تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 

سلام

دوستان عزیزم می توانند کتاب قطار ساعت هفت را در نمایشگاه کتاب تهران ببینند.

 

سالن عمومی، راهرو ۱۳، غرفه ۱۴، انتشارات پیام کلیدر 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:10 توسط جواد کلیدری| |

با سلام

دوستان خوبم می توانند کتاب جدیدم « قطار ساعت هفت» را در شهرهای خراسان به شرح زیر، تهیه کنند. دوستان دیگر در تهران و دیگر شهرها نیز منتظر اطلاع رسانی بنده در همین وبلاگ باشند. همچنین در نمایشگاه تهران، این کتاب در غرفه « پیام کلیدر» حاضر خواهد بود.

مشهد، پاساژ مهتاب، نشر درخشش

مشهد، چهارراه دکترا، نشر امام

مشهد، چهارراه دکترا، نشر قلم

نیشابور، کلبه کتاب کلیدر

قوچان، بازار عشق آباد، کتابفروشی کتیبه

بجنورد، 17 شهریور، کتابفروشی حاتمی

بجنورد، پاساژ تاجفر، کتابفروشی اندیشه

فریمان، خیابان امام خمینی، کتابفروشی گل یاس

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:15 توسط جواد کلیدری| |
 

با سلام حضور دوستان خوبم.

امروز آرش شفاعی شاعر و منتقد سرشناس و نام آشنای خراسانی یادداشتی بسیار غنیمت و ارزشمند در روزنامه ی قدس، در باب مجموعه ی قطار ساعت هفت بنده مرقوم فرموده بودند که در این بازار فراموشی احساس دلگرمی کردم و این که نه بابا، گاهی آن طورها هم که من تصور می کنم، نیست. فقط از جهت سپاسگزاری از نگاه و قلم این عزیز، این یادداشت را در صفحه می گذارم تا دوستان عزیز دیگر نیز استفاده نمایند. این جا بخوانید

و از جهت توضیح خدمت آرش بزرگوار عرض می کنم این که شعرها در قسمت های مختلف مجموعه به صورت تصادفی چیده شده و  مبنای چینش محتوایی درستی ندارند، کاملاً آگاهانه بوده و به زعم بنده هر کدام از این بخش ها، واگن های قطار ساعت هفت هستند که دارای کوپه ها و طبیعتاً آدم هایی هستند که هر کدام دارای تیپ، جهان بینی، ایدئولوژی و.... و در مجموع، ساخت و محتوایی هستند که در ایستگاهی سوار شده اند و قطعاً پیاده می شوند. در قطار جهان، آدم ها ترتیب و نظم مشخص و به قاعده ای ندارند، دارند؟ با این همه از نگاه و قلم آرش شفاعی بسیار سپاسگزارم؛ همین که شعرهایم را با دقت خوانده است، به خودم می بالم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:20 توسط جواد کلیدری| |
 

سلام

چه بی خیال سفر می کند قطارِ جهان

قطارِ خاطره، اندوه، اشتیاق، انسان...


بعد از مدت ها انتظار، تازه ترین مجموعه ی شعرم با عنوان قطار ساعت هفت منتشر شد.

  

 

25f8rqmymnwpnyts542i.jpg

 

خبرهای تکمیلی در این رابطه به اطلاع عزیزان خواهد رسید.

این خبر در خبرگزاری ایسنا

این خبر در خبرگزاری مهر

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:36 توسط جواد کلیدری| |
 

قطار، می رود آهسته رویِ ریلِ دلم

 

قطار، می رود اما خلافِ میلِ دلم...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 19:58 توسط جواد کلیدری| |

چون است حال بُستان، ای باد نوبهاری؟


کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:34 توسط جواد کلیدری| |
 

خیلی اتفاقی با یادداشت دوست ارزشمندم، آرش شفاعی، شاعر سرشناس خراسانی مواجه شدم که درباره ی یکی از شعرهای کوتاه مجموعه ی ( یکی این همه گُل را از دستم بگیرد) در جام جم نوشته است. با سپاس از این بزرگوار، در ادامه می خوانید.


