت افكنده بود درباره آثارش گفته است كه هيچ جمله اي از آثار من وجودندارد كه رگه اي از واقعيت در آن نهفته نباشد.
از آثار ديگر اين نويسنده مي توان به پاييز پدرسالار، كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد و وقايع نگاري يك مرگ پيش بيني شده اشاره كرد.

 

 

 از مجموعه‌ی « قطار ساعت هفت»:

 

آرام و بی‌مقدمه و معصوم، عشق تو باز در سر من افتاد

چون حس یک پرنده‌ی سرگردان، در ظهر داغ هفدهم مرداد

یاد تو در شلوغی افکارم، چون روزهای اول نوروز است

ذهنم ولی عجیب پریشان است، چون گیسوان  گیج خودت در باد

گاهی دو بیت شعر، دو خط نامه، گاهی پرنده‌های مرا پَر ده

تا آسمان روشن چشمانت، ای سرزمین عاشقی‌ات آباد!

من کُشته‌ی نگاه توأم اما داری فرار می‌کنی از دستم

تو دزد مهربان منی، برگرد، دست مرا بگیر و ببر، صیاد!

نفرین به روزهای بدون تو، لعنت به روسیاهی شب‌هایم

از دست هر چه مثل تو هرگز نیست، از دست عشقِ سربه‌هوا، فریاد

امروز هم نیامدی و دارم با شعرهام مرثیه می‌خوانم

آه ای مخاطبِ دل غمگینم، ای آشنا به حال و هوای جواد!

مرداد 1386

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سکته ی وزنی در کلمه ی « جواد »، آگاهانه است.

صنم

همه عالم صنم چين به حكايت گويند صنم ماست كه در هر خم زلفش چيني ست سعدي

كتاب تو را مي خواند!

مقدم شما عزيران را به نمايشگاه كتاب تهران گرامي ميداريم. سالن شبستان، راهرو 19، غرفه 29، نشر شاملو. بعضي از اثار بنده و همسرم نرگس برهمند موجود مي باشد. شاد باشيد

بهاریه 93 !؟

بنا به اقتضای تغییر فصل و درخواست دوست بزرگواری که نوشتن بهاریه را از بنده تقاضا کرده بود، خواستم چند سطری درباره‌ی این فصل دل‌انگیز بنویسم اما راستش نتوانستم. برخلاف اقبالی که از سوی شاعران و سخنوران گذشته‌ی ادبیات فارسی به فصل بهار شده است، بنده بر این باورم که شاعران امروز، چندان قرابت و هم‌صحبتی‌ای با این فصل ندارند، یا لااقل نگاهشان متناسب و هم‌رُتبه است با دیگر فصول. دلایلش هر چه می‌خواهد باشد اما خودِ من ـ با تمام خود، داری و سعی بر آرامش درونی ـ هر چه کردم، نتوانستم در روزهای اول سال، چشم‌هایم را ببندم و جنگ‌های فرقه‌ای و کشتارهای وسیعی که در کشورهای همسایه به نام دین می‌شود را نبینم؛ گروه‌های متعصب بنیادی‌ای که هر روز با نامی تازه و به شکل و شمایلی جدید و اغلب با دیدگاه‌های افراطی شبیه به یکدیگر تأسیس می‌شوند و تنها درآمدشان هم کشتار زنان و مردان و شهروندان بی‌گناه است، آن هم به نام دین و مذهب!

« سالِ نو منتظر پایان گرفتن خشونت‌هاست

منتظر است جنگ‌های فرقه‌ای تمام شود

آن‌گاه، بهار، چهره‌ی واقعی‌اش را نشان خواهد داد.

امروز اما

باد از دشمنی سخن می‌گوید

بادی که به پرچم‌ کشورهای زیادی وزیده است.»

" کلیدری، آذر 92"

در آخرین روزهای سال 92، ماجرای گروگان‌گیری یکی از همین گروه‌ها، بسیاری از اذهان آزادیخواهان را متشنج کرد. در میان شاعران، متفکران، دانشجویان و گروه‌ها و تشکل‌های مدنی جنب‌وجوشی پدید آمد مبنی بر طومارنویسی و جمع‌کردن امضا و ... که اگرچه در نگاه اول، کاری زیبا و درخورِ تحسین می‌نَماید، اما بی‌فایده بودن آن خیلی بارزتر و مشهودتر است. در همین ارتباط، دوست خوبم « مصطفی توفیقی » در قالب کمپینی، چنین دغدغه‌ای را دنبال می‌کرد و از من هم خواسته بود به این جمعیت بپیوندم و جزء امضاکنندگان یادداشت‌شان مبنی بر آزادسازی مرزبانان ایرانی باشم. اما هرچه فکر کردم، دیدم آیا گروه « جیش‌العدل » با دیدن امضای من و دوستان دلسوز من، از تعصبات کانالیزه شده‌ی خود عقب‌نشینی می‌کند؟ وقتی چنین مناسباتی هنوز هم به شیوه‌ی قرن‌ها قبل، باید به دست ریش‌سفیدان و معتمدان محلی و قومی حل شود، و حتی دست دولت هم از گشودنِ این‌گونه گِره‌ها کوتاه است، آیا به راستی امضای چند نفر انسان پاکدل و صلح‌طلب، می‌تواند حتی مرهمی باشد بر دلِ خانواده‌های منتظر این سربازان وطن؟

  با این حال، به این دوست بزرگوار و جمعیتی که چنین حرکتی را رقم زده بودند، خسته نباشید می‌گویم و امیددارم عذرم را بپذیرند که نتوانسته و نخواستم با آن‌ها همراه شوم. شاید یک دلیل دیگرش هم این باشد که هیچ‌گاه نخواسته‌ام زیر هیچ‌گونه بیرقی، سینه بزنم، حتی زیر پرچم‌های روشنفکری و آزادیخواهی، دیگران که بمانند!

جز این، دیدن دغدغه‌های معیشتی مردم کشورم، موضع‌گیری‌های سیاسی بعضی از نمایندگان مجلس در بُرهه‌های مختلف زمانی، آن هم به نام مردم حوزه‌ی انتخابیه‌شان، وضعیت نامناسب آموزش و پرورش در مدارس، موضع‌گیری مغرضانه‌ی اتحادیه‌ی عرب، به‌خصوص رژیم آل سعود در رابطه با پرونده‌ی هسته‌ای ایران و همدستی‌شان با دشمنان ایران در این مقطع تاریخی حساس و ... از مواردی بود که در سال 92 به شدت ذهنم را درگیر کرده بود. همچنین اضافه کنید رواج دروغ، ریاکاری و فساد اخلاقی بعضی از دوستان را که از آن‌جا که دارد به یک اپیدمی تبدیل می‌شود، از شرح آن صرف‌نظر می‌کنم و تنها می‌توانم تعجب کنم که اینان چگونه می‌توانند به راحتی رنگ عوض کرده، به چشم‌های آدم خیره شوند و بگویند: دلیل عقب ماندن تو همین است که نمی‌خواهی مثل دیگران باشی .... لااله‌الاالله!

