تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 

 

« صداي باد مي آيد

صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي! ... »

                                              ـ فروغ ـ


يك سال گذست. پارسال كه تصميم گرفتم وبلاگ داشته باشم، چند سالي مي شد كه خيلي ها وبلاگ داشتند و من آن موقع به اين چيزها فكر نمي كردم. ابتدا نمي دانم چرا اما در ادامه هدفم آشنايي و ارتباط با دوستاني بود كه مي شناخته و يا نمي شناختم تا شايد حرف و نظري درباره ي شعرهايم، حرفهايم و ... بخوانم. دوستان خوبي همراهم شدند كه برايم غنيمت بود و گاه حرفهايي كه كم بودن آن ها از ارزش شان كم نمي كند.

در اين مدت سعي كردم شعرها و يادداشت هاي دوستانم را با دقت كافي بخوانم و با كمال احترام درباره ي آن ها ـ اگرچه كوتاه ـ حرف و نظري داشته باشم. اگر با گستاخي و جسارت درباره ي كار كسي اظهارنظر كرده ام، مرا خواهد بخشيد زيرا هرگز هدفي جز روشني و راستي نداشته ام.

اين روزها خيلي احساس خستگي مي كنم و اين هرگز ژست روشنفكرانه نيست. حتي اول مهر هم با تمام سروصداهايش ـ آن هم براي من كه هر روز سر كلاس مي روم ـ نتوانسته تغييري ايجاد كند و از اين جريان خيلي هم ناراضي نيستم. شايد به خاطر همين خستگي.... و شايد به سبب آن تصوري كه در آغاز درباره ي وبلاگ نويسي داشتم و حالا ندارم و شايد، شايدهاي ديگر.....‌[ دوستانم مي بخشند ] نمي توانم مثل گذشته فعال باشم. به عنوان مثال به روز شدنم را به همه ي عزيزان اطلاع دهم، به وبلاگ همه ي خوبان سر بزنم و ... خيلي واضح است كه اين چيزي از زيبايي هاي جهان كم نخواهد كرد، مي دانم.

بعد از يك سال دوست دارم با همان غزلي كه راه افتادم، به روز كنم. دست گرم دوستانم را به گرمي مي فشارم:

 

غروب هفتم دی، ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن

هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا

و قطره ـ شرشر باران به روی پیراهن

مسافران گرامی! قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده می شود لطفا"... .ـ

«مرا ببوس»، در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن

چرا نمی شنوی التماس دستم را؟

کجای این شب تاریک می روی بی من؟

کسی دچار قطاری که می رود شده است؟

تمام سینه اش آشوب، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری، که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر به خیر عزیزم، پرنده ی روشن!

 

مهرگان هشتاد و پنجم ـ مشهد عزيز

  

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:27 توسط جواد کلیدری| |