تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
پنجره را باز کن

پرنده ها در باغ بیقراری می کنند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 3:5 توسط جواد کلیدری| |

 

 

   

با سلامی دوباره و همواره؛ همانگونه که در خبرها به اطلاع عزیزان رسید، اختتامیه ی پنجمین کنگره ی شب های شهریور برگزار شد. اسامی 10 نفر برگزیده ی نهایی این کنگره ی ادبی به شرح زیر اعلام شد که جهت اطلاع عزیزان علاقمند اعلام می دارم:

 

 

10 نفر برگزیده شعر سنتی:

 

کوروش کیانی قلعه سردی

مهدی احمدی زمانی

عبدالمهدی نوری

سید مهرداد افضلی

سیامک بهرام پرور

صدیقه سادات بهشتیان

ناصر رزمجو

امیر مهدی نژاد

جواد کلیدری

عباس رضایی موسیان

 

10 نفر برگزيده شعر نو:

 

صبا نخجوانی

فرزاد سالک نیا

مجید شفیعی

آرش شفاعی

سید محمد امین جعفری

عباس بیگ محمدی

علیرضا طالبی

سید الیاس علوی

زهرا شیر علی

ابراهیم کمکی

با تقدیم یک غزل از نرگس برهمند، نفر دوم بخش شعر سنتی شب های شهریور، تا شاید یک دیدار دیگر شما را به خدایی که در این نزدیکی است،  می سپارم:

 

فنجان بخت

 

ای قهوه چشم من! به تو هستم علاقه مند

فنجان بخت من شده ای بخت من بلند

انجیر های تازه به شاخه نشسته اند

بی التفات دست تو شیرین نمی شوند

این لحظه ها که بی تو پدر در می آورند

این لحظه ها که کفر مرا در می آورند

این لحظه های سرخ به خاکسترم نشاند

من لحظه های سبز تو را می خرم به چند؟

انگورها رسیده و تو غرق مولوی

ای شمس من! به حرمت می دفترت ببند

تعبیر عاشقانه ای از نا سروده هاست

هم باده با تو بودن و هر شب بگو بخند

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»

چشم حسود کور! بریزید هی سپند

*

در کوچه باغهای خیالم قدم زدم

این کوچه باغها به نشابور می رسند.

والسلام 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 17:33 توسط جواد کلیدری| |

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

 

وقتی که قرار باشد بنویسی، کسی هم باید باشد که بخواند. کسی که حرف ات را بفهمد و تو بتوانی سر بر روی شانه هایش بگذاری. نوشتن را از خیلی وقت قبل آغاز کردم اگرچه اکنون که به عقب نگاه می کنم، می بینم چیزی به جا نمانده است. اگرهم هست چیز دندان گیری نیست. نمی خواهم در اولین حضورم زیاد حرف بزنم. اعتقاد من بر این است که  اینترنت  دنیای روشنایی هاست؛ برخلاف نظر عده ای که معتقدند دنیای مجازی است. شاید بعدها در این باره بیشتر صحبت کردم شاید هم نه.  در آغاز شما را به نوشیدن غزلی دعوت می کنم:

 

غروب هفتم دی، ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن

هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا

و قطره شرشر باران به روی پیراهن

مسافران گرامی! قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده می شود لطفا"...-

«مرا ببوس»، در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن

چرا نمی شنوی التماس دستم را؟

کجای این شب تاریک می روی بی من؟

کسی دچار قطاری که می رود شده است؟

تمام سینه اش آشوب، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری، که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر به خیر عزیزم، پرنده ی روشن!

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 0:36 توسط جواد کلیدری| |