البته همه‌ی دل‌مشغولی‌هایم از این دست که ذکر شد، نبود و نیست. مثلاً فضای نسبتاً امیدواری که با انتخاب رئیس‌جمهور منتخب ـ دکتر روحانی ـ در بین مردم کشور دیده می‌شود، بسیار غنیمت و باارزش است. این امیدواری می‌تواند به روحِ جمعی مردم کمک کرده و سبب ارتباطات زنده و مؤثر جمعیتی شود. همچنین حرکت‌های خوب، سازنده و قابل‌قبول گروه مذاکره‌کننده‌ی وزارت امور خارجه در ارتباط با حلّ پرونده‌ی هسته‌ای قابل ذکر است و بدین وسیله به عنوان یک شهروندِ جزء به ایشان خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم هرچه بیشتر لبخند و آرامش را به لب‌های مردم کشورم هدیه نمایند.

یکی دو مورد حس خوشایند شخصی نیز، سال 92 را برایم زیبا کرد که باعث دل‌گرمی‌ام شد: اولی موفقیت‌ مجموعه‌ی « قطار ساعت هفت » در نخستین جایزه‌ی کتاب سال غزل و بعد، انتشارش با خط بریل و ... و دیگری، تولد دومین دخترم با نام ارغوان. خدا را به خاطر این بنده‌نوازی‌اش سپاس می‌گُزارم.

در پایان این یادداشت تقریباً دور از ادبیات، با یک شعر در خدمت همه‌ی عزیزان هستم. با این آرزو که همه‌ی شما سالی سرشار از شادی، آرامش و گذشت داشته باشید. این شعر، پیشکش می‌شود به دوستان شاعرم، نرگس برهمند، علی عربی، محمدرمضانی‌فرخانی و جواد یونسی که دشواری عبور این روزها و شب‌ها را برایم آسان‌تر می‌سازند:

 

دُرُس وسطِ پیشونیش

اون‌جا که از پیچشِ موهاش، یه گودی دُرُس شده

همه‌ی نجابتِ اسب، مالِ همون قسمت تَنِشه

نه از عشوه‌هاشُ

نه از کمرِ باریکش.

***

هِی اسبِ روزگار!

با پیشونیِ بلندت

با اون گُودی مسخره‌ی وسطِ پیشونیت....

والسلام/ جواد کلیدری/ فروردین 1393

 

 

« قطار ساعت هفت » با الفبایی متفاوت منتشر شد.


ساعت 6 عصر دیروز، 20 بهمن، برای من لحظات زیبایی بود. در ادامه‌ی موفقیت‌های مجموعه‌ی غزل « قطار ساعت هفت»، این کتاب به خط بریل برگردانده شد.

چندی قبل پیشنهاد ترجمه‌ی این مجموعه برای عزیزان روشندل به من داده شد و دیروز طی مراسمی خاطره‌انگیز، از « قطار ساعت هفت » با الفبای بریل، رونمایی شد و اولین جلد آن نیز به بنده اهدا گردید.

یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که برای شاعران عزیز روشندل وجود دارد، نبودِ کتاب‌های ادبی به خطّ مخصوص آن‌هاست و معمولاً آن‌ها آثار مورد علاقه‌ی خود را به صورت صوتی استفاده می‌کنند. به گفته‌ی موسی عصمتی ـ یکی از شاعران موفق و روشندل مشهدی؛ معمولاً آثار برگردانده شده به خطّ بریل، از متون کلاسیک فارسی ست، که علی‌رغم مغتنم بودن آن‌ها، فقدان آثار ادبی معاصر  نیز به شدت احساس می‌شود. از آثار متأخرین، تنها چند سال قبل، اشعار مرحوم قیصر امین‌پور برگردانده شده بود.

خوشحالی من نیز از همین بابت است. حالا شاعران صمیمی و بااحساس روشندل می‌توانند شعرهای مرا با الفبای خودشان بخوانند. از دیروز چند بار کتابی را ورق زده‌ام که برایم آشناست؛ قطار ساعت هفتی که خودم نمی‌توانم بخوانم. حالا دست می‌کشم به نقطه‌های سفیدی که خیلی هم برایم غریبه نیستند. این کتاب یکی از بهترین یادگاری‌هایی ست که تا به حال گرفته‌ام.

لازم می‌دانم از مسئولان و عزیزان آموزش و پرورش استثنایی و اداره‌ی بهزیستی خراسان رضوی جهت انتخاب این مجموعه جهت برگرداندن به خط بریل، کمال سپاسگزاری را داشته باشم.

والسلام

ای عـــشق!


نه نادر و نه سِکندر و نه چنگیز


غارت شده ام به دست طفلی خون‌ریز


کارم به کجا می‌کشد این آخر کار


ای عشق من، ای عشق من، ای عشق عزیز!؟



دعوا برای زیباتر شدن جهان



با سلام

طبق قرار قبلی، دیروز نشست دوستان شاعر و منتقد در حوزه ی هنری مشهد که به نقد و تحلیل کتاب « قطارساعت هفت» می پرداخت، برگزار شد. خیلی حرفهای شیرین و مغتنمی دریافت کردم و از آن مهم تر و باارزش تر، جمع بسیار گرم و دوست داشتنی بود که آمده بودند به تماشای شعر. خوبی این طور نشست ها جدا از نقد و تحلیل هایی که می شود، دوستی هایی ست که اتفاق می افتد. می دانید، وقتی می بینی در این جهان پرآشوب که هر چه می شنوی از رسانه ها، همه دروغ و مکر و سیاست بازی ست، عده ای اهل دل که تمام دغدغه شان، کلمه است، دور هم می نشینند و از دوستی حرف می زنند. اگر هم بحث و جدلی هست، نه برای دست یافتن به ثروت و مساحت بیشتر، که برای زیباتر شدن یک متن ادبی ست. و این خیلی غنیمت است.

خواستم بدینوسیله از همه ی دوستانی که این کتاب را خوانده و مورد نقد و تحلیل قرار دادند، سپاسگزاری کنم و همچنین از دوستانی که وقت گذاشتند و به این جلسه رسیدند.

