تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 


دوستان سلام!

نوروز باستاني را به تمامي عزيزانم شادباش مي گويم. آرزو دارم در پناه اهورامزدا بهروز و پيروز باشيد.

دو نكته را يادآور مي شوم: اول يادي از ... و دوم ...

 

استاد ذبيح الله صاحبكار متخلص به « سهي » در سال 1313 در دولت آباد تربت حيدريه به دنيا آمد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي، براي ادامه ي تحصيل به حوزه ي علميه ي تربت جام ( مدرسه ي مهديه ) و سپس مشهد ( باقريه و نواب ) عزيمت كرد. او بعد از به پايان رساندن دروس حوزوي به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در سال 1373 به سمت بازنشستگي نائل شد. ايشان در سالهاي اخير نيز با اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان وآستان قدس رضوي در زمينه ي فعاليت هاي ادبي همكاري داشت.

طبع سرشار اين شاعر نستوه و پارسا همواره در حال آفرينش بود؛ اگرچه خود در مقدمه ي ديوان اشعارش معتقد است: « هنوز يك بيت شعر ناب نسروده ام و دست نوشته هايم تماماً عبور كلمات از مرز روح است، كلماتي كه هر كدام بيانگر احساسي خاص از وجود من است.» اما آن چه به قطعيت و روشني سخن مي گويند، شعرهاي دلنشين و زيباي وي است كه در كتابي با عنوان « افسانه ي ناتمام » گرد آمده و استعداد و شايستگي او را در مقوله ي شعر نمايان مي سازد.

استاد صاحبكار با تلاش و پشتكار فراوان علاوه بر ديوان اشعار، آثار ديگري نيز به يادگار گذاشته است:

ـ گردآوري بهترين مراثي با عنوان « شفق خونين » در سال 1343

ـ تصحيح ديوان « حزين لاهيجي» در سال 1375

ـ سيري در تاريخ مرثيه ي عاشورايي در سال 1379

ـ تصحيح تذكره ي مشهور « عرفات العاشقين و عرصات العارفين » در ده جلد

ـ تصحيح ديوان « مشفق بخارايي»

استاد ذبيح الله صاحبكار، صبح يكشنبه 18 اسفند 1381 در كمال ناباوري بسياري از شعرهاي نگفته اش را ناتمام گذاشت و به ديدار معبود شتافت.

با يك غزل از او، يادش را گرامي مي داريم:

 

اگر به كام دل روزگار بايد زيست

مدام غمزده و سوگوار بايد زيست

بگير كام دل از جام بامداد شباب

كه چون دمد شب پيري، خمار بايد زيست

چو كودكان، دل خود را به هيچ خوش كردم

بدين فريب كه اميدوار بايد زيست

مرا سزاي گناهي كه كرده ام همه عمر

همين بس است كه در اين ديار بايد زيست

در اين چمن كه خزان از پي خزان خيزد

به آرزوي كدامين بهار بايد زيست؟

امان اگر طلبي، دامن از چمن برچين

ز موج خيز جهان بر كنار بايد زيست

مرا ز مردمك چشم خويشتن پندي است

كه از گزند كسان در حصار بايد زيست

خزان پيري از آن پس  كه كار خود را كرد

« سهي » دگر به اميد چه كار بايد زيست؟

 

مطلب دوم اين كه « بهار است و هنگام گل چيدن من» و از اين طور حرف ها. لابد بايد در اين باره هم چيزهايي بنويسم، يا اين كه چون روز اول فروردين مطابق با 21 مارس از سوي سازمان يونسكو روز جهاني شعر نامگذاري شده،  حرفهايي ...

اما من ترجيح مي دهم با شعري از شاعر نامدار خراساني، برادر ارجمندم « محمد باقر كلاهي اهري» سر و ته قضيه را هم بياورم:

 

« جهان پيدا شد »

 

سگي نيرومند بيامد

ناني سفيد را بخورد

 جهان پيدا شد

و صداي زنگوله از كوه سرازير شد

و خدا ما را افزون كرد

و خنده ي ما زيبا شد در اين ابتداي وجود

گلي آمد

بادي آمد

صداي كسي كه تخيل را يافت، به گوش فلك رسيد.

