سلام
اول اين كه سپاسگزار تمامي عزيزاني هستم كه شعرهاي مرا مي خوانند، خصوصاً آن دسته از خوباني كه درباره ي آن ها سخني هم مي گويند. لازم به يادآوري است بنا به دلايلي از اين به بعد به روز شدنم را به اطلاع دوستان نمي رسانم. عزيزاني كه به بنده سر بزنند، مرا شرمنده ي خود مي سازند.
دوم اين كه بالأخره كتاب بسيار موفق « به سمت رودخانه ي استوكس » ـ مجموعه ي شعر آزاد مشهد ـ كه دربرگيرنده ي شعرمحمد باقر كلاهي اهري، علي اكبر شريفي، حسين صابري، رضا شهيد ضيايي، محمد تقي صبور جنتي، سهيلا ديزگلي، حسين حيدربيگي، جواد كليدري، حسين صالحي، فرزاد عاقل نژاد، رمائيل، الهام اسلامي و غلامرضا بروسان است، از زير چاپ بيرون آمد. دوستان علاقمند براي تهيه ي اين كتاب مي توانند به ايميل بنده اطلاع دهند.
www.javad_kelidary@yahoo.com
سوم اين كه جز اين كتاب، كتاب هاي ديگري هم به دستم رسيده كه از آن جمله اند: مجموعه ي شعر دوست بزرگوارم، آقاي اباصلت رضواني ـ شاعر موفق بجنوردي ـ با عنوان « پرنده لاي كاغذ و زيتون » و مجموعه ي شعر دوست بزرگوارم، دانش آموز خوب امان الله ميرزايي با نام « گياه سوخته » . براي اين دو عزيز آرزوي بهروزي و پيروزي مي كنم.
چهارم اين كه آقاي حسن روشان وخانم آرزو شيرين زبان دو تن از شاعران بسيار موفق شهرستان بجنورد هم به جمع وبلاگ نويسان پيوستند. آدرسشان را در كنار صفحه مي بينيد.
پنجم اين كه وضعيت امروز وطنم ايران نگرانم كرده است. از يك طرف پرونده هايي كه هر روز، به روز مي شوند و از طرف ديگر تلاش هايي كه كشورهاي همسايه براي از خود كردن تاريخ اين سرزمين مي كنند. شاعر چه دارد جز شعر:
باد آتش را گيرا مي كند
مي تواند برقصاند پرچمي را
پيشاپيش سپاهي كه به يونان مي تازد
تا داريوش بر حاشيه ي لباس اش بنويسد:
« منم شاه شاهان
داريوش هخامنشي...»
و البرادعي بهراسد.
باد مي تواند صداي مرا
چون تََشَري
به گوش شيخ نشين هاي عرب بزند
تا برادران ازبكم
برادران افغانم
گردنكشي نكنند.
باد آتش را گيرا مي كند
و من در سرزميني كه وطن پرستي جرم است
فوت مي كنم
به همين زغالي كه در دلم زنده است.
مرداد هشتاد و پنجم
مشهد
سلا م وسلام و سلام
ديروز چهارم شهريور بود و چهارم شهريور يادآور درگذشت مهدي اخوان ثالث است. ديروز نتوانستم به زيارتش بروم . گويا مراسم مختصري برگزار شده است. اين يادداشت مي تواند يادش را در دلم زنده نگه دارد. سخن اندكي به درازا كشيد. مي گويند پُرحرفي از پُردردي است. اميدوارم دوستان هميشگي ام بخوانند و در صورت صلاحديد نظرشان را بنويسند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
سرزمين پرشور خراسان خاستگاه بزرگترين شاعران ، نويسندگان و پهلوانان سخن و سخنداني است و همواره اين ناحيه از ايران زمين بزرگاني را در خود پرورده است كه مايه ي فخر و مباهات بوده اند. از فردوسي و انوري و عطار و خيام و ... ديروز تا بهار و اخوان و و كمال و عماد و دولت آبادي و... امروز. چهره هايي كه هر يك به مثابه ي ستاره اي پرفروغ در آسمان زبان و ادبيات فارسي مي درخشند. و « مهدي اخوان ثالث شاعري است. «شاعر» به تمام اين واماندگي ها و ترس ها و واقف به موقعيت زماني و مكاني خويش. به ادراكي غريزي نه عقلايي. و به همين علت زبان زمانه ي است.»[جلال آل احمد] اين پريشانگوي مسكين خراساني، راوي قصه هاي از ياد رفته و بر باد رفته، فاتح قله هاي فخر تاريخ كه تا بود چون خاري در چشم دشمنان بود و اكنون كه رفته است نيز جز همان كه بود، نيست. م. اميد در همان ابتداي شاعري در غزل سرايي و قصيده نويسي تبحر خاصي داشت. در همان جواني بود كه پيشكسوتان شعر خراسان به او لقب « اميد شعر كهن » دادند و اين عنواني نبود كه همگان بتوانند بگيرند.
