تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری - آه، کـه چـه دلـی دارم بـرای سـوخـتن!/ برای رضا بروسان
 

سلام

 

سیاهی زیادی که این روزها زیاد به چشم و گوش من خورده است را چگونه باید تاب بیاورم؟ حالا که به خود آمده ام، با خود می گویم چطور توانستم پیکر بی جان رضا را در تاریکی گور تنها بگذارم؟ من و علی عربی  و رضا بروسان قرار گذاشته بودیم هر کدام مان زودتر مُردیم، یکی از آن دو تای دیگر این کار را بکنند. گفته بودیم، کشته ی خودمان است، خودمان هم دفن می کنیم. وقتی جنازه ی رضا را برای دفن آوردند، به طرف گور رفتم و دیدم که علی هم آستین ها را بالا زده است. به هم نگاه کردیم.

به او گفتم: ها؟!

گفت: هیچی

ـ  برو عقب، من می ذارم

ـ نه، من می ذارم

ـ حرف نزن، خودش گفته من بذارم

ـ به منم گفته، تو برو عقب

دستش را گرفتم و گفتم خواهش می کنم علی جان. تو این کار رو واسه من بکن. انگار که متقاعد شده باشد، گفت: باشه، تو بذار و ناامید عقب رفت.....

 

مدتی بود سعی می کردم شعرهایم از حال و هوای مرگ دور شود اما انگار قسمت نیست. می دانم باز تا مدت ها باید فقط مرثیه بنویسم. جز شب اول که با علی سر بر شانه ی هم داشتیم و تا صبح، اشک می ریختیم، دیگر همه ی زمزمه هایم، مرثیه ها و دلمویه هایی ست برای رضا و الهام و لیلا. به قول خودم: آه، که چه دلی دارم برای سوختن!

 

در این فرصت می خواهم از تمامی عزیزان دلی که به هر شکلی خواستند آرامم کنند و تسلایی باشند، سپاسگزارم. واقعاً از همه ممنونم. امیدوارم هیچ وقت غم نبینید.

 

نکته ی دیگر این که همان طور که دیروز در مراسم بزرگداشت رضا و الهام گفتم، تصمیم داریم نشستی تخصصی درباره ی آراء، اندیشه ها و شعر رضا بروسان و الهام اسلامی داشته باشیم با حضور دوستان، شاعران و صاحبنظران سراسر کشور. بنابراین خواهشمندم اشعار، دلنوشته ها، نقد و نظرها و مقالات خود را به آدرس بنده بفرستید (آدرس ایمیلم در وبلاگ هست) تا اگر خدا بخواهد برای چهلم این دو شاعر، به صورت کتاب یا حداقل به صورت نشریه ای چاپ و منتشر کنیم. باز هم از همراهی و محبت تمامی عزیزان ممنونم و دستتان را عاشقانه می بوسم.

 


این شعر را پیش از فرارسیدن مرگ، در گوش رضا زمزمه کرده بودم:

 

عصر سرد پنج شنبه اي سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند

جمع، جمع دوستان گاه گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند

درد، خانه كرده در دلم رفيق! برف در صداي من نشسته است

شعر ديگري بخوان رضا!  كه... آه، قهوه خانه گرممان نمي كند

فكر مي كنم چقدر خسته ايم، سال هاي سال گريه كرده ايم

در عبور روزهاي اشتباه...، ‌[ قهوه خانه گرممان نمي كند ]

روزهاي سرد لعنتي! هنوز، با دهانِ بازِ زخم هايمان

گريه مي كنيم قاه قاه قاه، قهوه خانه گرممان نمي كند

 

***

در فضاي قهوه خانه ي شلوغ، من به كودكان شهر فكر مي كنم

كودكان كه شب بدون سرپناه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]

بچه هاي درس در كنار كار،  بچه هاي شخم و خشم و مزرعه

آه! چهره هايشان به رنگ كاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]

بچه ها كه بعد مرد مي شوند، بچه ها كه هِي بزرگ مي شوند ـ

در ميان گرد و خاك كارگاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ]

 

***

بسته ي توتونمان  تمام شد، چاي تازه، شعر تازه اي رضا!

گرممان نمي شود، نه! هيچ گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند

عصر سرد پنج شنبه رفته است، توي گور خود دراز مي كشيم

نه ستاره ها، نه روشناي ماه، قهوه خانه گرممان نمي كند

آسمان ما چه بي پرنده است، سردي زمان خدا! كُشنده است

شهر، مُرده زير چادري سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند.

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:41 توسط جواد کلیدری| |