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود


نقد و بررسی قطار ساعت هفت در حوزه ی هنری مشهد



با سلام حضور تمامی دوستانم

به اطلاع می رسانم نقد مجموعه غزل بنده با عنوان « قطار ساعت هفت » در تاریخ سوم آذر ماه در سالن اشراق حوزه ی هنری مشهد واقع در میدان تقی آباد برگزار می شود.

بدین وسیله از تمامی دوستان و علاقمندان دعوت به عمل می آورم و قدم هایشان را بر دیده می پذیرم.

دیدار در نمایشگاه کتاب


با سلام

دیدار صمیمانه و گپ و گفت خودمانی بنده با علاقمندان و دوستان عزیزم در نمایشگاه کتاب خراسان، فردا، سه شنبه، ساعت 6 عصر، سالن فردوسی، غرفه ی 250، نشر شاملو.

منتظر همه ی دوستان و عزیزان می نشینم

گفت‌وگوی ایسنا با برگزیده‌ی جایزه‌ی کتاب سال غزل


جواد کلیدری:

برنده‌ی جایزه‌ شده‌ام، اما کتابم در تهران نیست

برای مطالعه بر روی لینک زیر کلیک کنید:

سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر



قطار ساعت هفت، بهترین مجموعه غزل سال شد


برگزیدگان جایزه‌ی کتاب سال غزل معرفی شدند


http://media.isna.ir/content/hemmat%20khahi%20(26%20of%2028).jpg/4

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در بخش کتاب سال (ویژه کتاب‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91)، جواد کلیدری با مجموعه غزل «قطار ساعت هفت»، در بخش ویژه (مختص شاعرانی که تاکنون مجموعه‌ غزل منتشر نکرده‌اند، اما یک مجموعه غزل آماده دارند) مجموعه شرکت‌کننده ازسوی غزل آزاد مقدم و در بخش تقدیر از چهره‌های پیشکسوت مؤثر در سیر تکوینی غزل، سیمین بهبهانی برای یک عمر حضور مستمر و مؤثر در حوزه غزل معاصر، برگزیده شدند.



بیانیه پایانی نخستین دوره جایزه کتاب سال غزل که مراسم پایانی آن عصر جمعه، 19 مهرماه و در آستانه روز بزرگداشت حافظ در سرای کاووسیه برگزار شد، به این شرح است:

«نخستین دوره جایزه مستقل کتاب سال غزل با سپاس‌گزاری از جامعه‌ ادبی و رسانه‌یی کشور و با معرفی برگزیدگان هیأت داوران محترم این دوره، به کار خود پایان می‌دهد؛ تا سالی و دوره‌ای دیگر...

این حرکت خودجوش و مستقل ادبی که بنا بر احساس وظیفه و نیازی، به‌همت گروهی از شاعران شکل گرفت، امید دارد که دوره‌های بعدی، با هم‌افزایی تمامی فرهیختگانی که نسبت به فرهنگ جامعه خویش تعلق خاطر و تعهدی احساس می‌کنند، گام‌های درخشان‌تری را بپیماید.

بر این اساس، دبیرخانه جایزه مستقل کتاب سال غزل امیدوار است که همه‌ساله با انتشار فراخوان در روز بزرگداشت «سعدی» و نیز معرفی نامزدهای خود در سال‌روز تولد «حسین منزوی»، برگزیدگان سالیانه این رویداد ادبی را در آستانه روز «حافظ» معرفی کند.

شورای سیاست‌گذاری جایزه مستقل کتاب سال غزل با تأکید بر این‌ نکته که این جایزه در سیر تکوینی خویش، تمام تلاش خود را به‌کار خواهد گرفت که علاوه بر پیش‌فرض‌های رسمی تعیین‌شده، از هرگونه جانبداری در زمینه‌ گرایش‌های موجود در زمینه این گونه شعری بپرهیزد.

با این اوصاف و با تأکید بر این‌که بررسی انجام‌شده، یک محدوده خاص زمانی را در حوزه نشر مجموعه‌های غزل و در چارچوب آیین‌نامه اعلام‌شده درنظر گرفته و بی‌شک، معرف همه بضاعت جامعه ادبی کشور در این حوزه نیست، هیأت داوران نخستین دوره جایزه مستقل کتاب غزل متشکل از حامد ابراهیم‌پور (دبیر جایزه)، علیرضا بهرامی، مریم جعفری آذرمانی، هادی خورشاهیان و محمدرضا شالبافان، نتیجه داوری نخستین دوره را به شرح زیر اعلام می‌کند:

از میان نامزدهای نخستین دوره این جایزه در بخش کتاب سال (ویژه کتاب‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91) شامل مجموعه غزل‌های: «مشق‌های بلاتکلیف» سروده عبدالحسین انصاری، «همسایه‌ای در ماه» سروده رؤیا باقری، «با خودم بودم» سروده سعید حیدری ساوجی، «تناسخ به درخت» سروده پوریا سوری، «قطار ساعت هفت» سروده جواد کلیدری و «از لای لیوان‌ها» سروده سارا ناصرنصیر، تندیس و جایزه این دوره تقدیم می‌شود به: جواد کلیدری با مجموعه غزل «قطار ساعت هفت».

همچنین در بخش ویژه (مختص شاعرانی که تاکنون مجموعه‌ غزل منتشر نکرده‌اند، اما یک مجموعه غزل آماده دارند) از میان نامزدهای این دوره متشکل از غزل آزاد مقدم، مرضیه فرمانی و مهدی مهدوی، تندیس و جایزه چاپ کتاب تقدیم می‌شود به مجموعه شرکت‌کننده ازسوی غزل آزاد مقدم.

جایزه مستقل کتاب سال غزل که قرار است در هر دوره از یکی از چهره‌های پیشکسوت مؤثر در سیر تکوینی غزل تجلیل کند، در دور نخست، تندیس بلورین و جایزه خود را اهدا می‌کند به سرکار خانم «سیمین بهبهانی» بابت یک عمر حضور مستمر و مؤثر در حوزه غزل معاصر.

ناشران پشتیبان جایزه مستقل کتاب سال غزل عبارتند از: نگاه، هرمس ، کتابسرای تندیس، فرهنگ معاصر»

جایزه مستقل کتاب سال غزل


نخستین «جایزه‌ی مستقل کتاب سال غزل» اهدا می‌شود

» سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر

مراسم پایانی نخستین دوره‌ی «جایزه‌ی مستقل کتاب سال غزل» روز جمعه برگزار می‌شود.

