جُستاری در غزل عماد خراسانی
طبع آزمایی در قوالب گذشته ی شعر فارسی و به تبع آن، پرداختن به قالب غزل، کار دشواری است. از گذشته های دور، قالب غزل به عنوان یکی از پرکاربردترین قالب ها در شعر فارسی رایج بوده است و امروز نیز این گونه ی شعری، سخت مورد توجه شاعران می باشد. در این رهگذر بسیاری آثار پدید آمده اند که تنها صورت غزل را دارند و نه سیرت آن را؛ یعنی تنها ابتدایی ترین ابزار جداکننده ی شعر از ناشعر را دارا می باشند. فی المثل از وزن عروضی برخوردارند و قافیه و ردیف و همین! عاری از هرگونه مصالحی که در یک شعر خوب و اینجا غزل، لازم است به کار آمده باشد. اما آیا از این مهم به راحتی می توان گذشت؟ آیا صرفاً هر کس با همین ابزار کم غزلی ساخت، از عهده ی قالبی چون غزل برآمده است؟ آیا به طور مثال می توان غزل های سرشار شاعرانی چون حافظ و سعدی و ... را هم در شمار غزل آورد و بسیاری آثار دیگر را هم؟ اینجاست که به حقیقت آن سخن اوّل می رسیم و آن این که پرداختن به غزل ـ اگر بخواهد غزل راستین باشد ـ حقیقتاً کار دشواری است و طبع آزمایی در این قالب جسارت کافی می خواهد.
شاعر هم روزگار ما، عماد خراسانی با آگاهی از این موضوع و این که می داند در سرزمین پهلوانان سخن و سخندانی نام شاعر را برای خود برگزیده است، به اصل شعر می پردازد. « غزل به یک حساب از دشوارترین زمینه های شعر است. هر صاحب طبعی را، اگرچند بکوشد به باریک وهم، در پرده ی غزل بار نیست. در این حریم جز با شور و حال و صدق و صفا نمی توان راه یافت. در زبان فارسی شاید بیش از هر قسمی غزل داریم، از حیث ظاهر قالب هم معمولاً درست و جاافتاده و به قاعده است، مطلعی دارد و مقطعی و احیاناً تخلّصی، و هشت نه بیت یا بیشتر و کمتر نیز در معانی غزلی و غرامی مشحون از مصطلحات رائج این قسم سخن؛ امّا با این همه ـ از چند استثنا که بگذریم ـ غزل خوب و با شور حال و گرم و گیرا، غزلی که حقیقت غزل باشد، از کبریت احمر کمیاب تر است و عماد ما کان و کوهی از این جنس کمیاب دارد»1 بدیهی است که بعد از چهره های شناخته شده ای که در شعر فارسی وجود داشته و دارند، پرداختن به غزل، کمی بیهوده به نظر می رسد امّا این به آن معنا نیست که شاعران امروز پرونده ی این قالب را بسته شده بیابند و لذّت ورود به این دنیای بی مانند را از خود دریغ کنند. در این روزگار نیز بسیاری از شاعران در این قالب طبع آزمایی ها نموده و آثار قابل توجّهی به یادگار گذاشته اند؛ برخی گوارا و برخی ناگوار. اما غزل عماد چیز دیگری است. « اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم ( نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول معاصر است و در قیاسی وسیع تر اصلاً سخن او از این و آن متمایز است. به خوبی می توان فرق گذاشت بین غزل او و دیگران.»2 آری سخن بر سر غزل های شاعری است که دور از هیاهوی روزگار و جریان های هر از گاه، از دل می نویسد. شعرهایی که به راستی جان کلام اند و دل ها را یکی پس از دیگری فتح می نمایند. دکتر کزازی درباره ی او می نویسد: « عماد از برجسته ترین غزلسرایان در روزگار ماست و سخنی بیهوده و بر گزاف نمی تواند بود اگر او را سعدی این روزگار بخوانیم و بدانیم ـ غزل های او، در روشنی و روانی و رسایی، غزل های آن سالار سترگ سخن را فرایاد ادب دانان و سخن شناسان می تواند آورد.»3
عماد در قالب های دیگری چون مثنوی، قصیده، قطعه و ... هم شعر دارد امّا به راستی او غزل سُراست و این قالب است که از عماد شاعری طراز اول ساخته است. خود عماد نیز به این قضیه واقف بوده که با غزل راحت تر است و در این قالب است که می توانسته تغزّل های عاشقانه و سوز و گدازهای ناآرام خود را جاری سازد و اصلاً قالب غزل است که چنین ظرفیّتی دارد.
