دوشنبه نهم بهمن 1391
میرزامحمدتقی بهار در
سال 1265شمسی در مشهد به دنیا آمد و در سال 1330 درگذشت. پدرش میرزامحمدکاظم
صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی، به سال 1322 درگذشت و در این روزها، محمدتقی
حدود 18 سال بیشتر نداشت که به فرمان مظفرالدین شاه قاجار، لقب ملک الشعرایی پدر
به او اعطا گردید. او در آزمون سخن سنجان، برای کسب این عنوان و نشان دادن توانایی
خود، چند بیت سرود. از جمله این دوبیت که در رابطه با چهار واژه ی مطرح شده ی «
آینه، ارّه، کفش و مَویز » نوشت:
چون
آینه، نورخیز گشتی، احسنت چون ارّه به
خلق، تیز گشتی، احسنت
در
کفش بزرگان جهان کردی پا غوره نشده،
مویز گشتی، احسنت
بهار در جوانی ادبیات
فارسی و عربی را به درستی آموخت و جدا از ادبیات، علاقه ی وافری به مباحث سیاسی
پیدا کرد تا آن جا که از پیشگامان جنبش مشروطیت به حساب می آید. این مسأله در
شعرهای او نمود بسیاری پیداکرده است. اگرچه سیاست، بخش عمده ای از اندیشه و زندگی
او را تحت الشعاع قرار داده و تا وکالت مردم در مجلس ادامه یافته اما از کار خود
که شعر است، هیچ گاه غافل نبوده، همچنین روزنامه نگاری و مباحث تحقیقی از جمله
تصحیح متون و تدوین سبک شناسی و ترجمه و .... از علاقمندی های ایشان به محسوب می
شود.
دکترغلامحسین یوسفی در
" چشمه روشن"،ص453 می نویسد: « استادبهار از تاریخ ایران مایه ها
اندوخته بود و از سر وطن دوستی به آن عشق می ورزید. در آثار خود نیز از فراز و
نشیب سرگذشت ملت خویش بسیار سخن گفته است. اصولاً نسل بهار، برخلاف پسینیان، علاقه
شان به وطن، آگاهانه بود و بااستعدادها و نیازها و مقتضیات ملت و مملکت خویش به
خوبی آشنایی داشتند. بی خبری از تاریخ و فرهنگ که ثمره اش بی ریشگی و بی ثباتی
است، به نظر آنان ناروا می نمود.»
یکی از شعرهای بسیار
زیبای بهار، « دماوندیه 2» است که شاعر در این اثر و در 36 بیتِ نغز، اوضاع بد
زمانه ی خود را به تصویر کشیده است:
ای
دیو سپید پای دربند ای گنبدگیتی، ای
دماوند!
از
سیم به سر یکی کُله خود زآهن به میان
یکی کمربند
تا
چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر،
چهرِ دلبند
تا
وارهی از دم ستوران وین مردم نحس
دیومانند،
با
شیر سپهر، بسته پیمان با اختر سعد،
کرده پیوند
چون
گشت زمین ز جور گردون سرد و سیه و خموش
و آوند،
بنواخت
زخشم بر فلک مشت آن مشت تویی، تو ای
دماوند!
تو
مشت درشت روزگاری از گردش قرن ها پس
افکند
ای
مشت زمین بر آسمان شو بر ری بنواز
ضربتی چند
نی
نی تو نه مشت روزگاری ای کوه نِیم
زگفته خرسند...
تا بیت مقطع، که:
زین
بی خردانِ سفله بستان داد دل مردم
خردمند.
پنج بیت اول شعر،
توصیف کوه دماوند است به شکلی بسیار شاعرانه و در بیت ششم می گوید: به خاطر این که
زمین از ستم روزگار، سرد و سیاه و خاموش و آوند ( ظرف و جای آب ) شد، از شدت خشم
برفلک مشتی زد که آن مشت، تو هستی ای دماوند! سپس ادامه می دهد: تو مشت درشت
روزگار هستی که در اثر گذشتن روزها و قرن ها، پس انداز و ذخیره شده ای...
آن چه مراد اصلی این یادداشت
شده، معنای بیت بعدی ست. شاعر می گوید: ای مشت زمین!( ای دماوند) بر آسمان بلند شو و بر شهر ری (مراد تهران است
که آن روزها مرکز حکومت بوده است) چند ضربه بنواز...
شعر، گویاست و هیچ سخن
شناسی نمی تواند جز این معنی کند، اما درصفحه ی 82 از کتاب « زبان و ادبیات فارسی »
پیش دانشگاهی ( مربوط به همه ی دوره ها )،
چاپ سال 1390، بیت 9 به این صورت ضبط شده است:
ای
مشت زمین بر آسمان شو بر وی بنواز
ضربتی چند
بر کی؟آیا این یک
ایراد تایپی ست که از چشم ویراستاران و نمونه خوانان کتاب دور مانده است یا
گردآورندگان و مولفان کتاب مذکور، به عمد نمی خواسته اند دماوند، بر ری ضربه ای
وارد کند؟
نکته این جاست که یا
نباید متنی در کتب درسی آورده شود و یا اگر نقل شد، رعایت امانت شده و تمام و کمال
گفته آید. بدیهی ست دبیر مربوطه در کلاس و ضمن شرح این شعر و این بیت، توضیح خواهد
داد که این اثر در نتیجه ی کشمکش های سیاسی و وضعیت رقّت آور زمانه ی خودِ او سروده
شده و مراد شاعر، اوضاع نابسامان دهه ی 20 و 30 است، نه الآن و نه این روزگار. پس
اگر عمدی در کار مولفان کتاب بوده ( و نه اشتباه تایپی) باید متن اصلاح شده و همان
« ری » بیاید، نه « وی » که مشخص نمی شود مرجع ضمیر، به چه کسی و چیزی برمی گردد؟
و قطعاً دانش آموزان خواهند پرسید: آقای مولف! مشت زمین( دماوند)که بر آسمان بلند
شد، بر [ چه کسی؟] ضربه بنوازد؟ آیا
دوباره بر آسمان؟؟؟
والله
اعلم!
نویسنده :جواد کلیدری -