كسي آمد

چيزي يافت

و معني دنيا را فهميد

و اين نيمه راه دوراهي بود

ابتداي زوالي كه معلوم نيست.

صدايي آمد

دستي رسيد

چراغ را افروخت

و نور را بررسي كرد

و تعداد بيابان ها را شمرد

و ماه را در همه ي درياها

و كشتي ها را كه مي توانستند جسدها را حمل كنند.

كسي آمد

باروت را پيدا كرد

و آن را به عمر آدمي افزود

خط كش را آفريد

و اندازه را معلوم كرد

و ما با يكديگر متفاوت شديم

 و اين انتهاي راه بود.

كوه و زمان و تخيل

اندوه و برگ و نيلوفر

چيست؟ اين ها چيست؟

اين پوسيده هاي استخوان

نرمه ي ناني و ساقه هاي ريحاني

كه براده ي اندوه بر او باريده است

سفره ي خاك است

و اين جا دل شكسته را صدا مي كنند

و در آيينه جادويي مي گذرد

عشق تولد پيدا مي كند

و آدمي از شادماني دنيا را سوخته است.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 4:50 توسط جواد کلیدری| |

با سلام و عرض ارادت فراوان، با غزلي مربوط به سال 76 در خدمتتان هستم. تا بعد:

 


به : محمود دولت آبادی

و همه ی اندوهی که بر دوش دارد.

 

تنور روشن و زیور «کُلوجِ» در آتش

 

بریز« دَرمَـنه» ها را دوباره بر آتش

 

میان ایل فقط غم نصیب او شده است

 

در این میانه دل اوست سربه سر آتش

 

فتاده است برآتش، سزاست این تقدیر

 

«اَلو» بگیر، بسوزان، به «تاو» تر آتش!

 

به گودِ درد رها می شوند انسان ها

 

چه سرنوشت قشنگی است ای بشر! آتش

 

چه هیزمی است بدن در قیاس با « قَـلْپَـجْ »

 

زغال می کندش غم، نکرد اگر آتش

 

خدای حضرت آدم! ـ که درد می بخشی ـ

 

بریز« دَرمَـنه» ها را دوباره بر آتش.

 


 

پانوشت:

اـ زيور: همسر گل محمد كلميشي، قهرمان رمان «كليدر» نوشته ي نويسنده ي توانايمان محمود دولت آبادي.

كلوج: ناني كه در تنور افتاده و بلااستفاده مي ماند.( گويش مردم كليدر)

درمنه: گياهي است داراي خار كه مردم از آن براي برافروختن آتش استفاده مي كنند. ( گويش مردم كليدر)

الو: شعله ور شدن، گيرا شدن. ( گويش مردم كليدر)

5 ـ تاو: تاب، قهر، خشم. ( گويش مردم كليدر)

قلپج( قرپچ ): گياهي كوهي است به شكل نيم دايره، داراي خار كه مردم از آن براي برافروختن آتش استفاده مي كنند. ( گويش مردم كليدر)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:9 توسط جواد کلیدری| |

« دوباره عيد مي آيد كه بچه مويه كند

نداشتن بزند بر غرور بابا سنگ »

 


باسلام!

در پست قبلي ام عزيزي يادداشتي گذاشته بود كه بهانه ي نوشتن اين سطور شد. ابتدا حرف هاي او را عيناً نقل مي كنم و بعد چند سطري هم بنده اضافه خواهم كرد:

[ سلام دوست من
خیلی وبلاگ زیبایی داری ولی من یه انتقادازت دارم اونم اینه که چرا باید ما جوونا دست رو دست هم بذاریم
و بجای اینکه فریاد بزنیم که بابا ما وضعیت موجود رو نمیخوایم مطالبی رو مطرح میکنیم که اصلا در آینده ما هیچ تا ثیری نمیذاره .
یه کم رو این نکته ای که بهت گفتم فکر کن بیا با هم یه راه حل پیدا کنیم برای رهایی از این وضع
دوست من داره دیگه خیلی دیر میشه وما فقط خوابیم .
از لاک خودت بیا بیرون .
فقط حرف دل بود
امیدوارم ازش نرنجیده باشی .
یاعلی
]

