با سلام و عرض ادب حضور تمامي دوستانم. گاهي بهانه هاي زيادي براي به روز كردن وبلاگ هست اما تو مي خواهي لحظاتي از زندگي ات را در حضور ديگران به تماشا بنشيني. و مي نشيني:
بچه هايي كه عصرها دلتنگي شان را به قهوه خانه مي آورند.
« كافه درويش» با ديگر كافه ها و كافي شاپ ها و ... فرق دارد. تفاوت آن با ديگران در داشتن يا نداشتن چاي، قليان و يا كيفيت آن ها نيست. اتفاقاً چاي و قليان هم هست، سكوهايي براي نشستن و آبشار كوچكي كه نقل مجلس است. تفاوت در مراجعين آن است. مهمانان كافه درويش بخشي از هنرمندان مشهدي هستند. بسياري را مي شناسم كه عصرها دلتنگي شان را به كافه مي آورند. از پله ها كه پايين مي آيند، سيگارهايشان را به سلامتي يكديگر روشن مي كنند. اينجا همه هم را مي شناسند. همه از يك جنس مشترك اند: دوستي و حرفهايشان از جنس زمان است. گمانم خيلي رسمي شد! اصلاً فضاي قهوه خانه مثل اين جملات رسمي نيست. كافي است احساس دلتنگي كني. « پاكتي سيگار، گزيده شعر فروغ و دستمالي خيس گريه » ات را برمي داري و كافه درويش را بهانه مي كني. مطمئناً بسياري از دوستانت هم حس و حالي مشابه تو داشته و قبل از تو آمده اند. سلام و احوالپرسي مي كني و « احمدآقا» قوري چايش را مي آورد و ...
نمي داني چند ساعت را اينجا بوده اي. بيرون كه بيايي باران نم نمي شروع به باريدن كرده است و « ترا ترسي شفاف فرامي گيرد.» با زمزمه ي ناقص سطرهايي از يك شعر، در پناه كوچه گم مي شوي. قرارمان فردا عصر، قبل از بارش باران، قهوه خانه.
فقط
يك
غزل
و
همين!
صدای گریه ی قلب مرا حواست هست؟
پرنده- ابر مسافر! کجا؟ حواست هست؟
« من از نهایت شب حرف می زنم» با تو
کنار خستگی ام باش تا حواست هست
شراب در ته رگ های من ادامه ی توست
و شعله می کشم این تلخ را، حواست هست؟
قرار بود تو هم بیقرار من باشی
چنین غریبه چرا، آشنا! حواست هست؟
غروب فرصت غمگین گریه هامان بود
زمان بچه شدن های ما حواست هست؟
فقط به خاطر يك جمله ـ دوستت دارم ـ
فقط به خاطر این جمله، ها! حواست هست؟
تمام عمر به پایت نشستم اما حيف
تو هیچ درک نکردی چرا، حواست هست؟
***
نخیر، هوش و حواس تو اصلا" اینجا نیست
دو پیک مانده از این ماجرا، حواست هست؟
و عشق رسم قشنگی نبود، باور کن
گلایه می کنم امشب خدا! حواست هست؟

