تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
انجمن ادبي« شعر امروز ايران » مشهد پنج شنبه ي اين هفته ميزبان شاعران خوب و خونگرم شهرستان تربت جام بود. شعر دو دوست عزيزم كه مهمان اين جلسه بودند را با هم مي خوانيم


از فرط گريه پيرهنش، خيس، خيس، تر

ـ بابا برو مغازه برايم پفك بخر

باران مشت، شانه ي او داشت مي شكست

زير غم ندارم و از صبحدم تبر

كم كم دل خدا هم از اين ماجرا گرفت

از اشك هاي واقعي و مسري پدر

ـ فردا اگر درخت شكستن فروش رفت

خب مي خرم عروسك باباي دربدر

حالا برو بخواب كه بسيار مي چكد

فردا پفك پفك پفك از آسمان، سحر

فردا اذان نداده خروشي بلند شد

هيزم شكن،...ـ فروش دهد هيزمم اگر

يك بسته ي بزرگ پفك مي خرد پدر

باران گرفت بارش آرام و مختصر

كودك دويد سمت خيابان طلوع صبح

ـ اي جان پفك ببار خداوند بيشتر

مي خورد و جيغ مي زد و خوشحال مي دويد

ـ مامان ببين چقدر پفك مي شود هدر

مادر كنار پنجره بهتش گرفته بود

باران چگونه طعم پفك مي دهد مگر

***
جنگل هنوز طاقت هيزم شكن نداشت

از فرط كار پيرهنش خيس، خيس، تر


ايرج ساماني


هنگام كه زاده گشت

بر نيمه ي خيس برگي شناور

وسعت داغ آن همه نور

آه، اين همه سايه هاي خنك چتر

و عبور كم عمق آب هاي رهگذر

هنگام كه زاده گشت

بر نيمه ي خيس برگي شناور در آب

همان گاه كه ما

درخانه مي نشستيم

و سرزمين هاي دور

يك به يك

چندان تجربه اي يكنواخت

ما را به هم مي زد

شته ي كوچك احساس كرد هنوز زندگي بايد

بكارت فرصت كشف هاي تازه باشد

فرصتي كه بايدش عاشقانه خواست

همان گاه كه ما

در خانه مي نشستيم

و چندان عاجزانه مي گريستيم

كه درد، اين درد، واژه ي كهنه اي كه به هيچ تقويمي نيامده است

چون گستردن شب

حمله ور مي گشت

شته ي كوچك احساس مي كرد

زندگي لبريز شادماني هاي ساده است

هنگام دوست داشتن است

هنگام خواستن توست

زمين از آن بال چقدر كوچك مي تواند بود

شته ي كوچك چون شبيخون خشنود نور

درون تاريك ترين شاخه ها و برگ

زندگي را حس كرد.

***
با دستان تو پيش خواهيم رفت

بر قايقي از برگ

باد
،
اتفاقي

ما را به دريا خواهد برد


ايرج نادري
تا فرصتي ديگرخدانگهدار.



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 10:1 توسط جواد کلیدری| |

با سلامي دوباره!

لابد سريال طنز شب هاي برره را مي بينيد. قصد رد يا قبول اين سريال را ندارم كه نه اين جا جاي اين كار است و نه من اطلاعات جامع و كاملي در اين باره دارم. يكي از شخصيت هاي اين سريال، شاعري است كه به خوبي ايفاي نقش مي كند، به طوري كه در اين مدت توانسته است بر سر زبان ها بيفتد.

شايد يكي از دلايل موفقيت اين نقش، وجود واقعيت هاي تلخي است كه در بين جامعه ي شاعران و ناشاعران ما وجود دارد و او توانسته است با اشاره به همين واقعيت ها، مردم را بخنداند. حال چه واقعيت هايي وجود دارد، بماند. فقط به دوـ سه نكته اي كه جناب مديري و نويسندگان سريال شب هاي برره روي آن ها مانور مي دهند، اشاره مي كنم و همين.

