تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 

 

 

 

صخره ها و ريشه هاي سرسخت درخت ها

ديواره هاي سربرافراشته ي كوه ها

چيزهاي نيرومندي است تا دست هايم را بر آن ها استوار كنم.

« لنگستون هيوز»

 

 

 

درود و سلام

از همه ي عزيزانم كه نوشته هايم را مي خوانند، سپاسگزاري مي كنم. امروز مي خواهم يكي از مشكلات جاري پيرامون ادبيات فارسي را با شما خوبان  به صحبت بنشينم. يادآوري مي كنم كه اين مطلب سال گذشته در نشريه ي « اردي بهشت» مشهد آن وقت ها كه دبيرسرويس صفحه ي سايه روشن بودم، به چاپ رسيد. خيلي دوست دارم عزيزان نظرات خود را از اين يادداشت دريغ نكنند.

 

 

تابوي ادبيات معاصر در دانشگاه

 

ادبيات فارسي داراي پشتوانه ي غني و پيشينه ي عظيمي است. تاريخي كه ريشه هاي آن به آثار بزرگاني چون فردوسي، مولانا، خيام، عطار، حافظ و سعدي مي رسد. قبل از اسلام نيز ايرانيان از اين گوهر گرانبها بي بهره نبوده اند. قديمي ترين شعرها در ايران سرودهايي است كه «گاثه = گاته = گات» نام دارد. اين سرودها را زرتشت ـ پيامبر ايراني ـ در پيشگاه اهورامزدا عرضه مي داشته است. « اين سرودها به قطعه هاي سه لَختي ( سه شعري يا به اصطلاح امروز سه مصراعي ) تقسيم شده است و هر لَخت يا شعر از 16 هجا تشكيل و در هجاي نهم توقف (سكوت) دارد و بعضي داراي قطعه هاي پنج لَختي است كه داراي يازده هجا (سيلاب ) و بعد از هجاي چهارم سكوت دارد و بعضي داراي قطعه هاي چهار لَختي است كه يازده سيلاب دارد و سكوت بعد از سيلاب چهارمي است.» از دوران ساسانيان هم شعرهايي به يادگار مانده است كه مرحوم ملك الشعراي بهار آنها را به سه دسته ي: الف) سرود ب) چكامك پ) ترانك يا ترانه دسته بندي مي كند كه هر يك داراي شاخصه هايي هستند و من قصد بررسي اين نوع شعر را ندارم  زيرا هدف اين نوشتار چيز ديگري است.

تا اينجا روشن شد كه شعر فارسي داراي تاريخ عظيمي است، همچنين صاحب چهره هاي درخشاني كه در جهان صاحب نام هستند. بسيار روشن است بر دوش جواناني كه در اين آب و خاك رشد و نمو دارند، حداقل سه وظيفه ي عمده سنگيني مي كند:

1- شناخت و يادگيري برگ برگ كتبي كه از دوران كهن به يادگار مانده است، زيرا قسمت عمده ي فرهنگ و تمدن ايراني در لابه لاي دفتر و ديوان هاي شاعران و نويسندگان و پژوهشگران اين آب و خاك ضبط است و جوان ايراني لاجرم براي شناخت خود و نياكان خود، همچنين به دست آوردن پيشنه و هويت فردي خود، بايد در درياي بيكران ادبيات پارسي غور كند.

2- پاسداشت و قدرداني. بديهي است هر اثر زيبايي شايسته ي ستايش و قدرداني است. شاهنامه ي فردوسي اثر شگفتي است كه حتي تعصبات و خودخواهي هاي بيگانگان را هم به زانو درمي آورد. آنچنان كه نمي توانند عظمت و جاودانگي اش را انكار كنند. رباعيات خيام اگر چه به لحاظ كمي اندك هستند، به لحاظ كيفي آن چنان محكم و پرمحتوا هستند كه امروز توانسته اند انديشه ي جهان غرب را تسخير كنند و ديگران و ديگران. بنابراين بر جوانان ايراني است كه اين تاريخ پرشكوه را قدر بدانند و در برابر آن سر تعظيم فرود بياورند. آنچنان كه آن بزرگ فرموده:

جوانان داناي دانش پذير

سِزد گر نشينند بر جاي پير

3- تلاش در جهت اعتلاي ادبيات پارسي. بعد از يادگير ي و گراميداشت آثار منظوم و ومنثور ادبيات پارسي، وظيفه ي مهم تري برعهده ي ماست و آن تلاش همه جانبه براي رونق بخشيدن به اين بوستان سرسبز و دلپذير است. زيرا هر چه هست، همه از گذشتگان است. ما نيز وظيفه اي داريم و مطمئناً چراغ شعر فارسي تا وقتي فروزان است كه جوانان صاحب ذوقي داشته باشد.

