حضور محترم همه ی عزیزانم عرض سلام و احوالپرسی دارم. این پست فقط به قصد شادباش نوروز باستانی به روز می شود اگر چه اندوه برادرم رمائیل مهریار چیزی برای شادی من باقی نگذاشته است. برای همه ی دوستانم آرزوی بهروزی، سلامتی و شادی دارم و همه ی آن ها را تا سال جدید تنها می گذارم.
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده ست، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
عمری خوش باش و عمر بر باد من.
( خیام نیشابوری)
سلام
با اندوه فراوان برای برادرم رمائیل مهریارِ٬ با یک شعر در خدمتتان هستم. شما شاد باشید.
قصیده ی بهار
فردا که آفتاب بتابد
از برف های حیاط چیزی نمی ماند
این را کودکی هم که در کوچه سوت می زند، می داند
با خمیازه ای بلند
از میانه ی اسفند خود را بالا می کشند درختان
سال کهنه به پایان می رسد
چون خواب ترسناکی که پاره می شود
جهان چون ماری پوست می اندازد
در کشاکش سنگ ها
به پهلو غلتی می زند
و نوروز می شود
بهار که بیاید
باغ سبز می شود
گل ها زیبا می شوند
چیزی چون معشوق من
که با موهای بلندش می تواند اشکم را دربیاورد.
دوست من!
اکنون رؤیاهای بسیاری دارم
و سرم سنگین شده است
مثل رؤیاهایی که موش در سر می پروراند
در تقویم سال هشتاد و هفت.
گاهی فکر می کنم
زندگی برای لحظه های شادش فرصت کوتاهی دارد
نگاه کن
از پنجره بیرون چه منظره ای دارد!
همه ی این درخت ها
پاییزی را از سر گذرانده اند
اما آدم با همه ی آرزوهایش غمگین است.