مي خواهم بگويم دوست عزيزم! نمي دانم چند سال داري؟ در چه شهري زندگي مي كني؟ به چه كاري مشغولي؟ در چه طبقه اي، چه خانواده،... و در چه دنيايي نفس مي كشي؟ اما مشخص است كه به ستوه آمده اي. از چه؟ از بي عدالتي ها. از كاخ ها و كوخ ها. از بالا و پايين شهر. از ... .

اما مي خواهم بگويم آيا تو هم هر روز صبح در كلاس كودكاني حاضر مي شوي كه دست ها و چهره هاي كم خونشان به سفيدي مي زند؟ آيا هر روز ترس ها، دلهره ها، نگراني ها، غم ها و اشك هاي بچه هاي پايين شهر را پشت ميزهاي چوبي و شكسته ديده اي؟ با چشم هايي از حدقه در آمده كه به تو خيره بشوند و مدام سؤالي ذهن شان را درگير كرده باشد اما هيچ گاه نپرسند؟ آيا معلم بوده اي؟ ديده اي دانش آموزت از حال برود و بعد بفهمي كه بيست و چهار ساعت است چيزي نخورده؟ آيا هر روز در سالن مدرسه پاي صحبت زني نشسته اي كه از غم نان سخن مي گويد، از حسرت هايي كه كشيده، از ظلمي كه بر او رفته و تو به انگشتان زرد او خيره شوي. به انگشتانش خيره شوي و بفهمي كه ديشب را تا ديروقت گل زعفران پاك مي كرده است. هنگامي كه مشق بچه ها را نگاه مي كني، گل هاي پژمرده ي زعفران را لاي دفتر فرزندش هم پيدا كني و لحظاتي را به حياط خلوت مدرسه پناه ببري و ... .

نمي خواهم بگويم اين ها غم هاي بزرگي است، نه! همه ي اين ها و هزاران نمونه ي ديگر كه من و تو هر روز و هر ساعت و هر لحظه در شهرمان، محل كار و زندگي مان مي بينيم، دردها و مصيبت هاي بسيار بزرگي نيستند. چرا نيستند؟ چون وقتي به تاريخ مردم اين مردم اين مرز و بوم نگاه مي كنم، مي بينم دردها و مصيبت هاي بسيار بزرگ تري را تجربه كرده اند. اتفاقاً مثال نمي زنم. چون نمي خواهم مسأله را باز كرده باشم. " ديويد كات " در كتاب " فانون " و از قول او مي گويد: " من از ميليون ها مردمي سخن مي گويم كه در رگ هاي آن ها وحشت، عقده هاي حقارت، ترس و لرز، حس فرومايگي و يأس و حس دنائت، با تمام مهارت تزريق شده است. " من هم [ البته نه در جايگاه فانون ] از ميليون ها مردمي سخن مي گويم كه در طول تاريخ مصائب و تلخكامي هاي بي شماري را تجربه كرده است. همه ي صحنه هاي تلخي كه هر روز در چشم من و تو تكرار مي شوند و البته بيشترشان را هم نمي بينيم، غم انگيزتر از وضعيت نگران كننده ي ايران امروز در سطح بين الملل نيستند. كه اين يكي سرنوشت همه ي مردم جامعه ي ماست. حتي گذشته و آينده ي كشور عزيزمان ـ ايران ـ را نيز تحت الشعاع قرار داده و مي دهد.