« مهدي ما، اميد ما، اخوان
كه بدو بسته است جان سخن
خوش گشوده ست شادي دل را
پيش اخوان خويش خوان سخن
در سخن گفت شايدش هر دم
مهدي آخرالزمان سخن » [ مهرداد اوستا]
او توانست با زبان محكم و استوار خويش شعر كهن فارسي را به اوج خود برساند و از سوي ديگر نوآوري ها و ابداعات پير يوش را كه باري بر زمين مانده بود، به سرانجام برساند. او با مقالات متعدد خود به دفاع از شيوه هاي نويني كه در شعر فارسي پديد آمده بود، برآمد و توانست هم با نوشته هاي نظري و هم شعرهاي دلنشين خود، نيماي نستوه را در كاري كه پيش گرفته بود، ياري نمايد و در حقيقت كار او را به كمال برساند. « اخوان جز اين كه راه نيما را هموار كند، چه با شعرها و نوشته هاي خود، چه چاره اي مي توانست داشت. شاعري كه با اتكا به آشنايي و توانايي اش در قوالب و اساليب و اوزان شعر فارسي عملاً با نمونه شعرهاي « آن گاه پس از تندر » و « مرد و مركب » و « سبز » و « نماز » و نظراً با نمونه مقاله هاي « عينيت و ذهنيت » و خاصه « نوعي وزن در شعر فارسي » در دفاع از اوزان شكسته ي نيمايي و توضيح فضا و زبان نيما و توجيه حقانيت راه و كار او بيش از هر كس ديگر كوشيد، كوششي كه در توان ديگران نبود و همچنان كه به اشاره گذشت اخوان اين وظيفه را جز از راه مقاله، از طريق اشعار خود نيز انجام داد. چرا كه اين شعر او بود كه به مقصود و مقصد رسيدن به فضا و ساحت شعر نيما، خاصه براي معتادان به شعر سنتي به منزله ي پلي هموار شد. و هم از اين روست كه مي توان او را به عنوان بزرگترين و آخرين شاعر كلاسيك ايران دانست.» [ محمد حقوقي] در دوراني كه تب روشنفكري و فرنگي مآبي گريبان بسياري از انديشمندان ايران را گرفته بود و همگان الگوي خود را در آن سوي آب ها مي جستند، اخوان ثالث با يك بازگشت راستين به خويشتن و گريز به فرهنگ غني ايراني توانست انديشه ي خود را در اين رودخانه ي زلال و روشن شستشو دهد و با توشه اي سرشار از معرفت ايراني به سرودن شعرهاي بسيار زيبايي بپردازد. همان ايران راستيني كه ميراث نياكان ماست و شناخت و گراميداشت اين ميراث عظيم وظيفه ي فرد فرد ما ايرانيان است:
« بجوييم و بيابيم كهن گمشده ها را
ازاين خانه برانيم به زور آمده ها را
گرامي بشماريم چوجان ها، همه " گان " ها
دگر ره بگشاييم به شادي "كده" ها را » [ اخوان، مقدمه ي ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم]
« اخوان توجه به مآثر گذشتگان را به حرمت نهادن به « پيران ميوه ي خويش بخشيده» در آخر شاهنامه آغاز مي كند و « چاووشي » و « ره توشه » برداشتن او جز براي بازيافتن اين گوهر گمشده و سراغ گرفتن از « قصه هاي رفته از ياد » و « كاروان رفته بر باد » نيست. اخوان كه روزگاري با مشتي « آستين چركين» ديگر براي ساختن آينده فرياد « اين مباد آن باد » از جگر بركشيده، اينك سرخورده و نوميد از اين آينده به جستجوي حيل المتيني مي پردازد كه كه بتوانددستگير او در زندگي شخصي باشد، زيرا او كه ديگر اميدي به جمع و جماعت ندارد. اخوان در اين جستجو معنويتي را در گذشته مي بيد كه در حال، به فساد كشيده شده و سرانجام به اين فكر مي رسد كه اگر راهي به سوي زندگاني سرشار معنوي و اخلاقي باشد، جز احياي اين ميراث گمشده در غبار غدر و بيداد و خودبيني زمانه نيست و از اين جاست كه اخوان پيامبر آيين « مزدشتي » ظهور مي كند.» [ داريوش آشوري ]
آنچه كه نگارنده ي اين سطور را آزار مي دهد، غريبي و غربت م.اميد است. اخوان سال هاي متمادي با فقر زيست. فقري كه فخر او بود و هيچ گاه با ثروت اندوزي و شكم فراخي عوض نكرد. آن چنان كه خود در مقدمه ي« در حياط كوچك پاييز در زندان » مي گويد، بعد از سي سال كار فرهنگي، نه اطمينان به فردا دارد، نه بازنشستگي، نه يك آلونك خشتي. تنها يك مشت خرت و پرت دارد و چهار تا كتاب و دفتر و دستك و كلي يادداشت و فيش و پيش نويس و پاكنويس و بار و بنديل و اسباب و اثاثيه ي بروبچه ها و ... . اين تمام زندگي شاعر معاصر ـ مهدي اخوان ثالث ـ بود و تا بود، همين بود. چرا كه نمي خواست زير پرچم اين و آن سينه بزند. غريب ، حتي در وطن خود. « دست بردار از اين در وطن خويش غريب ».