عماد، عاشق است؛ عاشق سینه سوخته ای که همه ی اندوه خود را تنها در غزل هایش فریاد می زند. یکی از اصولی که بزرگان برای شعر خوب برشمرده اند، اصالت وجود و صداقت در کلام شاعر است و عماد به راستی عاشق شاعر پیشه ای است و نه حتّی شاعر عاشق پیشه. « غزل عماد حقیقتاً حاکی از عشق واقعی است که داستان و قهرمانانی دارد. او بیهوده و سرسری فقط برای آراستن قالب و بنا به اعتیاد متداول، مضمون یابی و غزلک بافی نمی کند. لحن سخن و شور و حال او خود به خوبی از این معنی حکایت می کند.»4 جایگاه معشوق در شعر فارسی، مکانی ازلی و دست نیافتنی بوده و کماکان هست. جز معدود شاعرانی آن هم در معدود آثاری، در بقیّه ی آثار، معشوق شخصی است که هیچ گاه شناخته نمی شود، شاعر حتّی از آوردن نام و نشانه ای از او هم خودداری می کند، تا آن جا که نمی توان تشخیص داد، معشوق او بالأخره مثلاً مرد بوده یا زن؟ و اگر نشانه هایی مبنی بر مؤنّث یا مذّکر بودن هم می دهد، باز می مانی که طرف مثلاً جن است یا انس؟ و در مجموع معشوق به شکل موجودی مجهول و ناشناخته باقی می ماند، به این خاطر که شاعر کلّی گویی می کند و به دلایل متعددی نمی خواهد او شناخته شود. البتّه این مسأله دلایل خود را دارد و تا حدودی در شعر معاصر تغییر پیدا کرده و بررسی آن مجالی دیگر می طلبد. با این حال عماد خراسانی هم اگرچه روح عاشقی دارد امّا چندان نشانه ای از معشوق خود نمی دهد و این ادامه ی همان روند کلّی گویی است که در شعر فارسی درباره ی معشوق وجود داشته است.
همان طور که می دانیم او در جوانی عاشق می شود، عشقی که بر سر زبان ها می افتد امّا سرانجام خوشی ندارد و او را تا حدّ جنون، خانه نشینی، خلوت گزینی و سکوت مطلق پیش می برد. بدیهی است اگر این عشق برای « عماد جان5» آبی ندارد، برای خوانندگان راستین غزل معاصر فارسی، نان دارد و می بینیم درونمایه ی بسیاری از غزل های عماد را همین عشق بی سرانجام تشکیل می دهد. « بسیاری از غزل های خوب عماد در این باره سروده شده است با جلوه های گوناگونی از رنگ و آهنگ ها، سوز و گداز ها، شکر و شکایت، قهر و آشتی، دیدار نمودن و پرهیز کردن، هجر و وصل، و چه چها که خاصّ این عالم است امّا چون این کوشش و کشش و آرزو در پیش روی خود دیواری از موانع بسیار داشت، سر شوریدگان به سامانی نرسید و با آن که عشقی در میانه بود، فریاد و فغان و حتّی طعن و لعن و غوغا و نجوا هم بسیاری می شد تا جایی که در سال 1326 التهاب و شتاب و شیدایی عجیب یکی از دو سو، داستان را در میانه و در خوش ترین جای، خاتمه ای دردناک داد. « لیلی» زمانه شعله ی سرکش زندگی خویش را با دست خویش به حالی شگفت خاموش کرد و عماد ما که « مجنون» او بود، بیش از پیش دیوانه شد.»6 عشق، اصلی ترین و پررنگ ترین مایه ی شعر عماد است امّا روشن است شاعر شوریده ی ما از رهگذر همین عشق، مستی ها و بی خبری های خود را هم روایت می کند:
آن که رخسار ترا اين همه زيبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
به میخانه پناه می برد و دیوانگی ها و دغدغه های خود را با ساقی مجلس در میان می گذارد:
گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس در مینای دگر
گاه عصیان و رندی او را می بینیم:
هزاران بار هشيار آمدم، بي خويشتن رفتم
نه در اين عمر رندم من، كه از رندان ديرينم
و گاه شوخ و شنگی و خوش مشربی او را:
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شب های دگر
و در مواقع بسیاری نیز شکوه و شکایت از روزگار. که این جنون و خستگی از زندگی، برای شاعر عاشقی که تا آخر عمر در تنهایی و بدون همدم و همراهی زیسته است، طبیعی است و بجا فریاد می زند:
بر ما گذشت روز و شب، امّا تو روزگار
فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست
عاشق جز عشق، چه می تواند داشته باشد؟ امّا عماد خراسانی در گیرودار این زندگی سراسر آشوب، مثل همه ی انسان ها و البتّه شاعران دیگر، دریافت های خود را از زندگی دارد و به همه ی زوایای آن اشارتی دارد و به خوبی می توان جریان پیدا و پنهان زندگی را از خلال بیت بیت اش جستجو کرد. و به قولی: « او فیلسوف نیست و نشنیدم که از فلسفه کلامی و صحبتی رانده باشد، امّا آن قدر معمّای حیات برایش حل شده که حدّی بر آن متصوّر نیست.»7 آیا به سبب همین ویژگی نیست که بسیاری از ابیات نغز این شاعر خراسانی در گفتار مردم امروز به شکل ضرب المثل شده و دهان به دهان می چرخند:
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم
خلاصه ی کلام این که، عماد از سرآمدان غزل معاصر فارسی است؛ حدّی فراتر از شاعران هم روزگار ما. غزل او به زعم بنده در بسیاری موارد از غزل دیگر غزلسرایان عصر، از جمله شهریار و ابتهاج و رهی و دیگران، شیرین تر و یک سر و گردن فراتر است. جایگاهی که امروز برای او فراهم آمده، نه آن جاست که باید باشد. او شاعری است که شعر را خوب می شناخته و خوب تر می سروده است و چه گواهی روشن تر از خود دیوانش می تواند از قدر و مایه ی شاعری او خبرها دهد؟!
و سخن آخر:
هر گلی را به چمن رنگی و بویی است عماد
چون صبا سرسری از باغ گذر نتوان کرد.
* جواد کلیدری
مشهد / بهار 88