در اين برنامه« بگوري» به هر مناسبتي شعر مي گويد. برايش هم فرقي نمي كند كه عروسي دختر خان باشد يا برگزاري انتخابات يا افتتاح خط آهن و يا..... خود او در سكانسي مي گفت: « ما مثل مرده شور هستيم، هر طور كه شما بخواهيد، شعر مي گوييم

سازندگان اين برنامه به نكته ي جالبي اشاره مي كنند. متأسفانه بسياري از شاعران ما براي هر جرياني، هر خبري، هر اتفاقي و .... هر چيزي كه دلت بخواهد، شعر مي گويند. در هر جشنواره اي كه برگزار مي شود، حضور گرمي دارند. تا جايي كه مردم و مسئولان ما هم پاشنه ي آشيل آن ها را فهميده اند و هرجا كه صلاح بدانند، نه! اراده كنند، شب شعري، چيزي به مناسبت فلان «!» برپا مي كنند و هميشه ي خدا هم تعداد كثيري شاعر هست كه در صحنه باشند. بسياري را مي شناسم و بسياري را هم نمي شناسم كه به محض اطلاع از اين كه در فلان دهكوره، شب شعري«!» برپاست، به هر شكلي كه باشد و با توسل به هر چيز و كسي كه باشد، در آن محفل شركت مي كنند. بماند كه براي خودشان مي برند و مي دوزند و قسمت مي كنند و .... خلاصه تا آن جا رفته ايم كه آقاي بگوري هم به ريشمان مي خندد.

مطلب دوم اين كه شاعر برره جابه جا شعر مي دزدد. اتفاقاً استعداد خوبي هم ندارد و مثل بعضي از شاعراني كه در روزنامه ها و مجلات، در شب شعرها، در ....به شغل شريف شاعري مشغول اند، به كاهدان مي زند. او شعرها، ترانه ها و عباراتي را انتخاب مي كند كه حتي عوام هم مي دانند. اين هم يكي از همان واقعيت هاي جاري در عالم شعر و شاعري ماست. گاهي توي سالن شب شعر يا جلسات هفتگي شعر نشسته اي، يكي شعر مي خواند. شعري كه خوانده مي شود، به گوش ات آشناست. خوب كه گوش مي كني، مي بيني شعر فلان كس است، يا بيتي از شعر فلان شاعر يا ...

طي چند سال اخير ، چند دوره داور مسابقات شعر بوده ام. خدا مي داند چه شعرهاي آشنايي كه برايمان نمي رسيد. براي نمونه عرض كنم يك بار شاعري «!» شعرمعروف

« بازگشت » جناب محمد كاظم كاظمي ( غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت... ) را فرستاده بود.

بعضي شعرهايي هم كه كه در نشريات چاپ مي شود، سرگذشتي دارد. باز هم براي نمونه و به خاطر يادآوري موضوع، به ذكر يك خاطره بسنده مي كنم و بس. دو ـ سه سال قبل به قوچان رفته بودم. محمد خاكشور ـ يكي از شاعران تواناي قوچان و سردبير هفته نامه ي « آواي قوچان » گفت: فلاني شعرت را در مجله ي « خانواده سبز» ديدم. گفتم: خانواده ي سبز چه؟ شعر چه؟ مجله را كه آورد، ديدم بله! يكي از اولين غزل هايم كه برمي گشت به شهريور 1373 ( بزرگ مي شود درخت، لطيف مي شود درخت / براي شعر تازه ام رديف مي شود در خت...) در صفحه ي شعر اين مجله ي وزين درج شده است، اما بر پيشاني شعر نام شخص ديگري است. نخير، خيال نكنيد اشتباه تايپي بود. زيرا علاوه بر نام طرف، عكس مباركي هم از او چاپ شده بود. خلاصه شعر بدون كم و كاست و كوچكترين تغييري با نام و عكس آن آقا منتشر شده بود. خوشبختانه اين غزل، هفت ـ هشت سال قبل در صفحه ي شعر روزنامه ي توس، قدس و كتابي كه منتخب شعر شاعران خراسان بود، چاپ شده بود. كاري كه از دستم برمي آمد، اين بود كه از اين صفحات كپي بگيرم و به دفتر مجله ارسال كنم. نمي دانم بعدها در مجله توضيحي دادند يا نه؟