به گزارش بخش ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در این مراسم که نوزدهم مهرماه جاری در آستانه‌ی روز حافظ، در سرای محله‌ی کاووسیه‌ی تهران برگزار خواهد شد، علاوه بر تجلیل از یک چهره‌ی پیشکسوت که به انتخاب هیأت داوران این جایزه، در سیر تکوینی غزل معاصر نقش بسزایی داشته، برگزیدگان دو بخش کتاب سال و نیز بخش ویژه‌ی شاعرانی که تاکنون مجموعه‌ی غزل منتشر نکرده‌اند، معرفی و تقدیر خواهند شد.

نامزدهای بخش کتاب سال (ویژه‌ی کتاب‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91) که یکم مهرماه در سال‌روز تولد حسین منزوی معرفی شدند، عبارت‌اند از: «مشق‌های بلاتکلیف» (عبدالحسین انصاری)، «همسایه‌ای در ماه» (رؤیا باقری)، «با خودم بودم» (سعید حیدری ساوجی)، «تناسخ به درخت» (پوریا سوری)، «قطار ساعت هفت» (جواد کلیدری) و «از لای لیوان‌ها» (سارا ناصرنصیر).

همچنین در بخش ویژه‌ی این جایزه که فراخوان آن، یکم اردیبهشت‌ماه، هم‌زمان با روز سعدی اعلام شده بود، مجموعه غزل‌های منتشرنشده‌ی غزل آزاد مقدم، مرضیه فرمانی و مهدی مهدوی به‌عنوان نامزد نخستین دوره معرفی شده‌اند.

بنا بر اعلان دبیرخانه‌ی نخستین دوره‌ی «جایزه‌ی مستقل کتاب سال غزل»، علاوه بر اهدای دیپلم افتخار به کلیه‌ی نامزدها و دیگر جوایز، سه تندیس بلورین با طراحی نشانه‌ی «زهره طلوع حسینی» به چهره‌ی تجلیلی و برگزیدگان دو بخش اهدا خواهد شد.

مراسم یادشده از ساعت 16 روز جمعه 19 مهرماه در سرای کاووسیه، واقع در خیابان ولی‌عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، خیابان قبادیان، شماره‌ی 53، برگزار خواهد شد.

انتهای پیام

« قطار ساعت هفت » در ایستگاه جایزه غزل سال


نامزدهای جایزه‌ی کتاب سال «غزل» معرفی شدند


فهرست نامزدهای نخستین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال غزل اعلام شد.

به گزارش بخش ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دبیرخانه‌ی جایزه‌ی کتاب سال غزل هم‌زمان با سال‌روز تولد حسین منزوی، غزل‌سرای معاصر، با گرامی‌داشت یاد و مقام این شاعر، نامزدهای نخستین دوره‌ی این جایزه را در بخش کتاب سال - ویژه‌ی کتاب‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91 -، به این شرح اعلام کرد:

«مشق‌های بلاتکلیف» (عبدالحسین انصاری)، «همسایه‌ای در ماه» (رؤیا باقری)، «با خودم بودم» (سعید حیدری ساوجی)، «تناسخ به درخت» (پوریا سوری)، «قطار ساعت هفت» (جواد کلیدری) و «از لای لیوان‌ها» (سارا ناصرنصیر).

همچنین در بخش ویژه - مربوط به شاعرانی که تاکنون مجموعه‌ی غزل منتشر نکرده‌اند، اما به‌اندازه‌ی یک مجموعه غزل دارند - مجموعه‌های دریافتی از این شاعران به‌عنوان نامزد این دوره از جایزه انتخاب شده‌اند:

غزل آزاد مقدم، مرضیه فرمانی و مهدی مهدوی.

برگزیدگان نهایی نخستین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال غزل که فراخوان آن یکم اردیبهشت‌ماه، روز بزرگداشت سعدی اعلام شد، با برگزاری مراسمی در روز بیستم مهرماه جاری، روز بزرگداشت حافظ، معرفی خواهند شد.

شــهــریــور


سلام

با یک غزل از روزهای خیلی دور...


روزگاری ست که دردت شده در من جاری

زجرکُش کرده مرا بستر این بیماری

باورت می کنم ای عشق! تو هم باور کن

دلم از دست تو برداشته زخمی کاری

من به شهریور چشم تو ارادت دارم

تو به دی ماه دلم گوشه ی چشمی داری؟

همچنان کشته ی مژگان توأم، حرفی نیست

گرچه این هم شده دیگر سخنی تکراری

پُشتگرمم به تو، گرمای تموزی انگار

پُشتگرمم به تو ای عشق! اگر بگذاری

دخترم

باسلام

با یک شعر در خدمت عزیزان هستم.



دخترم نقّاشی می کند
نقش شیری بدون جنگل، بدون یال
شیرِ گرسنه آرام از صفحه بیرون می آید
با ما برسر سفره غذا می خورد
تمام شب پهلو به پهلو می شود در رختخواب من
صبح، من به اداره می روم
دخترم به دبستان
شیر، روی مُبل نشسته
منتظر شب می ماند.
با آرزوی شادی

ــخانه باغـــ

جعبه های بیکار میوه را دیده ای در بهار؟

خانه باغی هستم با جعبه های بسیار

تازگی ها موشی دارد سعی می کند خانه اش را وسیع کند در سرم

برای جفتش رویاها دارد

نقشه می کشد لای همین جعبه های شکسته

گاهی عطر یونجه های تازه رُسته می پیچد در سرم

و شامّه ام را بیدار می کند...

دیوانگی، دیوانگی، دیوانگی

در بیرون اما نور آفتاب، چشم هایم را می زند.


حیله

با سلام


الف) دوست بزرگوارم جناب سلیم بارزانی، ای کاش از خودتان نشانی می گذاشتید تا بتوانم به طور مفصل پاسخ سوالاتی که داشتید را برایتان بنویسم. اگر این سطور را می خوانید باید مختصر بگویم تقریباً جواب تمام پرسش هایتان، بله است. شادباشید.

