تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 

ای دیو سپید پای در بند! 

 ای گنبد گیتی! ای دماوند!

از سیم به سر یکی کُلَه خود 

 زآهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی

بنهفته به ابر، چهرِِ دلبند

تا وارَهی از دَمِ ستوران

وین مردمِ نحس دیو مانند،

با شیرِسپهر، بسته پیمان

با اخترِ سعد، کرده پیوند

چون گشت زمین ز جورِ گردون

سرد و سیه و خموش و آوند،

بنواخت ز خشم، بر فلک مشت

آن مشت، تویی تو، ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری

از گردش قرن ها پس افکند

ای مشتِ زمین! برآسمان شو

بر رِی بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری

ای کوه! نِیَم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده ی زمینی

از درد ورم نموده یک چند

تا درد و ورم فرو نشیند

کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر، ای دل زمانه!

وان آتشِ خود نهفته مپسند

خامُش منشین، سخن همی گوی

افسرده مباش، خوش همی خَند

پنهان مکن آتش درون را

زین سوخته جان، شِنو یکی پند

گر آتش دل نهفته داری،

سوزد جانت، به جانت سوگند

بر ژرفِ دهانت، سخت بندی،

بربسته سپهرِ زالِ پُرفند

من بند دهانت برگشایم

ور بگشایند بندم از بند

از آتش دل برون فرستم 

برقی که بسوزد آن دهان بند

من این کنم و بُوَد که آید

نزدیک تو این عمل خوشایند

آزاد شَوی و برخروشی

ماننده ی دیوِ جسته از بند

هَرّای تو اَفکَند زلازل

از نیشابور تا نهاوند

وز برق تنوره ات بتابد

ز البرز اشعّه تا به الوند

ای مادر سرسپید! بشنو

این پند سیاه بخت فرزند

برکش ز سر این سپید معجر

بنشین به یکی کبود اورند

بِگرای چو اژدهای گَرزه

بخروش چو شَرزه شیرِ اَرغَند

ترکیبی ساز بی مَماثل

معجونی ساز بی همانند

از نار و سَعیر و گاز و گوگرد

از دود و حَمیم و بخره و گند

از آتش آه خلق مظلوم 

وز شعله ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر رِی

بارانش ز هول و بیم و ترفند

بشکن درِ دوزخ و برون ریز 

باداَفرهِ کفر ِ کافری چند

زان گونه که بر مدینه ی عاد

صُرصُر شررِ عدم پراکند

چونانکه به شارستان پمپی

ولکان اجل معلّق افکند

بفکن ز هم این اساس تزویر

بُگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن زِ بُن این بنا، که باید

از ریشه بنای ظلم، برکند

زین بی خِردان سِفله بِستان

دادِ دلِ مردم خردمند.

 

محمد تقی بهار

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:43 توسط جواد کلیدری| |
 

 

سلام

قبل از هر چیز، می خواهم وبلاگ یکی از بهترین استادان دوران دانشگاهم را به عزیزان معرفی کنم، استاد رضا افضلی. او به واقع یک شاعر توانا است، و یک معلم شایسته و از همه بیشتر، او انسانی است با دلی سرشار. او حالابعد از آن همه تدریس و دم خوری های صمیمانه با دانشجویانش در دانشگاه، در روزهای بازنشستگی، به دنیای وبلاگ نویسی روی آورده است.  همه ی دوستانم را به دیدن این وبلاگ و خواندن شعرها و یادداشت های ازشمند ایشان دعوت می کنم.

این روزها مردم و کشور درگیر انتخابات اند. گاهی با دیدن این فضای باز سیاسی،  می خواهم شاخ دربیاورم. اینجا ایران من است؟  رقابت های انتخاباتی، دغدغه ها، دلشوره ها، برنامه ها، دعواها، افشاگری ها و... و از همه مهم تر شادی « ایران » از این که در این روزها همه به نوعی (مخلصانه یا از سر اجبار)  به او می اندیشند.

آیا همه ی باران های بهاری امسال با این همه بوی « آزادی »که در کوچه و برزن میهنم پیچیده، در ارتباط نبوده اند؟ به هر شکل، این ها را به فال نیک می گیرم.

این غزل سال 75 بر زبانم جاری شده، حسی در دلم اصرار داشت  با این شعر به روز شوم:

 

به: سرزمین مهر و روشنایی

ایران عزیز

عیار عشق در این آب و خاک تا چند است؟

کدام خاک به ایران پاک مانند است؟

دیار آتش زرتشت و غیرت یعقوب

دیار مثنوی و شاهنامه و زند است

جهانیان همه سوغات خویش می دانند

زبان پارسی اش را که در مثل قند است

تبر به قامت او کارگر نمی افتد

که بین کاوه و این کوه و دشت پیوند است

اگرچه زال به البرز نیست، «مردی» هست

گواه محکم من قامت دماوند است

هنوز اگرچه سیاوش ز داغ می سوزد

اگرچه دشنه ی رستم به جان فرزند است ـ

صبور باش که آرش دوباره می آید

صبور باش که پایان ماه اسفند است

نشاط و قدرت و فرهنگ را دلم هرروز

برای مردم این مرز آرزومند است.