از بحث پرت نشوم؛ نقل سرقت هاي ادبي و بي ادبي بود. انشاءالله كه اين موارد همه از نوع « توارد »بوده است. خدا سرنوشت شعرهايي كه در اينترنت نوشته مي شود را ختم به خير كند!

يكي ديگر از كارهاي آقاي بگوري، ادا و اصول هاي  اوست كه آن ها هم برگرفته از ژست ها و ادا و اطوارهاي عده اي از ‌‍[ ببخشيد ] بچه قرتي هايي است كه دنياي شعر را با .... اشتباه گرفته اند. رايج شده است كه شاعران آدم هاي احساساتي هستند. يك عده هم باورشان شده كه واقعاً هستند. اين عده با طرز لباس پوشيدن، مدل مو و ريش و... دست به حركاتي مي زنند كه آدم شرمش مي آيد.

به خاطر اين كه خاطر دوستان را مكدر نكرده باشم، از شرح ماجرا خودداري مي كنم  و شما را ارجاع مي دهم به سريال شب هاي برره و شخصيت جناب بگوري! سخن به درازا كشيد. تجزيه و تحليل و نقد اين نوشته را به ذهن سرشار دوستان مي سپارم و توضيح، توصيه و تفسير نمي كنم، كه اين همه نيستم.

تا سلامي ديگر، خدانگهدار.  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:30 توسط جواد کلیدری| |

با سلام و عرض تسليت به سبب درگذشت شاعر توانا ـ شادروان منوچهر آتشي ـ امروز مي خواهم به اجمال، يكي از بحث هاي مطرح در شعر را دنبال نمايم. اميدوارم مورد استفاده ي دوستان قرار بگيرد.

آشنايی زدايي

 

يكي از بحث هايي كه در شعر مطرح بوده، اين است كه شعر لفظ است يا معنا؟ به اين معني كه ويژگي هاي زباني  (لفظي)  باعث ادبيت  كلام مي شوند يا ويژگي هاي محتوايي(معنايي)؟ واضح است كه عده اي نظر اول را پذيرفته و عده اي نيز نظر دوم را قبول نموده اند اما در اين ميان دسته ي سومي هم بوده اند كه عقيده ي متعادل تري داشته اند. شعر در نظر آن ها هم ساختار است و هم محتوا. در اين راستا يكي از عناصري كه به ادبيت شعر كمك شاياني مي كند و شاعران امروز نسبت به آن توجه بيشتر ي نشان مي دهند، « آشنايي زدايي» است.

 آشنايي زدايي( هنجارگريزي) يعني بيان متفاوتي از آن چه كه تا به حال بوده است. خيلي چيزها به سبب عادت در نظر ما طبق معمول شده اند و شاعر به سبب توانايي در به هم زدن عادت ها و تصرف در بستر همنشيني جملات، اين عادت ها را شكلي جلوه مي دهد كه براي ما تازگي دارد. مي توان گفت زبان ادبي(شعر) نيز يك هنجارگريزي و عدول از زبان معياري است كه همگان با آن سخن مي گويند و چيز مي نويسند. به عنوان مثال حافظ شيرازي مي فرمايد:

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو

يادم از كشته ي خويش آمد و هنگام درو

در اين جا شاعر برخلاف عموم مردم، آسمان را مزرعه ي سبزي مي بيند و ماه را داس. يا مرحوم احمد شاملو در رثاي فروغ فرخزاد مي گويد:

و ما همچنان دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را.