ب) حتماً شما هم ملاحظه فرموده اید؛ کسانی را که به هر حیله ای1 شده، می خواهند به قول آن خدابیامرز، خود را به ثبت برسانند، حالا هر طور که بشود. یکی از این حیله ها، گردآوری گزیده ی شعر شاعران پارسی است از گذشته تا حال. خب، تا این جایش خیلی بد نیست، بالأخره توجیهش این است که یک جُنگ شعری روانه ی بازار کرده است و ... حالا به سلیقه ی خوب یا بد آن بزرگوار، خصوصاً اگر این کار از جانب یک ادیبِ شعرشناس، یا یک شاعرِ حسابی باشد، خیلی هم خوب است اما حیله هنگامی رخ می دهد که طرف، نه ادیب است و نه حداقل سلیقه ی خوبی دارد. چند روز پیش کتابی دیدم بسیار قطور که در دو جلد هم چاپ شده بود و تا دلتان بخواهد شاعر و ناشاعر جمع شده بود در آن. بعد که مشغول مطالعه ی قسمت هایی از این کتاب شدم، دیدم این بابا ( گردآورنده) چندین صفحه را به شعرهای خودش اختصاص داده. گفتم شعر؟ اتفاقاً اگر شاعر، شاعر باشد، ابتدا کتاب شعرش را منتشر می کند تا مردم بخوانند و بشناسندش، نه این که چند دست نوشته ی ناشعر را به جای شعر، لابه لای شعرهای شاعران بزرگ پارسی بگنجانی. که چه؟ یکی نیست بگوید آخر پدربیامرز، این که شد مثل تقلب های دوران مدرسه. خیال می کنی با این کار شدی شاعر؟ کسانی که دست به گردآوری شعرها می زنند، هدفشان مشخص است، آن ها می خواهند علاوه بر کنار هم گذاشتن شعرِ شاعران متفاوت از دوره های مختلف، به یک جمع بندی کلی برسند، یا تصمیم دارند آن ها را نقد و تحلیل کنند، یا ... نمونه اش کتاب « شعرپارسی » از محمدکاظم کاظمی، که در ابتدای کتابش، ده ها صفحه تحلیل دارد. ضمن این که گردآورنده می کوشد در هر دوره، در هر شهر، در هر سبک ادبی، بهترین شاعران را انتخاب کرده و بعد هم شاهکارهای هر شاعر را گزینش کند و الی آخر. نه این که هر شاعر و ناشاعری که اسمش را توی روزنامه دیدی یا توی شهر شما سرو صدایی به پا کرده بیاوری توی کتابت و از آن بدتر هم همین که نوشته های خودت را مثل قلوه سنگ بریزی توی شکم کتاب. خدا همه ی ما را به راه راستی که خودش می داند، هدایت کند. خلاصه ی کلام این که شهرت طلبی، آن هم از نوع کاذبش بد بلایی ست. خواستم گفته باشم. والسلام


1- گفت:

طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد

به دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


غزلی از عمـــــــاد خراســــــــانی


رشتۀ جان من خسته جگر پیچ مده

یعنی آن طرۀ چون سنبل تر پیچ مده

پیچ دادی خم گیسو و دلم شد در تاب

بازش از بهر دلم تاب بهر پیچ مده

این همه پیچ که دارد خم آن زلف بس است

زلف او را دگر ای باد سحر پیچ مده

من خود از دست غم هجر تو در پیچم و تاب

پنجۀ صبر مرا هیچ مدر پیچ مده

چون ز موئی شود آزرده میانت هیهات

بند شمشیر چنان گرد کمر پیچ مده

هست پیچان تنم از تاب غمت رشته صفت

تو به دست ستمش نیز دگر پیچ مده

بر سرت ابن عماد ار همه تیغ آید ازو

تا سرت هست مکش گردن و سر پیچ مده


نگاه کن، از پنجره، بیرون چه منظره ای دارد!



زخم آن چنان بزن که به رستم، شَغاد زد          زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد...

خیلی مشکل است فکرهای بزرگی در سر داشته باشی؛ فکرِ کارهای بزرگ، حرکت های بلندبالا، آرمان های سترگ و کاری، حتی دشمنی ها . مبارزات بزرگ اما در عمل درگیر خُرده دشمنی ها و دعواهای خاله زنکیِ دست و پاگیر و پیش پاافتاده شوی. خیلی آزاردهنده و دلگزاست مثل کدورت مسخره و پوچ من و برادرم که به خاطر کوچکی و بیهودگی اش از خودم بدم می آید. در این جهان وسیع، نفرت پروراندن و دعوا داشتن با برادرت، که دیدگاه های بسیار پیش پاافتاده دارد، بسیار آزاردهنده است. چند سال قبل تر در یکی از شعرهایم گفته بودم:

« عصبانی می شوم از این همه اتوبوس

که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند

مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد

و به غرورم برمی خورد

اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند...»

حال و هوای بهاریِ این روزها باعث شد این چند خط را بنویسم، چرا که حیفم می آید لحظه هایم این طور بیخود و بیهوده بگذرند. خدا این طور آدم ها را نصیب گرگ بیابان نکند.

اما این شعر را از مجموعه ی « یکی این همه گُل را از دستم بگیرد » را به مناسبت نزدیک شدن بهار، می گذارم؛ پیشکش به همه ی خوانندگان بهتر از جانم و سال خوبی را برای همه ی تان آرزو می کنم.

قصیده ی بهار

فردا، با تابشِ آفتاب

از برف های حیاط چیزی نمی ماند

این را کودکی هم که در کوچه سوت می زند، می داند

با خمیازه ای بلند

از میانه ی اسفند خود را بالا می کشند درختان

سال کهنه به پایان می رسد

چون خواب ترسناکی که پاره می شود

جهان چون ماری پوست می اندازد

در کشاکش سنگ ها

به پهلو غلتی می زند

و نوروز می شود

بهار که بیاید

گل ها زیبا می شوند

چیزی چون معشوق من

که با موهای بلندش می تواند اشکم را دربیاورد.

دوست من!

اکنون رؤیاهای بسیاری دارم

و سرم سنگین شده است

مثل رؤیاهایی که موش در سر می پروراند

در تقویم سال هشتاد و هفت.

گاهی فکر می کنم

زندگی برای لحظه های شادش فرصت کوتاهی دارد

نگاه کن

از پنجره، بیرون چه منظره ای دارد!

همه ی این درخت ها

پاییزی را از سر گذرانده اند

اما آدم با همه ی آرزوهایش غمگین است.

خرداد 1387 - مشهد

بدهکاری شعر فارسی به مردم سرزمینش


کارکردن برای شهرت و کشورت، سرور و شادمانی بسیاری دارد. آدمی به خاک خود دِینی دارد که باید سعی کند آن را ادا کند. مثل همین کشتی گرفتن که چند روز قبل در کشورمان جریان داشت؛ تلاشی که در دست های قهرمانان تیم کشتی موج می زد، حس شادمانی عجیبی به همه ی ما منتقل می کرد.