 

شاد باشید

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:27 توسط جواد کلیدری| |
 

سلام


هر کس روز تولدی دارد و اول خرداد مثل همه ی اول خردادهای سال هایی که بر من گذشته اند، روز تولدم می باشد.

این پست را با این شعر و به این بهانه به روز می کنم. همگی شاد باشید:

 

تولد

 

 

به دنیا آمدم

چون گربه ای که از سر دیوار

با تردید به ایوان خانه می نگرد

در صبحی که دماغ جهان

پر بود از عطر آویشن و گل گاوزبان

باید قابله زغالی را با منقاش برداشته باشد

و در آن دمیده باشد

لابد نور زغال

یک آن صورتش را چون صبح روشن کرده

و بعد اجاق گیرا شده است

برای گرم کردن کودکی که پریشانی های بسیاری را با خود آورده است

آیا در این لحظه از زمان

سگی زوزه نمی کشیده

و نحسی را به سر و روی خانه نمی پاشیده است ؟

آیا اَجنّه آزارم نداده اند ؟

و زنی بند نافم را با اندوه نبریده است ؟

خوب که نگاه می کنم

می بینم به همه چیز بدهکارم

به زندگی

به مرگ

به بهار و پاییز

حتی به شب هایی که باید می خوابیدم

و به مشق هایی که هرگز ننوشتم

در این بعد از ظهر

که شانه هایم را سنگین کرده است

ایستاده ام

با همه ی سی سالگی ام در برابر جهان

تا دیگر چه می خواهد از این قلعه ی قدیمی ؟

چه می خواهد ؟

خدانگهدار

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:49 توسط جواد کلیدری| |
 

 با سلام خدمت دوستان بزرگوارم.

همان گونه که وعده کرده بودم، در این پست با آدرس انتشارات پیام کلیدر در نمایشگاه کتاب تهران در خدمتتان هستم  [ راهروی 27 ، غرفه ی 32 ]  و چند کار از دانش آموزان خوب و صمیمی خراسان. لازم به ذکر است، این آثار جهت شرکت در مسابقات فرهنگی و هنری ارسال شده بود و گزینش آن ها،  به منزله ی کسب رتبه ی ایشان در مسابقه ی یاد شده ندارد.

 1

دلم گرفته است

می خواهم گره کور درون گلویم را باز کنم

گرهی که ماری به دور گلویم شده

و این نور کم نمی گذارد گره را باز کنم

سر نخ را گم کرده ام

سوسوی این نور، مدام در سرم می دود

چشمهایم دارد می رود

می خوابم، با همان گره کور.

 

2

در تصوراتم درون همه چیز فرو می روم

عسل

شب

خواب

 

3

من در انتظار صدایی هستم که قلبم را بلرزاند

صدایی که به من نشان دهد

که در تمام این سالها

در تمام این شبها

در اشتباه نبوده ام.

 مهری قارداش پور - دوم متوسطه - ناحیه 3 مشهد

 

 اینجا نشسته ام وسط جاده های قیر

با قصد خودکشی و تفنگی بدون تیر

دارم به کارهای خدا فکر می کنم

بدبختی من است که آرام و سر به زیر

این فیلمنامه  زندگی نکبت من است

حتی بدون بازیِ بازیگری شهیر

من خسته ام از این همه دیوار خانه ها

لختی بیا درون حیاط و نفس بگیر

هر شب به سرنوشت خودم فکر می کنم

تن داده ام به شومی شبهای ناگزیر

هِی لاشه  ی کلاغ به من هدیه می دهی

داری تباه می کنی ام، هِی درخت پیر!

از دست کارهای تو دق می کند دلم

یخ می زنم بدون زمستان در این کویر

دارد تلو... تلو... سر من گیج می خورد

سر تکیه می دهم به بلندای هفت تیر.

 نرگس کاظمی زاده - پیش دانشگاهی - نیشابور

 

دیگر شراب کهنه ی این جام بند بند

گرمم نمی کند، در میخانه را ببند

یک عمر ابر سوخته در من تنیده است

یک شب تو یک پیاله برای دلم بخند

من مثل کوچه ای که به بن بست می رسد

تو مثل جاده ای که به دروازه ای بلند

من برکه ای سیاه و تو فانوس آسمان

یک استکان نگاه و دو تا قرص ماه چند؟

تا کی سکوت و اشک؟ چرا ایستاده ای؟

چون صخره در برابر دریای دردمند؟

گیلاس من! انار دلت زیر پای کیست؟

انگار گونه های تو هم سرخ تر شدند

هرگز، نه روزگار تو، نه کام تلخ من

شیرین نمی شود به همین چند حبه قند

بگذار تا بسوزم، فرقی نمی کند

یا هُرم آفتاب تو، یا دانه ی سپند.