جواد كليدري و روايتي متفاوت از گورستان / آرش شفاعي
 
 
ديشب به گورستان رفتم / و زير نور ماه / همه سنگ‌ها را خواندم / هيچ كس بيدار نبود / يكي اين همه گل را از دستم بگيرد / جواد كليدري

شعري كه خوانديد «گورستان» نام دارد، روايتي از نگاه شاعري به گورستاني در شب. شايد نخستين تصويري كه هر كسي از گورستاني در شب دارد، تصويري هولناك و ترساننده باشد، اما در اينجا با اين گونه تصاوير و فضاهاي ترس‌آور روبه‌رو نيستيم. نه هوهوي بادي و نه صداي ميخكوب‌كننده شاخه‌اي، هيچ صداي بيروني در شعر شنيده نمي‌شود بلكه با تك‌گويي شاعر در تصوير كردن آن چيزي روبه‌روييم كه در گورستان شبانه ديده است. اتفاقا شاعر وقتي به گورستان رسيده، به جاي تاريكي، با روشنايي روبه‌رو شده است. نور ماه همه جا را روشن كرده و در سايه همين روشنايي است كه درك لحظه شعر اتفاق افتاده است.

يك بار ديگر شعر را بخوانيد. به راستي چه نكته خلاف آمد و آشنايي زدايانه‌اي در اين تصوير و حرف شاعر مي‌بينيد؟ هيچ! شايد بگوييد اين نكته كه در گورستان كسي بيدار نيست، امري بديهي است و احتياجي به گورستان رفتن ندارد. اتفاقا حسي كه شعر منتقل مي‌كند در همين جاست. در اينجا با منطقي در متن روبه‌رو شده‌ايم كه در آن ممكن است كسي هنوز در گورستان بيدار باشد و فهم بيدارنبودن كسي در گورستان، شگفت‌آور است و نه برعكس. اين منطق جاري در شعر است كه آن را شگفت‌آور مي‌كند. شاعر به دنبال اين است كه در گورستان با زندگان و بيداران روبه‌رو شود.

درك مرگ به عنوان حقيقتي هولناك و قاطع نياز به حكمتي دارد كه تنها در حالتي شهودي و خاص به انسان اعطا مي‌شود و شعر گورستان تصويري از اين شهود است. نور ماه به عنوان عامل روشنايي‌بخش و تصويري از فضايي روشن در دل تاريكي‌ها براي رسيدن به اين درك نياز بوده است. نور ماه تابيده است تا شاعر/ راوي بتواند سنگ گورها را بخواند. براي درك مرگ ديگران (خواب ديگران) نياز به اين بوده است كه علاوه بر آن روشنايي، راوي شعر نيز حركتي آگاهانه انجام دهد و اين حركت خواندن سنگ گور‌ها بوده است. سوال اينجاست كه چرا خواندن؟ چرا تماشاي گورها براي رسيدن به اين درك كافي نبوده است؟ شايد بشود گفت خواندن عملي است كه مفهوم آگاهي را نيز به مخاطب القا مي‌كند.

سوال ديگر اين است كه چرا شاعر از كلمه سنگ استفاده كرده است؟ به نظر مي‌رسد در اينجا نيز سردي و سنگيني واژه سنگ توانسته است به القاي حس شاعر كمك كند. شاعر به جاي داخل كردن قضاوت خود نسبت به آن لحظه، از واژگان و ظرفيت حسي آنها كمك گرفته است به همين دليل در تمام متن با دخالت سوگيرانه راوي روبه‌رو نيستيم و در عين حال حرف او را درك مي‌كنيم. تا زماني كه نور ماه (روشنايي شهود) و خواندن (آگاهي توأم با اختيار و تلاش) در كار نباشد، نمي‌توان به درك حقيقت مرگ نائل آمد و تا زماني كه اين اتفاق نيفتد، فهم ما از مرگ كامل نيست.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 12:30 توسط جواد کلیدری| |
 

 