سال 87 بود که برای اولین بار معاونت هنری شهرداری مشهد دست به کار بزرگی زد. اولین بار بود که یک تیم هنری از مردان و زنان هنرمند شهر مشهد، دست به دست هم دادند تا با فرا رسیدن نوروز، این عید ملّی و باستانی، شهرمان را زیبا کنند. تا این که این شهر را شهر گُل و بلبل کردند. این کار قشنگ، سال های بعد هم ادامه پیدا کرد و هرسال، مصمم تر و کامل تر از قبل پیگیری شد. همان ابتدای این حرکت بود که از خودم پرسیدم مگر این بودجه که این سال ها دارد هزینه ی زیباسازی شهر می شود، سال های قبل نبود؟ یا بود و در جاهای دیگر صرف می شد؟ چقدر خوب است پول های ملی، صرف کارهای خوبی از این دست شود. چقدر خوب است مردم منتظر آفرینش و خلق آثار تازه ی هنرمندان شهرشان باشند. از آن سو، چقدر خوب است هنرمندان یک شهر، شادی را به چشم ها و دل های مشتاق مردم شان هدیه کنند.

ای کاش در حوزه ی شعر هم این اتفاق خوشایند بیفتد! همیشه دوست داشته ام و گفته ام، ای کاش شعر هم می توانست در زندگی مردم این شهر و کشور به همین اندازه دخالت کند! راستی چرا این طور نیست؟ گویا خویشاوندی مردم و شعر در گذشته بیشتر بوده، اما به نظرم شعر فارسی این روزها به مردم سرزمینش بدهکار است...

** یک اشکال درسی **


میرزامحمدتقی بهار در سال 1265شمسی در مشهد به دنیا آمد و در سال 1330 درگذشت. پدرش میرزامحمدکاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی، به سال 1322 درگذشت و در این روزها، محمدتقی حدود 18 سال بیشتر نداشت که به فرمان مظفرالدین شاه قاجار، لقب ملک الشعرایی پدر به او اعطا گردید. او در آزمون سخن سنجان، برای کسب این عنوان و نشان دادن توانایی خود، چند بیت سرود. از جمله این دوبیت که در رابطه با چهار واژه ی مطرح شده ی « آینه، ارّه، کفش و مَویز » نوشت:

چون آینه، نورخیز گشتی، احسنت     چون ارّه به خلق، تیز گشتی، احسنت

در کفش بزرگان جهان کردی پا     غوره نشده، مویز گشتی، احسنت

بهار در جوانی ادبیات فارسی و عربی را به درستی آموخت و جدا از ادبیات، علاقه ی وافری به مباحث سیاسی پیدا کرد تا آن جا که از پیشگامان جنبش مشروطیت به حساب می آید. این مسأله در شعرهای او نمود بسیاری پیداکرده است. اگرچه سیاست، بخش عمده ای از اندیشه و زندگی او را تحت الشعاع قرار داده و تا وکالت مردم در مجلس ادامه یافته اما از کار خود که شعر است، هیچ گاه غافل نبوده، همچنین روزنامه نگاری و مباحث تحقیقی از جمله تصحیح متون و تدوین سبک شناسی و ترجمه و .... از علاقمندی های ایشان به محسوب می شود.

دکترغلامحسین یوسفی در " چشمه روشن"،ص453 می نویسد: « استادبهار از تاریخ ایران مایه ها اندوخته بود و از سر وطن دوستی به آن عشق می ورزید. در آثار خود نیز از فراز و نشیب سرگذشت ملت خویش بسیار سخن گفته است. اصولاً نسل بهار، برخلاف پسینیان، علاقه شان به وطن، آگاهانه بود و بااستعدادها و نیازها و مقتضیات ملت و مملکت خویش به خوبی آشنایی داشتند. بی خبری از تاریخ و فرهنگ که ثمره اش بی ریشگی و بی ثباتی است، به نظر آنان ناروا می نمود.»

یکی از شعرهای بسیار زیبای بهار، « دماوندیه 2» است که شاعر در این اثر و در 36 بیتِ نغز، اوضاع بد زمانه ی خود را به تصویر کشیده است:

ای دیو سپید پای دربند     ای گنبدگیتی، ای دماوند!

از سیم به سر یکی کُله خود     زآهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی     بنهفته به ابر، چهرِ دلبند

تا وارهی از دم ستوران     وین مردم نحس دیومانند،

با شیر سپهر، بسته پیمان     با اختر سعد، کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون     سرد و سیه و خموش و آوند،

بنواخت زخشم بر فلک مشت     آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری     از گردش قرن ها پس افکند

ای مشت زمین بر آسمان شو     بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی تو نه مشت روزگاری     ای کوه نِیم زگفته خرسند...

تا بیت مقطع، که:

زین بی خردانِ سفله بستان     داد دل مردم خردمند.

پنج بیت اول شعر، توصیف کوه دماوند است به شکلی بسیار شاعرانه و در بیت ششم می گوید: به خاطر این که زمین از ستم روزگار، سرد و سیاه و خاموش و آوند ( ظرف و جای آب ) شد، از شدت خشم برفلک مشتی زد که آن مشت، تو هستی ای دماوند! سپس ادامه می دهد: تو مشت درشت روزگار هستی که در اثر گذشتن روزها و قرن ها، پس انداز و ذخیره شده ای...

آن چه مراد اصلی این یادداشت شده، معنای بیت بعدی ست. شاعر می گوید: ای مشت زمین!( ای دماوند)  بر آسمان بلند شو و بر شهر ری (مراد تهران است که آن روزها مرکز حکومت بوده است) چند ضربه بنواز...

شعر، گویاست و هیچ سخن شناسی نمی تواند جز این معنی کند، اما درصفحه ی 82 از کتاب « زبان و ادبیات فارسی » پیش دانشگاهی ( مربوط به همه ی  دوره ها )، چاپ سال 1390، بیت 9 به این صورت ضبط شده است:

ای مشت زمین بر آسمان شو     بر وی بنواز ضربتی چند

بر کی؟آیا این یک ایراد تایپی ست که از چشم ویراستاران و نمونه خوانان کتاب دور مانده است یا گردآورندگان و مولفان کتاب مذکور، به عمد نمی خواسته اند دماوند، بر ری ضربه ای وارد کند؟

نکته این جاست که یا نباید متنی در کتب درسی آورده شود و یا اگر نقل شد، رعایت امانت شده و تمام و کمال گفته آید. بدیهی ست دبیر مربوطه در کلاس و ضمن شرح این شعر و این بیت، توضیح خواهد داد که این اثر در نتیجه ی کشمکش های سیاسی و وضعیت رقّت آور زمانه ی خودِ او سروده شده و مراد شاعر، اوضاع نابسامان دهه ی 20 و 30 است، نه الآن و نه این روزگار. پس اگر عمدی در کار مولفان کتاب بوده ( و نه اشتباه تایپی) باید متن اصلاح شده و همان « ری » بیاید، نه « وی » که مشخص نمی شود مرجع ضمیر، به چه کسی و چیزی برمی گردد؟ و قطعاً دانش آموزان خواهند پرسید: آقای مولف! مشت زمین( دماوند)که بر آسمان بلند شد، بر [ چه کسی؟]  ضربه بنوازد؟ آیا دوباره بر آسمان؟؟؟

والله اعلم!