اكنون مي خواهيم ببينينم در مدارس و دانشگاههاي ما چه مي گذرد؟ آيا فرزندان ما توانسته اند سه ضلع اين مثلث ( شناخت، پاسداشت، اعتلا ) را متناسب با زمان جلو ببرند يا خير؟ با توجه به تغييراتي كه در كتاب فارسي ( بخوانيم و بنويسيم ) دوره ي دبستان صورت پذيرفته است، هدف اصلي در پايه ي اول و دوم دبستان آشنايي با حروف الفبا، اصوات، اشكال و مفاهيم عيني زندگي دانش آموزان است. ضمن اين كه بيشتر تكيه بر چهار مهارت خواندن، نوشتن، گوش كردن و گفتن است. اما از پايه ي سوم به بعد كم كم از متون كهن ( نظم و نثر ) استفاده شده است. به عنوان مثال در كتاب بخوانيم كلاس سوم شعر : چه خوش گفت فردوسي پاكزاد.... يا حكايت « حاتم طايي » گنجانده شده است. به همين ترتيب هر چه به پايه هاي بالاتر مي رويم، به تعداد آثار شاعران و نويسندگان گذشته افزوده مي شود.

در دوره ي راهنمايي بيشتر و در دوره ي متوسطه بخصوص رشته ي علوم انساني اين آثار را به صورت گسترده تري مي بينيم. در دانشگاه هم آنهايي كه رشته ي ادبيات فارسي را براي ادامه ي تحصيل برمي گزينند، به گونه اي برنامه ريزي شده است كه با قسمت عمده ي ادبيات فارسي يا حداقل با نمونه هاي درخشان و بارز هر دوره آشنا مي شوند. همان طور كه گفته آمد، فرزندان ما از سوم دبستان (9 سالگي ) با ادبيات گذشته ي اين مملكت آشنا مي شوند. اين كه تا چه اندازه آنها را ياد مي گيرند يا اين كه مفاهيم مطرح شده تا چه اندازه در زندگي ايشان كاربرد دارد، بحث ديگري است. مهم اين است كه از اين مقطع سني مطالعه ي آثار گذشتگان را آغاز مي كنند.

خوشبختانه آموزگاران و دبيران ما نيز در احترام به بزرگان ادب پارسي كم نمي گذارند وكودكان ما از همان دوران به اين مهم پي مي برند. پس دو ضلع از سه ضلع مثلثي كه فرض شد، كامل مي شود. ضلع سوم اين مثلث يعني تلاش در جهت اعتلاي ادبيات فارسي، نيازمند عزم جدي و همگاني است. بحث بر سر اين موضوع بسيار وسيع و گسترده است. آيا اين عزم جدي در ميان ما وجود دارد؟ آيا شيوه ي تدوين كتابهاي فارسي به عنوان منابع درسي فرزندان ما بدون اشكال اند؟ آيا شيوهي نگارش در كتاب هاي درسي صحيح اند؟ آيا دانشجويان ما در دانشگاهها كه بعدها به عنوان معلمان ادبيات فارسي در كلاس حاضر مي شوند، تخصص كافي براي اين كار را پيدا مي كنند؟ آيا در مدارس ما توجه كافي به درس املا و به خصوص به انشا مي شود؟.........

همان طور كه ملاحظه مي كنيد بايد تمامي اين موضوعات به عنوان شاخه هايي براي اعتلاي زبان و ادبيات فارسي موشكافي شوند و روشن است كه از حوصله ي اين مجال خارج است. يك مورد از موارد بالا سال هاست كه ذهن مرا به خود مشغول ساخته و آن شيوه ي تدوين كتب ادبيات فارسي در دانشگاه است. خداي نكرده نمي خواهم به ساحَت هيچ يك از اساتيد بزرگوار دانشگاه اهانتي كرده باشم. من مشكل را بيشتر از برنامه ريزان مي دانم.

