تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 


 

سلام و سلام و سلام

هفته ي گذشته در خدمت دانش آموزان خوب خراساني بودم در كلاس هاي شعر ويژه ي مسابقات فرهنگي و هنري. از بعضي از اين عزيزان شعرهايي گرفتم تا شما را نيز به خواندن آن ها مهمان كنم اما از آن جا كه در پست قبلي هم از خودم شعري نزده بودم، آن ها را مي گذارم براي پست بعدي، اگر عمري باقي بود. اين هم يكي از آن غزل هايي است كه تا حدودي با زبان شعري من  متفاوت بود و من بلافاصله دانستم كه شعرم بايد روند قبلي خود را پي بگيرد............................ خودم هم نمي دانم چرا دارم توضيح مي دهم؟!

 

 

نشسته گوشه ی سلولِ سرد، «بوفی کور»

حدود بیست و سه ساله، جوانِ « زنده به گور»

- هوای مرده ی سلول رنگ شب دارد

شکنجه می شوم اینجا، در این اتاق نَمور

یکی مرا برساند به آفتاب هنوز

« سه قطره خون» بدهد، « سایه روشن» انگور

تو کیستی که اَدا در می آوری، سایه!

فرشته، جن، مَلِکُ الموت، یا که یک مأمور؟

ـ چه فرق می کند آقا! من وتو هم دردیم

دو پاره گوشت، دو تا مرده زیر یک ساطور

ـ ولی تو...

           ـ آه مهم نیست، جُرممان که یکی است

به زیر حکم من و تو نوشته اند شرور

به جرم این که من آزادم ای حقوق بشر!

که آب و نان و هوا، خاک سبز، اما زور....

صدای سرفه، جوانی که بر خودش پیچید

و خیره ماند خیالش به خاطراتی دور

***

شبیه یک « سگ ولگرد » غَلت خورد و گریست.

انتقادات، نظرات و  پيشنهادات شما خوبان  را با دل و جان مي خوانم.

والسلام

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 3:58 توسط جواد کلیدری| |
 

 

با عرض سلام و ارادت حضور تمامي دوستانم

سه شعر از شيركو بي كس ـ شاعر شهير كرد ـ را مي خوانيد به ترجمه ي دوست شاعرم حسين تقديسي و علي اكبر چوپاني، شاعران بسيار تواناي شهرستان قوچان.

 

با درياچه ي واني كه بر تن كرده اي

 

... دوباره از من مي پرسي:

هر روز با بالاپوش نمدي تاريكت

كه شبيه شب هاي دنباله دار « كركوك » است

عزم كجا را داري؟

ـ به سوي خواستني سپيد حركت مي كنم

كه ـ از فرط تشنگي ـ دارد از دست مي رود

باز مي پرسي:

با زردي شال گردنت

كه برگردان گل آفتابگردان « سقز » است

راهي كجايي؟

ـ به سمت عشقي سبز مي خرامم

همان كه با روحم در صحبت است، حالا.

همچنان مي پرسي:

با جامه ي آبي ات كه به سبزي مي زند

با درياچه ي واني كه بر تن كرده اي

به كجا مي روي؟!

ـ به سوي دوست داشتني ترين قرمز مي شتابم

آنجا كه حالا، خون من

جوي به جوي در آتش مي دود!

 

 

 

تراژدي

پيشكش به زكيه آلپان

 

درخت كه سوخت... دودش

شعري از گريه براي باغ نوشت

باغ كه سوخت... دودش

قصه اي از غصه براي كوه نوشت

كوه كه سوخت... دودش

دل نوشته اي ادبي از اشك را براي دهكده نوشت

دهكده كه سوخت... دودش

تراژدي اي براي شهر نوشت.

در شهرنيز زني بود

كه زيبايي درخت، كوه

روستا و شهر را

در درون دل، چشم و قامت خود بازتابانده بود.

هنگام كه آن زن خودش را براي آزادي

سوزاند

دودش

داستاني بي پايان را

براي سراسر ميهنم نوشت.

 

كوههايمان را ترور كردند

 

كلمه هايمان را كاشتيم

تا در جلگه هاي فردا قد بكشند.

واژه هايمان را آويخته ي باد كرديم

تا در بالادست،

به درك درستي از پرواز برسند.

شعرهايمان را ـ با قاطعيت ـ

به جرسي سنگي بدل كرديم

تا در بلنداي كوهها

تاريخي زنده به جنبش درآيد.

اما، حيفا و دريغا!

دشتهايمان را چونان كاغذ برگ ها سوزاندند

آسمانمان را در قفس كردند

و كوههايمان را ترور كردند

حالا شعر نيز

تكه ذغالي است در اين سوخته جاي ويران.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 13:27 توسط جواد کلیدری| |