 

بادهـــــــــــا و برگـــــــــــــها

با سلام....................


طرف غروب، صداي حركت چرخ درشكه مي آيد و سرفه ي خشك اسب ها. گويي پارچه ي سياهي را بكشند روي سر آسمان...

خانم جانم ايستاد جلو رف و فتيله ي لامپا را كشيد پايين. همه جا تاريك شد، مثل شبق.

نفت نداره! فتيله ش داشت مي سوخت مادرجان.

آن قدر پلك زدم تا چشمانم به تاريكي خو گرفتند. بعد صداي خَش دار آقايم را شنيدم: - شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل،... كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها...

و از پشت شيشه هاي قطور عينكش، نور مي ريخت روي كتاب.

خانم جانم گفت: اِلاهي دورت بگردم، برو از همسايه ها آتيش بگير، تا وقته اين لامپا رو نفت مي كنم...

اين ها جملات ابتدايي مجموعه داستاني ست مغتنم با عنوان "بادها و  برگ ها "، نوشته ي سروش مظفرمقدم.

سروش را از خيلي وقت قبل مي شناسم، از ده دوازده سال پيش كه ميرفتيم كافه ي جنت، و بعد ها كتابش را خوانده بودم با عنوان " شهر فرنگ "  اما هيچ وقت ارتباطمان از سلام و احوالپرسي ساده اي فراتر نرفته بود. حتي بعد از خواندن شهرفرنگش و حظّ بسياري كه برده بودم يا وقتي كه سروكارم افتاده بود ميراث فرهنگي و فهميده بودم از خويشان هادي تقي زاده است... اما هميشه وقت احوالپرسي هايمان، مي دانستم دستان يك نويسنده ي قابل را مي فشارم. سال گذشته، همان روزهاي بعد از فوت مرحوم رضا بروسان بود كه با من تماس گرفت تا مرثيه اش را در ويژه نامه ي چهلم بروسان بگذارم. بماند كه از قلم افتاد و دريغم آمد. اما از آن زمان به بعد انگار دوستي مان رنگ ديگري به خود گرفت.

چند سالي ست بنده در موسسه ي آموزشي شفا، شاهنامه تدريس مي كنم، امسال از سروش دعوت كردم، همّتي كند و بچه ها را تا آنجا كه ممكن است، با ادبيات داستاني آشنا كند. او با مهرباني پذيرفت و اكنون فقط بچه هاي شفا مي دانند كه پاي درس چه آموزگاري نشسته اند.

چندي قبل هم كه كتاب " قطارساعت هفت " خودم را تقديمش كردم، جوياي كارهاي جديدش شدم و گفت مجموعه ي اخيرش راسال گذشته با همكاري انتشارات افراز تهران، در 125 صفحه و با قيمت 3800 تومان  منتشر كرده و برايم مي آورد ... و آورد.

از قبل با قلم سروش آشنا بودم، به همين دليل هم پيگير كارهايش هستم. او نويسنده ي بسيارقابلي ست و در رديف نويسندگان مستقل قرار دارد. داستان را خوب مي شناسد و با پست و بلندِ كار آشناست. قلمِ گرم و گيرايي دارد. كسي كه ادبيات غني گذشته و همچنين معاصر را خوانده و سال هاست، داستان مي نويسد، مي داند " ادبيات روشنايي ست و رهايي".  او سوژه ي داستان هايش را از خلال زندگي مي گيرد، همه ي اجزاي زندگي، با قلم او داستان مي شوند. پشت كتاب مي نويسد: داستان پيوسته خويش را از چيزي مي انبارد كه زندگي است. هم وهم است و هم واقعيت... اين گونه است كه داستان بخشي از زندگي مي شود و زندگي همواره قسمتي از داستان مي ماند. درست است، مظفرمقدم در كنار اين واقعيت نگاري، هميشه فضايي وهم آلود را هم ترسيم مي كند ( اين مسأله را گويا  در مجموعه ي شهرفرنگ، پررنگ تر از اين مجموعه ديده بودم) و همين نكته شايد او را از بسياري نويسندگان ديگر، متمايز مي سازد. نكته ي ديگري كه در بيشتر نوشته هايش مي شود ديد و از مشخصه هاي كارهايش به حساب مي آيد، روايت گذشته و سير در روزهايي ست كه ديگر براي مخاطب، تاريخ شده اند. واضح است تاريخ معاصر را خيلي خوب مي شناسد و آن قدر حوادث را به ظرافت بيان مي كند كه مخاطب، گذشته را به روشني در زمان حال درك مي كند. خصوصاً كه اين مهم را با فولكلور و ادبيات عامّه درهم مي آميزد و به خوبي هم از عهده ي كار برمي آيد، نه اين كه ناشيانه فقط واقع نگاري كند.( كه اين از آفت هاي نويسندگي ست و در آثار عده اي ديده مي شود) روايت او از زندگي، روايتي سالم و منطقي ست و مخاطب هرگز در خلال حوادث، احساس ملال و سرگشتگي نمي كند. او در داستان هايش هم فضاي شهري را ترسيم كرده و هم روستايي را، و به گمان من در شهري نويسي هايش، موفق تر ست.

گويا در نقل قولي از نظريه پردازان فُرم گرا خوانده بودم كه در تفاوت شعر و نثر گفته بود، در شعر، همه ي عناصر زباني به كار گرفته مي شوند تا حادثه اي ( پيامي) را روايت كنند، در صورتي كه شعر، خودِ آن حادثه است. يعني شكل قرار گرفتن لغات در بستر كلام، ادبيّت و شاعرانگي زبان، مراد اصلي و اولّي شاعر است، نه پيامي كه از متنش گرفته مي شود. به اعتقاد من در داستانهايي كه امروزه نوشته مي شوند، و در زمره ي داستان هاي جدي و دست بالا قرار دارند، هم اين مسأله صدق مي كند. بهره گيري نويسنده از عناصر زياني و هنجارشكني هاي نحوي، داستان هاي كوتاهِ امروز را تا حدّ بسيار مطلوبي برجسته مي سازد. مجموعه داستان بادها و برگ ها هم از اين حيث، در حدّ قابل قبولي ست.دايره ي واژگان وسيع و زبان سالم و محكم مظفرمقدم، ستودني ست، خصوصاً اين كه گاه نوآوري ها و خلاقيت هايي را هم چاشني كار مي كند.