اخوان بعد از مرگ نيز همچنان غريب است. اين گزافه نيست وقتي ببيني مسئولان شهرمان حتي از نامگذاري يك خيابان به نام " اخوان ثالث " ابا دارند. مگر همين اخوان نبود كه چهره ي استبداد حاكم را در شعر " زمستان " به زيباترين شكل روشن ساخت؟ مگر او بزرگترين شاعر شكست خورده و نااميد بعد از كودتاي آمريكايي 28 مرداد 32 نيست؟ ديگران براي بزرگان خود آنچنان قدر و منزلت قائل مي شوند و از كاه، كوه مي سازند كه راستي راستي باورت مي شود خبرهايي است اما ما كدام بزرگداشت، كدام تجليل را در شأن و مقام م. اميد برگزار كرده ايم؟ جز مختصر مراسمي كه از سوي خانواده و دوستداران شعر و شخصيت او، بسيار غريبانه و تبليغ هرساله چهارم شهريور بر سر مزارش برپا مي شود. آيا اين است تجليل از مفاخر فرهنگي كشورمان؟ اين است پاداش شخصيتي كه سال هاي عزيز عمر خود را بر سر فرهنگ اين آب و خاك گذاشته است؟ جالب است عده اي كه پايه و مايه و درجه ي شان در شعر بر همگان روشن استةو تا اخوان زنده بود، جرأت نفس كشيدن هم نداشتند، حالا قد علم كرده اند و پيدا و پنهان لُغُز مي خوانند كه چه و چه... [ ستيز به خويشتن و جهان و امثالهم]
« اين بد كه به ما كنند، با كس نكنند
ظلمي كه به گل كنند، با خَس نكنند
گويند جواب ابلهان خاموشي است
خاموش شديم و ابلهان بس نكنند» [ اخوان ]
جواب اين عده را چه خوب داده است، دوست گرمابه و گلستان اخوان ـ دكتر مرتضي كاخي ـ: « اخوان اين ذخيره ي مغتنم و عظيم شعر معاصر فارسي در كار شعر به جايي رسيده است كه با خيال راحت مي توان او را در كنار بزرگان شعر فارسي گذشته و حال نشانيد و از قبيله ي آنها دانست اما مانند تمامي آن بزرگان انگشت شمار كارش از اندازه گيري شدن در حوزه ي راه و روش گذشته است. او مسافري است كه مدت هاست به مقصد رسيده است و در اوج شعري خود قُلل شامخي را فتح كرده و بر بالاترين نقطه هاي آن آرام و استوار ايستاده است. كهنه و نو راه است، نه مقصد و مقصود. قالب براي او طريقيت دارد و شعر ناب و زلال، موضوعيت. بگذار فلان مُفلس حاشيه نشين ادبي (ادبي!) بگويد اخوان ثالث شاعر نئوكلاسيك بود يا فُلان زَعيم زنده بفرمايد او در مسير نيمايي چنين بود و چنان يا فلان مرتجع ادبي بنالد كه دريغا اخوان كه به جانب شعر نو رفت. اينان هر چه مي زنند و مي بندند، به چه مي برند و مي بارند، خوش به كامشان. اما دست خود را از سر اخوان در اين مقوله ها بردارند....»
البته همان گونه كه آمد، اخوان در زندگيش هم به بَه بَه و چَه چَه ديگران توجهي نداشت، تا چه رسد به برگزاري مراسمي بعد از مرگش. بلكه اين نياز ما و نسل ماست به شناخت هر چه بيشتر مفاخر ملي مان و اديشه هاي سبزشان كه كه مي تواند چراغ راه فرزندان ما باشد. مگر جز اين است كه مي خواهيم با اتكاء به فرهنگ ايراني از ورود فرهنگي هاي مهاجم غرب و شرق جلوگيري كنيم؟ مگر جز اين است كه به تمدن چند هزار ساله ي خويش مي باليم و از همين رهگذر طرح گفتگوي تمدن ها را رقم زده ايم؟ پس چرا به ياوه گويي هاي عده اي اندك توجه مي كنيم و آرمان گرايي ها و اعتقاد شديد اخوان به ايران باستان را زير سؤال مي بريم و نشانه ي كجروي او مي دانيم و همچنان آب در هاون مي كوبيم كه آيا اخوان ختم به خير شده است يا خير؟ و... باور كنيد از به زبان آوردن اين جملات شرم دارم اما چه مي توانم كرد؟ به قول شاعر:
« با اين كه در زمانه ي بيداد مي توان
سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد
يا مي توان كه سيلي فرياد خويش را
با كينه اي گداخته بر گوش باد زد
گاهي نمي توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد.»