كه واژه ي « هنوز» قيد است ، نه اسم و نمي توان مثل شب و روز دوره اش نمود. اما سؤال اين است كه آشنايي زدايي يا عدول از هنجار در زبان اتفاق مي افتد يا در معنا؟

در اين باره بحث ها و نظرات متفاوتي شده است. در اين مجال تعدادي از اين نظرات به اجمال آورده مي شود. استاد شفيعي كدكني در تعريف شعر مي گويد: « شعر اتفاقي است كه در زبان مي افتد.» به اعتقاد فرماليست ها ي روسي هم ادبيات يك مسأله ي زباني است. آن ها يك اثر ادبي را فرم محض مي دانند و به عقيده ي آ نها شعر شكل است نه محتوا.

شكلووسكي يكي از همين فرماليست ها مي گويد: « اهميت تصوير مجازي يا هر عنصر ديگر شعر، در خود ساختار شعر است، نه در مفهوم يا فكري كه بيان مي كند.» او معتقد است شاعر با آشنايي زدايي و تغيير در زبان سعي مي كند مخاطب متن را بهتر دريافت نمايد. درواقع هدف، لايه دادن به كلام است. اما برخلاف فرماليست ها عده اي هنجارشكني را در معنا مي دانند. به عقيده ي ليچ، زبان شناس انگليسي(1969)؛ آشنايي زدايي غالباً در حوزه ي معنا اتفاق مي افتد. « با وام گيري عبارت هنجارگريزي معنايي از ليچ مي توانيم همين مطلب را به اين شكل بيان كنيم كه عامل اصلي « شعر آفريني» هنجارگريزي معنايي است و اين هنجارگريزي معنايي است كه نشانه هاي زباني را به كلي از قيد مدلول هاي آشنا و پذيرفته شان در نقش ارجاعي جدا مي كند و به دال ها استقلال نشانه شناختي مي دهد و معنا را براي هميشه به تعويق مي اندازد.» ليج همچنين هنجارگريزي را به هشت دسته تقسيم مي كند: هنجارشكني نحوي، سبكي، نوشتاري، گويشي و آوايي كه پرداختن به همه ي آن ها را به فرصتي ديگر موكول مي نمايم. 

خدانگهدار. 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:21 توسط جواد کلیدری| |

با سلام و دلبستگي فراوان؛

امروز مي خواهم سه مجموعه ي شعر از سه دوست خوبم كه به تازگي

 

منتشر شده است را خدمت شما عزيزان معرفي كنم:

 

ماه مي رقصد بر پله اي از آفريقا

 

 

«ماه مي رقصد بر پله اي از آفريقا» نام اولين مجموعه ي شعر شاعر تواناي

 

قوچاني ـ حسين تقديسي ـ است. اين كتاب كه دربرگيرنده ي 20 غزل مي باشد،

 

توسط انتشارات پاندا  در مشهد منتشر شده است.

 

تقديسي از چهره هاي موفق شعر خراسان است كه با همت عالي و پشتكار

 

فراوان توانسته است در شعر پله هاي درخشاني را طي كند. شعر او داراي زباني

 

محكم، زيبا و جاندار است. تقديسي هم اكنون مشغول ترجمه ي شعرهاي

 

كردي خراسان به فارسي است.  غزل « علاف» از مجموعه ي شعر او انتخاب

 

شده است:

 

خسته جگر معطل صبح قيامتم

 

مي خواهم آتشي بوزد بر سلامتم

 

صرفه نكرد زيره به كرمان فروشي ام

 

مستأصلم كه از كه بگيرم غرامتم

 

خون مي خورم مقابل جمعيتي جري

 

كاسه گرسنگان حريص حجامتم

 

غير از لباس بهتان چيزي ندوختند

 

اين قرمطي تراشان بر قد و قامتم

 

***

 

سالار قافله! شتران را پرنده كن

 

تحليل مي رود به خدا استقامتم

 

مرگ عقيم! خاك به دردم نمي خورد

 

آتش گرفته است به باد ملامتم.