گفتني هاي فراواني درباره ي مجموعه ي بادها و برگها هست اما يكي از آن جهت كه كار من، نقد داستان نيست و ديگر اين كه اين يادداشت را به قصد نقد ننوشتم، از پرداختن به همه ي زوايا، صرفنظر مي كنم و مي گذارم به عهده ي اهالي داستان و منتقدان اين عرصه. هدف من تنها معرفي بيشتر اين نويسنده ي تواناي همشهري و اين كتابِ خاص بود، براي كساني كه مي خواهند از بين كتاب هاي بسياري كه هر روز چاپ و پخش مي شوند، داستان هاي خوبي بخوانند و به قولي، بعد از خريد و مطالعه ي كتاب، احساس بيهودگي و پشيماني نكنند.

براي سروش مظفرمقدم، آرزوي سلامتي مي كنم و منتظر آثار بعدي اش مي مانم.

 والسلام/

جوادكليدري دي 91/

مراسم یادبود غلامرضا بروسان و الهام اسلامی


مراسم یادبود غلامرضا بروسان و الهام اسلامی برگزار شد.

شرح مراسم را در خبرگزاری ایسنا بخوانید.


122-6.jpg

برای رضا هم حرفی ندارم. این روزها ابرها از قول من حرف می زنند...


تنها صدای مرغابی ها ممکن است آرامشت را به هم بزند...


« هر روز که می خواست خودش را بکشد

دلش فرار می کرد.

 قایم می شد زیر فرش

تویِ کشو

لای دفتر شعرش

دلش پرنده ی بازیگوشی بود که نمی خواست بمیرد.»

الهام اسلامی/ دنیا چشم از ما برنمی دارد


این یک نامه است به الهام اسلامی

 

آخرین تصویری که از تو در ذهنم حک شده، مال وقتی ست که کنار لیلا، پشت آن ماشین لعنتی دراز کشیده بودی برای رفتن به شمال. آن جا که رضا روی تخت غسّالخانه دراز کشیده بود و غسّال داشت دست می کشید بر پشت و پهلوی جوانش. من نتوانستم آن جا بایستم و برادرم را در هیأت مرگ ببینم و آمده بودم بیرون. راست آمدم طرف ماشین. روانداز را از صورتت کنار زدم. موهایت ریخته بود روی پیشانی ات. آشفته به نظر می رسیدی و خسته. لیلا اما انگار خواب رفته باشد کنارت، آرام بود و معصوم. دستت را گرفتم، خیلی سرد بود، خیلی سرد. چیزی نداشتم که بگویم جز اشک هایی که بی تابی می کردند. بعد هم رفتید شمال، تو و لیلا اما رضا را آوردیم بهشت رضای مشهد. آخرین تصویر از رضا را هم از وقتی که توی گور می گذاشتمش، به یاد دارم. همان پایین بودم که سعید ایمانی همراه با گریه، تقریباً جیغ زد: جواد صورتش را باز کن. من صورتش را باز کردم و رضا را برای آخرین بار دیدم. او هم مثل شما ساکت بود؛ هم ساکت بود و هم انگار حرف می زد. از آن به بعد مطمئن شدم که دیگر تمام شده، فهمیدم که رضا را برای همیشه از دست داده ایم. حالا یک سال می شود که هر بار دلتنگش می شوم، می روم بهشت رضا. آخرین بار با علی عربی رفتم و نرگس و مرضیه.

چند روز پیش هم آمدیم به دیدن تو. آسمان محمودآباد باران داشت، دل و چشم من و نرگس هم. کوچه های آهی محله را که می آمدیم، سکوت بی پایانی برپا بود اما گورستانی که تو در آن بودی، پُر بود از صدای مرغابی ها. فکر کنم آن ها مرغابی بودند، شاید هم یک جور پرنده ی دیگر که توی شالیزارها رها بودند. از صدایشان قیامتی برپا بود. آن طرف ها نه خانه ای بود و نه آدمی و نرگس می توانست با صدای بلند، ضجّه بزند. من آرام بودم و حسودیم شد به گورستان زیبایی که تو در آن خوابیده بودی. آن وقت ها، همیشه روستایی بودن هردویمان و تجربه ی مشترک زندگی هایمان، ما دو نفر را به هم نزدیک می کرد اما حالا می دیدم که گورستان آهی محله خیلی زیباتر از گورستان کلیدر است. آن جا آرامش خیلی زیادی داشت. تنها صدای مرغابی ها ممکن است آرامشت را به هم بزند و مویه های خواهرت، معصومه.

محمد، برادرت می گفت، رضا هم هر وقت می آمد این جا، از زیبایی این گورستان می گفت. گویا او هم دوست داشته این جا بخوابد اما حالا فقط تو بودی و لیلای کوچک تان.

حتماً متوجه آمدن ما شده ای، حتماً صدای نرگس را شنیدی که بلند بلند صدایت می زد، حتی متوجه مارال که خیلی آرام، گریه ی ما دو نفر را تاب می آورد، شدی. ما شعرهای ناتمامتان را آماده ی چاپ کردیم، حتماً به زودی منتشر می شود و همه می بینند که چقدر به مرگ نزدیک بوده اید این اواخر...

با تو حرف های زیادی دارم اما می گذارم برای بعد. از پیش تو که برمی گشتم، معصومه گفت باید زود برگردی جواد آقا، ببین به الهام قول دادی ها! من به او و تو قول دادم و خیلی زود برمی گردم و حرف می زنم. این چند جمله را برای گرامی داشتن یادتان در یکمین سال دوری تان می نویسم وگرنه مدت هاست به کسی چیزی نگفته و چیزی نشنیده ام. چند روز دیگر هم قرار است برای شما در شمال و برای رضا در مشهد مراسم گرفته شود. من اشک ها و حرف های فراوانی دارم  برایتان... آرام بخوابید الهام اسلامی، رضا بروسان و لیلا.


پاییـــــــــز


سلام

با یک شعر جدید در خدمت هستم:

 

ممکن است همین روزها فرمان ماشین از دستم دربرود

یا در متنی عاشقانه، یکی رگم را بزند

ممکن است سردردم، افسردگی ام کار دستم بدهد

ممکن است یکی از پشت دیوار بیرون بیاید

و با چماق بکوبد وسط سرم

خواستم گفته باشم

به بادهای پاییزی بگو همین طور بی هوا راه نیفتند توی کوچه ها

این روزها همه چیز ممکن است اتفاق بیفتد.

 

مهرگان نود و یک

مطالب قدیمی‌تر