تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری
 

با سلام

استاد ارجمند و نویسنده ی توانا یوسف علیخانی منت نهاده و نقدی بر کتاب من ( کلیدر؛ این خاک مهربان ) نوشته اند. دست ایشان را به گرمی می فشارم .

در تادانه بخوانید.


یک غزل در این روز و شب های پاییزی:

 

 

به: گل محمد کلمیشی؛

مرد کوهستان کلیدر

 

 

« گل محمد» تفنگ را برداشت، اسب رم کرده اش قرار نداشت

ببر شب های سرد کوهستان، با کسی توی قلعه کار نداشت

خیز برداشت ناگهان « قره آت»، گرد و خاکی بلند شد به هوا

با « جهن خان سرحدی»، سردار، چاره ای غیر کارزار نداشت

ـ « قره آت» از نفس نمی افتد، پسرم سربلند می آید

آب می ریخت پشت سر « بلقیس»، مرگ را هرگز انتظار نداشت

روز کوتاه شد، زمستان بود، برف و بوران چله ی کوچک

« قلعه میدان» سیاه ـ خاکستر، ایل امسال هم بهار نداشت

***

«خان عمو» نعره ای کشید و « بلوچ» سینه ی گرگ را نشانه گرفت

« زیور» اکنون نفس نفس می زد، « خان محمد» دلی به کار نداشت

« بیگ ممد» چگور برنو را در گلوگاه کوه آتش زد

مرگ با « پینه دوز» می رقصید، زندگی خیره بود و عار نداشت

گل محمد تفنگ را انداخت، تشنه ی یک نفس «کلیدر» بود

پنج تا سینه سرخ افتادند ، آسمان غير قار قار نداشت

***

«کوه سنگرد»، بوی خون ـ باروت، « تنگه ی گاوطاق» را عشق است

قلب « مارال» از تپش افتاد، اسب آمد ولی سوار نداشت

لشکری سمت شهر برمی گشت، مرگ را می کشید بر گرده

کاش آهسته گام برمی داشت، هیچ کس میل سبزوار نداشت... .

           خدانگهدار

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:33 توسط جواد کلیدری| |