بگذريم. صادق هدايت معتقد بود: " توي دنيا دو طبقه آدم وجود دارد: بچاپ و چاپيده. " راست مي گفت. چرا؟ چون هرچه به اطرافم نگاه مي كنم مردم را خارج از اين دو دسته نمي بينم. در تمام جوامع گذشته و در تمامي حكومت ها هم وضع به همين گونه بوده و هست. طبقات مختلف اجتماعي كه به قول " سارتر" وجود ندارند، به وجود مي آيند، از گذشته بوده، پس اين بدشانسي من است اگر در طبقه ي ضعيف و در پاشنه ي در قرار گرفته ام. مي دانم اين جملات ناعادلانه و دور از انصاف است. مي دانم كه باور و پذيرفتنشان هم سخت است اما اين سرنوشت محتومي است كه بعد از سال ها تلاش و اميدواري با آن برخورد كرده ام. " كتيبه "هاي زيادي را ديده ام كه پشت و رو شده اند اما تفاوتي در ذات آن ها نبوده است. باز هم به قول " فانون ": " من به شور و شعف چندان اعتمادي ندارم. هربار كه در نقطه اي شور و شعف برپا شده است، خبر از قحطي و بدبختي ... و تحقير انساني همراه داشته است."

نمي خواهم بگويم " فقر" بايد باشد، نه! من از فقر وحشت دارم. در رگهاي من هم خون رسولي يا امامي نيست و نه خون هيچ خان و پادشاهي اما نمي خواهم قبول كنم كه بايد فقر باشد، فقر فخر است و از اين توجيه ها... .

اين قسمت را با سخني از دكتر شريعتي تمام مي كنم كه گفت: " آن خدا و ديني كه من به آن معتقدم، دين توجيه فقر نيست، ديني است كه فقر را همسايه ي ديوار به ديوار كفر مي شمارد. ابوذر بزرگترين تربيت شدهي علي (ع) و پيغمبر اسلام است كه مي گويد: وقتي فقر از يك در وارد خانه مي شود، دين از در ديگر بيرون مي رود. علي (ع) كه اسلام مجسم است، به فرزندش زنهار مي دهد كه: پسركم، از فقر به خدا پناه جوي كه فقر ناقص كننده ي دين است و دهشتزاي عقل و عامل نفرت و بغض."

سخن به درازا انجاميد. مي گويند پرحرفي از پردردي است. اما مي خواهم بگويم دوست خوبم، برادر ارجمندم! چه كار مي توان كرد؟ چگونه مي توان نسيم عدالت را به درون خانه هاي مردم كشاند؟ اگر حرف زدن من و دوستان من در يك وبلاگ، كار درست شود كه چه مشكل!... حرف زدن كه كاري ندارد. اصلاً حرف زدن تنها هنر ما در طبقات وگروههاي مختلف است.

   مي خواهم بگويم اين وبلاگ بسيار ساده، ادبي است و مخاطب خاص خودش را دارد و نمي خواهم به همه ي مسائل جاري بپردازم اما مي پذيرم كه بايد ادبيات [ و شعر ] در بيان بي عدالتي ها، جستجوي آزادي و خيلي چيزهاي ديگر پيش قدم باشد، چنان كه بوده و من از اين دست مطالب كمتر آورده ام.

والسلام.

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:47 توسط جواد کلیدری| |
سلام!

هفتم اسفند را با یک سپید در خدمتتان هستم:


غروب که می شود

زنبورها در بازگشت به کندو عجله می کنند

زنبورهای کارگر

ایستاده در اتوبوس های هفت عصر

اعصاب های خسته را به خانه می آورند.

نه رویای چیدن گلی کمیاب!

نه خیال ساختن قصری از عسل!

آه

ملکه را بگو

اگر نیش شعرم آزارش می دهد

من هوایی را نفس می کشم

که هر روز کارگرانی در آن نفس می کشند.

***

این میله را محکم بگیر برادر!

اتوبوس از خیابان های زیادی باید بگذرد.

 

خدانگهدار

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:20 توسط جواد کلیدری| |

در سالگرد خاموشي پريشادخت شعر فارسي ـ فروغ فرخزاد ـ يعني بيست و چهارم بهمن خواستم با يادداشتي در خدمتتان باشم اما به سبب مشكلاتي كه در مديريت بلاگفا و متعاقب آن در وبلاگ بنده  به وجود آمد، اين امكان از من گرفته شد. اگرچه كمي دير با يادداشتي از شاعر خوب و صميمي نرگس برهمند در خدمتتان هستم:


همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

 

« فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامي، در يك شناسنامه، مزين كردم

و هستيم به يك شناسنامه مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش پنج ساكن تهران...»