یه جاده میشناسم که یه راس به مقصد میرسه

نه از جنگلا میگذره

با اون منظره های بدیع وُ

نه از کوهستانا

با اون گردنه های پربرفشون

آخرین بار که روستا بودم

ساقه ها ضخیم تر شده بودنُ

زمستون، بدجوری غضب کرده بود

تو حیاطِ مسجد

سرِ گوسفندُ که بُریدن

حِسّی رو داشتم که کبوترای چاهی دارن تو قناتای قدیمی

وقتی سایه ی ناشناسی از بالا سَرِشون رَد میشه

اون شب همه چی آروم بودُ

من کنار مادرم بودم

با این همه تا صُب خوابم نبرد

آخه یه جاده شناخته بودم

که آدمو راست به مقصد می رسوند.

 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 6:16 توسط جواد کلیدری| |
 

در این غمکده کس ممیراد، یارب!

 

به مرگی که بی دوستان زیستم، من

 

به اطلاع دوستان و عزیزان می رسانم مراسم چهلم شاعران شهرمان، شادروان رضا بروسان و الهام اسلامی  و دختر عزیزمان، لیلا بروسان، فردا شنبه، 24 دی ماه شرمگین نود، ساعت 15 در قطعه ی هنرمندان بهشت رضای مشهد برگزار می شود. بعد از ادای احترام به این شاعران بزرگ، دوستان این عزیزان در مراسمی که به همین مناسبت برگزار می گردد، شرکت می کنند. این مجلس شعرخوانی در ساعت 17 تا 19 در محل بلوار هاشمیه، هاشمیه 14، پلاک 37، کافی شاپ گندم برپاست. قدوم همه ی علاقمندان بر دیده ی ماست.

والسلام

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:53 توسط جواد کلیدری| |
 

سلام

این مرثیه ام را دوست عزیزم داریوش معمار  در نشریه ی فریختگان ۲۶ آذر منتشر نموده اند. با سپاس از دستان گرم این عزیز:

 

یک مرثیه برای سه نفر


دو اسب جوان

سراشیبی کوه را پایین آمدند؛


مهربان و گرم

و اکنون در گُستره‌ی دشت

درک تازه‌ای از جهان دارند

عشق، تهدید است

مثل طپانچه‌ای که گذاشته می‌شود روی شقیقه‌ی کسی

و از قضا، این بار شلیک هم می‌شود

عشق،

مثل خونی که فواره می‌زند، یک تهدید است

اما انگار از کسی شنیده‌ام که

سرودهای سحرآمیزی هست برای علاج کردن عشق

وِردی که کولیان می‌خوانند

به هنگام پریشانی ابرها و انسان‌ها

مرگ، اما واقعی‌تر است

از میان میلیون‌ها آدم پیدایت می‌کند

به هیات مانعی درمی‌آید تا تصادف شکل بگیرد

در لباس مُرده‌شور پُشت و پهلویت را دست می‌کشد

با سدر و کافور و اشک‌های تماشاگران

و همین که یقین کنی

با تو وفادار می‌ماند.

عشق، تهدیدی جدی ست

آن چنانکه می‌تواند اشک‌هایمان را دربیاورد

در این بعدازظهر پاییزی

اما مرگ

چاقویی‌ست در دست دیوانه

کارخانه‌ای که هیچ وقت تعطیل نمی‌شود

اکنون ماه به آسمان بازگشته است

با یک دست می‌تابد

و با دست دیگر، اشک هایش را پاک می‌کند

بعد از شما باید چه کار کنم؟

چطور روی پاهایم بایستم؟

انگشتانم چگونه شعر بنویسند؟

بعد از شما چاقو به هر کجای دلم بخورد

خون سرازیر می‌شود

شعرهایتان را در باغچه چون خرده‌های نان

برای گنجشکان می‌خوانم

راه می‌روم

حرف می‌زنم

بعد از شما می‌خندم

اما مثل عروسک‌های دخترم، مارال!

 


پاییز شرمگین نود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:12 توسط جواد کلیدری| |