سلام دوستان خوب من. بدون هيچ حرف و حديثي شما را به نوشيدن غزلي نسبتاً قديمي دعوت مي كنم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:
پس داد آن چه را که سرودم برای کوه
پیچید لابه لای صدایم صدای کوه
یعنی اثر گذاشت در او شِکوه های من
آتش گرفت سینه ی دردآشنای کوه
طاقت نداشت سنگ صبور دلم شود
سر باز کرد توده ای از دردهای کوه...
***
می گرید از شُکوه غم و شِکوه های من
می گریم از وخامت حال و هوای کوه
فریاد کوه شکل صدای خود من است
مثل خود من است خدایا! صدای کوه
دارد به درد مشترکی می رسد دلم
می افکنم تمامِ خودم را به پای کوه
آرام می شود دل دردآشنای من
دیگر نمی رسد به کسی های های کوه!
با سلام بسيار
همان طور كه در پست قبلي گفته بودم، يكي دو هفته ي قبل در خدمت شاعران دانش آموز خراساني بودم در مرحله ي استاني مسابقات فرهنگي و هنري. فرصت خوبي بودكه از بعضي از اين عزيزان شعر بگيرم تا شما خوبان نيز شعرهاي شاعران فرداي اين ديار را بخوانيد. اميدوارم از اين جشنواره ي شعر لذت ببريد:
نامه
يك آسمان شهيد و گل و بوي السلام
آغاز يك سفر به تو تبريك و احترام
زحمت كشيده اي و به تشييعم آمدي
همراه يك كفن، شب تبعيد يا قيام
دستي به مشت سنگ و دستي به يك قلم
همراه با مبارزه، نامه، «صبا سلام»
اينجا تمام قافله شليك مي شود
در رو به روي من غزلي با دو صد كلام
يا پشت سنگري ته يك عشق مانده ام
فردي گلوله خورد ميان سكوت شام
من همچنان به نامه ي خود فكر مي كنم
يك آسمان گلوله برايم، براي شام
آقا بيا بخور كه غذا سرد مي شود
در روي خاكريز كسي مي شود تمام
من در ميان غربت شب غرق مي شوم
يكسر نگاه شب و منور به روي بام ...
□
از فرط تشنگي لب خشك و ترك زده
سربازها ببين سر كنسروهاي خام-
را سر بريده اند يكي پشت ديگري
يك جبهه بي كسي ته آتش بس مدام
بيهوش مي شوم و مرا مي زند كسي
پوتين و مشت و سنگ، اسارت، پلاك، نام...
□
حالا قلم به دست، وصيت « صبا بخوان»
يك كاغذ سفيد، خداحافظ اي سلام
گويي تمام شد و قلم ماند روي خط
يك جسم گمشده، ته قبري بدون نام
ادريس زاده عباس ـ 18 ساله ـ كوهسرخ
شفا
كنار پنجره تنها غريبه اي متروك
درون ويلچري يادگاري از كركوك
همين مني كه دخيلت شدم براي شفا
همين غريبه ي غمگين، همين به خود مشكوك
شفا به مردم بيچاره داده ايد آقا!
شفاي كوكي نقاره ها به بامم كوك
خدا گواه! همين لحظه هاي عرفاني است
خدا گواه همين مردني، همين مفلوك
كنار پنجره ديدم غريبه اي ... من بود
خشاب پير تفنگي كه پر شدم از پوك
...
بهشت جاي بدي نيست، جاي خوبي نيست
بدون ضامن آهو، جزيره اي متروك
امان الله ميرزايي ـ 18 ساله ـ مشهد
پلنگ
كنار ماه نوشتم: «پلنگ خواهد مرد»
پلنگ خيره به چشم تفنگ خواهد مرد
كنار ماه نوشتي: «پلنگ زندگي است»
پلنگِ وحشيِ كويت قشنگ خواهد مرد
آهاي! ماه سه سال و سه ماه كودكي ام!
پلنگِ آن ورِ الاكلنگ خواهد مرد
پلنگ فلسفه ي ابتدايي سقراط
بدون منطقِ جامِ شرنگ خواهد مرد
پلنگ تو كه دلش پاك و صاف و روشن بود
درون دره ي تاريك و تنگ خواهد مرد
و افتخار پلنگت همين فقط كافي است
كه در ميان ميادين جنگ خواهد مرد
□
...
به روي سينه ي سنگين سنگ خواهد مرد
□
...
بدون تير، بدون تفنگ خواهد مرد
□
...