 هادی رضایی- پیش دانشگاهی - ناحیه ۱ مشهد

  

دوباره شب شده و مادر پرید از خوابش

ستاره می وزد از چشم های بی تابش

و سایه پشت درختی پناه می گیرد

غروب می چکد از خورده های اعصابش

دوباره چند منوّر کنار نعش زمین

گشوده شد وسط دشت، چتر مهتابش

چه ابرهای سیاهی، چه بیشه ی سردی!

چقدر می کشد او با تفنگ اربابش

گلوله پشت گلوله به سمت مغز زمین

خطا نمی رود از راه دور پرتابش

صدای زوزه ی خمپاره های بی احساس

دوباره سنگر بیچاره سوخت جورابش

و دید حس عجیبی به آسمان پر زد:

« بیا رها شدن این گونه نیست آدابش »

دوباره شب شد و مادر چه زود خوابش برد

کنار طاقچه با خاطرات بی تابش

 سید مهدی حسینی - سوم متوسطه - ناحیه 1 مشهد

 

وطن، ای خونه ی پر غصه ی اجدادی من!

اسم تو تنها دلیله واسه آزادی من

عشق تو تو خون گرم و عاشقم ریشه داره

خاک زرخیز تو مجنون و به یادم میاره

قهرمانات مثه افسانه هامون جهانی ان

مردم عاشق تو سمبل مهربانی ان

زیر سایه بون اَمنت میشه تا ابد نشست

پشت بیگانه رو با خنجر غیرتت شکست

وطنم! دیوونه ی مرزای زرخیز توأم

عاشق زمستون و بهار و پاییز توأم

جونمو می دم تا مرزای تو در امون باشه

اوج پرچمت همیشه توی آسمون باشه

تو مال حافظ و مولوی و نیمایی، وطن!

خونه ی رستم و خاک ابن سینایی، وطن!

آرزومه تا ابد زنده و آباد باشی

خونه ی نواده های پاک فرهاد باشی

ما تو کوچه های سبز تو به دنیا اومدیم

چه جوری جون واسه آب و خاک عاشقت ندیم؟

عشق تو مثل ضریح و گنبدا مقدسه

واسه هر عاشق دور از تو یه دنیا نفسه

همیشه مایه ی افتخار دنیایی، وطن!

تو بلندی، تو مثه شبای یلدایی، وطن!

جون من درسته که برای تو خیلی کمه

ولی عشقِ دادنش می ارزه به یه عالمه

تو رو با طلاترین خاک، عوض نمی کنم

باشکوه و عاشق و پاینده باشی، وطنم!

 مینا کرم زاده - اول متوسطه - کاخک گناباد

 

 خدانگهدار

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:57 توسط جواد کلیدری| |
 

سلام

- طبق یک سنت دیرینه  «!»  چند روزی  است سرگرم داوری  شعر دانش آموزان خوب خراسانی در مرحله ی استانی مسابقات فرهنگی و هنری هستم. کارهای بسیار خواندنی رسیده است که  دریغم می آید شما  عزیزان بی نصیب بمانید.  ان شاء الله در پست بعدی چند نمونه از کارهای ایشان را جهت ملاحظه ی دوستان در  صفحه می گذارم.

 

- باز هم جهت اطلاع دوستانی که نشانی مراکز خرید کتاب اینجانب « کلیدر؛ این خاک مهربان  »را پرسیده اند، باید بگویم چند پست قبل، آدرس مراکز فروش این کتاب را در شهرهای مختلف نوشتم. تنها آدرس انتشارات پیام کلیدر  که ناشر کتاب بنده می باشد، در مشهد تغییر کرده که بدین وسیله اعلام می نمایم:

مشهد-  چهار راه شهدا - آزادی 2(کوچه باغ نادری)-  مجتمع گنجینه کتاب – طبقه منهای 1 – انتشارات پیام کلیدر. تلفن: 2240071     همراه:  09153187468 (  محمد حسن کلیدری)

همچنین در پست بعدی شماره ی غرفه این انتشارات را در نمایشگاه کتاب تهران اعلام خواهم کرد.

 

- این هم یک شعر:

 

 دوستت دارم

 به همین سادگی نمی توانم بگویم دوستت دارم

تو جنگلی هستی با شاخ وبرگ های بسیار

کودکی که شب ها بی بهانه به خواب می رود

تو هستی،

دنیا باشد یا نباشد

گاهی عصبانی می شوم از این همه اتوبوس

که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند

مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد

و به غرورم برمی خورد

اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند

به من حق بده

چگونه می توانم بی خیال تو باشم

هنگامی که بهار آمده

با همه ی گل هایش

و اُردی بهشت که این گونه پنجره هایش را گشوده است؟

تو را دوست دارم

چون دیوارهای سنگی تخت جمشید

چون برادران قسم خورده در کتاب کلیدر.

 

تا بعد، خدانگهدار

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:51 توسط جواد کلیدری| |