هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
۲۵ فروردين روز بزرگداشت عطار نيشابوري گرامي باد.
سلام وسلام
يك غزل، با اين توضيح كه آن را در يك ۲۹ بهمن غمگين سروده ام:
یک، دو، سه...، هفت ماشه ی وحشی، صدای تیر
شلیک هفت گربه ی ناشی به سمت شیر
شیری که مرد قصه ی من می شود و بعد
سر می خورد به سمت زمین؛ سرد، سربه زیر
یک لحظه گرگ و میش هوا سرخ می شود
از خون منتشر شده بر سینه ی اسیر...
***
شاعر نشست، خیره به مردی که مرده بود
در دل نهیب زد به خودش، نه! به روح شیر:
تاریخ رد پای تو را گم نمی کند
آسوده باش غیرت پنهان من! بمیر
***
هرچند شوق ساختنی از دوباره نیست
هرچند تازیانه زد این فصل ناگزیر
شاعر! به چشم های خودت اعتماد کن
انگشت های یخ زده را دست کم نگیر.
گريه ي جانم را نمي شنوي
چرا كه دهانم به خنده گشوده ست.
« لنگستون هيوز»
با سلام!
چند روز قبل را ميزبان ميهماناني بودم كه به تماشاي بهار مشهدآمده بودند. واضح است آن ها را براي بازديد از نقاط ديدني راهنمايي مي كردم. يكي از جاهايي كه همه ساله، نه! همه روزه خيل گردشگران داخلي و خارجي را به خود مي خواند، آرامگاه حماسه سراي توس ـ فردوسي حكيم ـ است. همو كه با سي سال تلاش شبانه روزي خود كاخ بلند زبان فارسي را برافراشت، همو كه مليت ما ايرانيان را به ما شناساند، همو كه در دوران حكومت ترك هاي غزنوي شاهنامه ي پارسي را آفريد، شاهنامه اي كه « نظامي عروضي سمرقندي» در « چهارمقاله » اش مي نويسد: « من در عجبم. سخني بدين فصاحت نمي بينم.» همو كه در سياه ترين دوران تاريخي ايران؛ يعني سال هاي تسلط فرهنگي ـ جغرافيايي اعراب از پهلواني ها، آرمان ها، آزادگي ها، دادگري ها، مردانگي ها و همه ي فضيايت هاي مردم ايران زمين سخن گفته است، همو كه در بحراني ترين سال هاي فروپاشي زبان شيرين پارسي، نه تنها اين دُر گرانما يه را نجات داد، كه آن را به اوج خود رساند. مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب مي فرمايد:« شاهنامه نه فقط بزرگترين و پرمايه ترين دفتر شعريست كه از عهد روزگار سامانيان و غزنويان بازمانده است بلكه در واقع مهمترين سند ارزش و عظمت زبان فارسي و روشن ترين گواه شكوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران كهن است. خزانه ي لغت و گنجينه ي فصاحت زبان فارسي است. داستان هاي ملي و مآثر تاريخي قوم ايراني در طي آن به بهترين وجهي نموده شده است. همو كه از نهاد خود فرياد برمي آورد:
« چو ايران نباشد، تن من مباد
بدين بوم و بر زنده يك تن مباد
دريغ است ايران كه ويران شود
كنام پلنگان شيران شود»
همو كه .......... آرامگاهش در دل ما ايرانيان است.
در طول مسير براي همراهانم از شهر تاريخي توس، فردوسي و شاهنامه مي گفتم تا خرابيهاي جاده را كمتر حس كنند اما مگر چاله هاي به آن بزرگي چيزي است كه مثلاً برداري و در درز ديوار پنهان كني تا كسي نبيند؟ بالأخره يكي شان چيزي به اين مضمون گفت: « اگر شهر توس و اين چيزهايي كه تو مي گويي راست است، پس چرا همچين جاده اي دارد، همين را نمي توانند درست كنند؟» دريغ، دريغ، دريغ! آهي كشيدم و آهسته گفتم: « چرا، اتفاقاً دارند درست مي كنند.» چه مي گفتم؟ مي گفتم اين جاده ي فرسوده متعلق به چندـ ده سال قبل است كه هر روز اتومبيل هاي بسياري را از خود عبور مي دهد؛ چه آن هايي كه به زيارت فردوسي مي روند و چه اهالي روستاهاي مجاور؟ مي گفتم راست مي گويي اين جادهي باريك و نامطلوب شايسته ي چنين بزرگمردي نيست؟ مي گفتم سال هاست كه مي خواهند آن را عريض كنند، بلوار بكشند و ....؟ اين ها را مي گفتم يا ساكت مي شدم تا خودشان مانند هزاران گردشگر مشتاق فردوسي واقعيت ها را ببينندو قضاوت كنند؟
وارد باغ كه شديم ياد جمله اي از مرحوم فروغي افتادم. اگر اشتباه نكنم او يكي از همان هايي است در ساخت مقبره ي حال حاضر فردوسي شركت داشته است: « فردوسي طوسي يكي از بزرگان نامدار تاريخي ايران است كه هيچ كس از هيچ طبقه از بزرگان ايران از او بالاتر نيست.» هر سال چندين مرتبه به ديدن فردوسي مي آيم. هميشه او را مي بينم كه در ضلع شرقي باغ اش نشسته و در حال نوشتن چيزي است. گفتم باغ خودش، به راستي كه اين باغ از خود فردوسي است و نه هيچ كس ديگر. اين را همه ي كتاب هاي تاريخ ادبيات و تذكره ها گفته اند. در واقع مشتاقان فردوسي به باغ او مي روند. اصلاً فردوسي تا حدود بسيار زيادي هزينه هاي جاري آرامگاه را خودش تأمين مي كند اما در همه ي اين سال ها بنده هيچ تغييري در آرامگاه نديده ام. انصافاً وضع بدتر نشده اما بهبودي هم نيافته است؛ همان حوض آب، همان نيمكت ها، همان آب نماها، همان گل و گياه، همان و..... سال هاست كه سخن از ايجاد كتابخانه، تالار سخنراني و چه و چه و چه گفته مي شود.
بگذريم. نمي خواستم سخن بدين درازي شود. خلاصه خدابيامرزد آن هايي را كه باعث و باني ساخت چنين بناي باشكوهي بر تربت فردوسي شدند. يادم مي آيد 25 اردي بهشت سال قبل يعني روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي، عزيزي مي گفت: « وقتي در كنار فردوسي هستم به ايراني بودنم افتخار مي كنم.»
من هميشه همين حس را دارم!