 فروغ فرخزاد را هشتم بهمن ماه سال 1313 به خوبي مي شناسد.

دختركي گام به دنياي خوشبختي ها و بدبختي ها نهاد كه با همه مهربان بود و نمي دانست كه چه نامهرباني هايي انتظارش را مي كشند. فروغ، هنرمند زاده شده بود. عشق ورزيدن، والاترين هنر او به شمار مي رفت. عشق به بچه ها، پرنده ها، حتي عشق به رنج و اندوه. او ذهن اش را به دست زمان و زمانه نسپرد تا پرورش يابد. فروغ بر عقل خويش فرمان مي راند. نگذاشت كه اسب سركش وجودش يله گردد. فكر كردن و زياد فكر كردن و به تبعش فهميدن و درك كردن و چه بسا رنج كشيدن از بهترين سرگرمي هاي او بود. او دوست داشت به عمق هر چيزي برسد و وقتي كه يافت، آن را با همه تقسيم كند. « مي خواهم به اصلش برسم، مي خواهم قلبم را مثل يك ميوه ي رسيده به همه ي شاخه هاي درختان، آويزان كنم.» ؛ « نهايت تمامي نيروها پيوستن است، پيوستن به اصل روشن خورشيد.»

او به شعر سرودن، نقاشي كردن، فيلم ساختن، خياطي كردن جور ديگري نگاه مي كرد؛ در همه جا و در همه چيز، دنبال چيزي بود. چيزي كه رهايش كند و صدايش را منتشر سازد:

 « صدا، صدا، صدا

تنها صداست كه مي ماند.»

او دوست داشت بماند اما بايد مي رفت تا  بماند. فروغ، پنجره هاي زيادي را به روي خود گشود؛ با عصيانش، جسارتش و با عرياني كلامش. پنجره هايي كه شايد غبار محدوديت ها و نگاه هاي غرض ورزانه  آن ها را مه آلود كرده بود اما چشم ها و نگاه او كه جذامي هاي « بابا باغي»  تبريز و « حسين » را مي ديد، اين شيشه هاي مه آلود را نيز به زلالي مبدل مي كرد و آن سوي پنجره ها را كه رو به دنياي اميدها، آرامش و رهايي بود:

« يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن...

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم سرشار مي كند. »

فروغ در زندگي اش فراز و نشيب هاي فراواني را پشت سر نهاد؛ ترك خانواده اش، جدايي از همسرش و فراق فرزندش، اما هيچ يك از اين ها او را از « خود » جدا نساخت. او فرزند بود، همسر بود، مادر بود اما « فروغ » هم بود.

« فروغ » را دوست داشت و به دنبال او بود. مي خواست او را به ثبت برساند. به عنوان يك زن؛ زني كه بندها را نمي خواست. فكر نكردن را، خانه نشستن را، ترشي انداختن را، غيبت كردن را  و حتي مردن بدون دليل را نمي پسنديد. اين چنين زني در چنين دنيايي كمتر طاقت مي آورد. بي تاب مردن  شد و اگر مرگ به سراغ او نمي آمد، خود به استقبال مرگ  مي رفت. « بعضي وقت ها فكر مي كنم ترك اين زندگي براي من در يك ثانيه امكان دارد.»  انزوا، تنهايي، خاموشي و خودكشي؛ اما زندگي هنوز او را دوست داشت و به او تا بيست و چهارم بهمن ماه يك هزار و سيصد و چهل و پنج فرصت داد تا مادرش را آگاه سازد:

« هميشه پيش از آن كه فكر كني

اتفاق مي افتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

و او پرواز كرد به سمت آفتاب. چرا توقف كند؟ وقتي پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند.

نرگس برهمند

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 12:16 توسط جواد کلیدری| |