پلنگ خواهد ماند، پلنگ خواهد مرد
□ □
غروب اول دي ماه، انفرادي من
از التهاب فشار سرنگ خواهد مرد
مصطفي توفيق ـ 18 ساله ـ مشهد
تولد
گاهي متولد مي شوم
مي ميرم
گاهي براي تو
گاهي براي خودم
گاهي براي اسبي مي تازم
تا از موج ها
از ابرهاي تيره ي آسمان همسايه
از پنجره هايي كه رو به مرداب است
دور شوم
دور شوم
حتي از خودم
از دستان سردم
از چشمان بيگانه ام
گاهي شعري مي گويم
تا پرنده ها حس پريدن
دريا حس تنهايي
انسان حس مردن داشته باشد
گاهي دف مي زنم
براي تمام شاعران
تا دوباره متولد شوند.
روح الله واعظي ـ 17 ساله ـ مشهد
قايقي از جنس نور
دريا قدم به ساحت صحرا گذاشته است
اينك بهار گام به اينجا گذاشته است
چشمت درون قايقي از جنس آفتاب
انگار ماه را به تماشا گذاشته است
خورشيد در حجاب شد اينك تو را كه ديد
ديدم ز شرم گام به فردا گذاشته است
اين جزر و مد ز چيست، مگر ماه آمده ست؟
شايد كه عكس روي ماه تو را جا گذاشته است
اين آفتاب كيست كه از كعبه شد پديد؟
شايد كه آسمان به زمين پا گذاشته است
آري ز شوق آمدنت ماه آمده ست
يك آسمان ستاره در اينجا گذاشته است
امشب دوباره ماه به گوش ستاره گفت
دريا قدم به ساحت صحرا گذاشته است.
هادي رضايي ـ 15 ساله ـ مشهد
گيسوي آشفته
چشم خود را بر دل من باز خنجر كرده اي
در ميان سينه ام انگار محشر كرده اي
گيسوي آشفته دربادت نشاني از شب است
بوسه ي خود را براي من مكرر كرده اي
با طلوع واژه هاي شعر نابت نازنين
سينه ام را غرق عرفاني معطر كرده اي
گر چه رفتي و مرا تنها رها كردي ولي
غنچه هاي كوچك دل را تو پرپر كرده اي
مصطفي غلامي كته شمشيري ـ 15 ساله ـ مشهد
نوروز باستاني
نوروز بود و ساعت حساس انتظار
اسفند رفته تا بشكوفد گل بهار
مردي نشسته لحظه ي تحويل سالِ نو
پايان سال، سالِ بدِ چرخِ روزگار
از هفت كهنه به جا مانده هيچ چيز
يك سيب سرخِ كال و كمي دانه ي انار
در خلوت اتاق سكوتش در عنكبوت
با رشته رشته هاي صدايش تنيده تار
با دست باز مي كند او پيچ راديو
اخبار دسته اول و داغ خبرنگار
با عكس روي ميز ببين حرف مي زند!
من بي وفا نبوده ام و نيستم نگار!
يادش به خير سال گذشته به خنده اي
گفتي برو و عيدي امسال را بيار
نوروز باستانيِ امسال هم گذشت
اي هستي ام به روي غزل هاي من ببار.
عبدالله احمدي ـ 18 ساله ـ مشهد
سرفه هاي خشك
براي زني
كه هر عصر
همسرش را با ويلچر به پارك مي برد
هميشه هفته ي جنگ است
و براي ما كه هر صبح از كوچه هامان
مردي با سرفه هاي خشك مي گذرد.
انوشيروان طاهرزاده ـ 15 ساله ـ مشهد
فرياد
باران
با سربازهاي آويخته به چنگ ضجه مي زند:
هاي كوليهاي رقص! فرياد برآوريد
آتش به حصار ناهمگون خاموشيها پيوست.
فكر، شسته، در نگاه توهّم آميز قداست
ميرود
بيهيچ شرارتي در سر
زبانههاي اين آتش را بريده
باريده است باران
چگونه سيگاري دود بايد كرد؟
زهرا عدالتجو ـ 17 ساله ـ نيشابور
مسخ
بليغِ ساده ي روشني
به تنگاب هر تنگ
ريخته در طرح دستي
به راهي مي زند
عميق و پي در پي
اين درد
مي پيچد
به ذهن مردي كه بر درشكه اي در راه انتظار مي كشد
و پريشاني اش
چون موي بيوه زنان است به هربار
مرد مسخ ندانسته اي كه جنونش فراگير شده
نسرين لنگري ـ 17 ساله ـ نيشابور
محاق
سلام روشن شبهاي بيستارهي من!
بريز بر تن سردم كمي زلال بدن
به درههاي نگاهم كمي سكوت بپاش
به طرح عاصي اندام اين مكرر ـ من!
محاق چشم تو حتي نشانهي خوبي است
چرا كه بي تو ندارد جهان الهه ي زن!
و شب كه روسري ات را كمي عقب بزند
دو گوي مشكي براق، ميشود روشن
به بال يخ زدهام آسمان گره خورده است
نشانههاي صريح و كنايههاي كفن ...
... و حال من نه خدايم، ... نه شاعرم ... و نه تو!
الهام معتمدي ـ 18 ساله ـ نيشابور