 

 

چهارم شخص مفرد

 

 

جواد گنجعلي از شاعران موفق نيشابور است كه چند سال اخير را در مشهد

 

زندگي مي كند. گنجعلي غزل مي نويسد. او در غزل دست توانايي دارد. آن طور

 

كه خودش مي گويد مي خواهد بعد از اين سپيد كار كند. من هم معتقدم او در

 

هر قالبي كه بخواهد، مي تواند خوب بنويسد.

 

اولين مجموعه ي شعر ايشان را انتشارات سخن گستر مشهد در 1000 جلد

 

منتشر كرده است. مجموعه ي« چهارم شخص مفرد» كه طرح جلد زيبايي بر

 

پيشاني آن نقش بسته است، حاوي 46 غزل است. غزل زير از اين مجموعه

 

انتخاب شده است:

 

پاييز مي رسد كه گوارا شود اجاق

 

سرماي بي دريغ و تو عكسي كنار طاق

 

ديگر كسي، نه! منتظرت نيست زير برف

 

با دست هاي يخ زده هي واق واق واق

 

حتي خدا چنان كه تو گفتي بزرگ نيست

 

يا لااقل در اين قفس كهنه، اين اتاق

 

يك جمعه گل براي دلم دست و پا كنيد

 

لطفاً كمي ستاره، كمي ماه چارتاق

 

حق با تو بود، من پسري هفت ساله ام

 

تف كن تمام زندگي ام را به باتلاق

 

اسطوره هاي هرزه مسكن بياوريد

 

چيزي شبيه معجزه، باران اتفاق

 

امشب كتاب ها همه سرگيجه اند و منگ

 

شطرنج رنج، مهره ي غم، شاه قلچماق

 

پروانه هاي پيرهنت را به من ببخش

 

گاهي سه سطر نامه، كمي نيز اشتياق

 

***

من دوست دارمت، خفه شو! ـ خنده هاي زرد

 

فردا درست ساعت ده دفتر طلاق.

 

 

 

يك بسته سيگار در تبعيد

 

 

 

« ميوه در گياه رشد مي كند و شعر در شاعر. اين دو همديگر را كامل مي كنند.

 

معمولاً شعر براي من با ترانه اي از راه مي رسد و غالباً غمگين.

 

چرا كه شاعران ذات اندوهگين جهانند.»

 

يادداشت بالا قسمتي از مقدمه ي بسيار كوتاه كتاب يك بسته سيگار در تبعيد

 

سروده ي شاعر توانا و خوش ذوق مشهدي غلامرضا بروسان است. بروسان در

 

اين كتاب 30 قطعه شعر سپيد را جلوي روي مخاطب قرار داده است كه همگي

 

داراي زباني زيبا، شاعرانه و بسيار تأثيرگذار هستند. اين مجموعه در 64 صفحه و

 

تيراژ 2000 نسخه وارد بازار كتاب شده است. بروسان پيش از اين كتاب

 

« احتمال پرنده را گيج مي كند» را منتشر كرده بود. شعر« غريبي» از اين

 

مجموعه انتخاب شده است:

 

بي تو

 

خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم

 

كه باد را به وحشت مي اندازد

 

جويبار نازكي

 

كه تنها يك پنجم ماه را ديده است

 

زيباترين درختان كاج را حتي

 

زنان غمگيني احساس مي كنم

 

كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

 

آه!

 

غربت با من همان كاري را مي كند

 

كه موريانه با سقف

 

كه ماه با كتان

 

كه سكته ي قلبي با ناظم حكمت

 

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم

 

كه مرگ در آن رخ مي دهد

 

پيراهنم بي تو آه

 

سرم بي تو آه

 

دستم بي تو آه

 

دستم در انديشه ي دست تو از هوش مي رود

 

ساعت ده است

 

و عقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند

 

كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد..

 

 

تا بعد خدانگهدار.

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:41 توسط جواد کلیدری| |