ادبيات فارسي درسي پويا و به روز است. متأسفانه اين طور جاافتاده است كه اين درس فسيل، فرسوده و در حد گم شدن در متون نظم و نثر كهن است. در صورتي كه ادبيات هر دوره متناسب با همان دوره نفس كشيده و رشد مي كند. البته اين سوءتفاهم هم چندان بي علت نيست. برنامه ريزان ما سال هاست براي دانشجويان ادبيات [ دانشجويان ديگر رشته ها بمانند! ] تنها به گذراندن دو واحد ادبيات معاصر بسنده كرده اند. آن هم چه ادبيات معاصري! معمولاً استادان ما هر چه دارند، از گذشته است و با شعر معاصر ميانه ي خوبي ندارند و چه بسا بد و بيراه هم بگويند. در صورتي كه دانشجوي ادبيات فارسي بايد با جوش و خروش هاي شعر معاصر كاملاً آَشنا باشد، چهره هاي درخشان شعر و داستان معاصر را بشناسد، مقدماتي فراهم شود كه آثار آن ها را بخواند و ... از همه مهم تر اين كه خود بتواند بنويسد. از اين تلخ تر نمي شود، دانشجويان ما 4 واحد قواعد عربي و 4 واحد قرائت عربي مي گذرانند اما تنها دو واحد ادبيات معاصر دارند كه آن هم به معرفي فهرست وار شاعران و نويسندگان اين دوره پرداخته است.  دريغ از كشفي، تجزيه و تحليلي، بحثي، نقدي، چيزي!

وقتي كه خوب نگاه مي كنم، مي بينم اگر وضع به همين منوال باشد، وضعيت آن دو ضلع ديگر هم چندان اميدبخش نيست.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:12 توسط جواد کلیدری| |

 

 

با سلام بسيار

امروز شانزدهم خرداد سالروز درگذشت زنده ياد هوشنگ گلشيري است. تصميم  داشتم با يادداشتي درباره ي اين نويسنده ي توانا به روز شوم اما فعلاً  بعد از چند روز دوري، بي مقدمه با دو سپيد به روزم. هميشه بر آن بوده ام دوستان درباره ي كارهايم اظهار نظر نمايند و كماكان بر آن عهد كه بوده ام، هستم.

 

1

 

هميشه دلواپس اين واقعه بودم

كه پاييز پرنده هايش را تكانده باشد در باد

و من خيس نشده باشم

گل هاي بسياري را ديده ام

در زير كفش هاي مردمي كه به تماشاي تصادفي آمده اند

آه!

 دست روي دلم نگذار

خواب پرنده هاي بسياري آشفته مي شود.

 

 

2

 

 

از سرسره ها پايين آمد كودكي ام

اتفاقي كه ساده بود و كوچك بود

رؤيايي بود در ريه هايم

چون عطر گل هاي وحشي

هنگامي كه بادهاي سياه مي وزيد

و من دلواپس پرنده هايم بودم؛

دلواپس چشم هايت

چشم كه گذاشتم

قايم شدي

و اكنون سال هاست ... .

 

از كتابم رفته بودي

در شناسنامه ام نبودي

به ياد من بودي

به ياد من نبودي

 

اتفاق افتاده است

و هر روز غم هايي سنگين از سينه ام بالا مي روند.

 

 

 

بدرود

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:30 توسط جواد کلیدری| |

 

 

با سلام فراوان

در پست قبل از كتابي صحبت كردم كه گزيده ي شعر آزاد مشهد است، به كوشش شاعر بسيار تواناي اين شهر؛ رضا بروسان. اين نكته را هم  بايد اضافه كنم كه « به سمت رودخانه ي استوكس » نام اين مجموعه  است و به زودي چاپ و منتشر خواهد شد.

نكته ي ديگر اين كه لازم دانستم از عزيزانم جناب مصطفي محدثي خراساني  در  مجله ي شعر  و جناب آرش شفاعي و علي رضا  بديع در وبلاگ خوب شعرجوان خراسان كه زحمت  چاپ شعر اينجانب را قبول فرموده  بودند، سپاسگزاري نمايم.

امروز روز اول خرداد است و آن طور كه مي گويند روز تولد من هم همچين روزي است.  اگر چه من امسال هم فراموش كرده بودم اما ديشب مژگان خانم كلي زحمت كشيده بود تا بگويد سي سالگي ات  مبارك.  تا صبح نشستم و اين غزل را نوشتم:

 

من اعتراض مي كنم؛ اي داد، اي هوار!

دارد مرا كجاي جهان مي برد قطار؟

اين عنكبوت پير كه مي بافد اينچنين

بر دست و پاي خسته ي من تار روي تار

لطفاً كمي پرنده، كمي گل، كمي درخت

دارد به شكل مسخره اي مي رود بهار

من خسته ام، كلافه ام، اي كاش گريه اي...

نه! خنده اي، تبسم تلخي به روي دار

وقتي طناب دار مي افتد به گردنم

من با دهان باز بخندم به روزگار

سرباز تُف كند به زمين، غيرتي شود

با يك طپانچه قلب جوان مرا شكار...

تا من به خود بيايم گنجشك رفته است

پاشيده روي قافيه ام خون يك انار

***

آقا! پياده مي شوم، ديگر بريده ام

لطفاً كنار دشت بزرگي نگاه دار.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:29 توسط جواد کلیدری| |