تبليغاتX
جـــــواد کلـــیــدری - زيور

با سلام و عرض ارادت فراوان، با غزلي مربوط به سال 76 در خدمتتان هستم. تا بعد:

 


به : محمود دولت آبادی

و همه ی اندوهی که بر دوش دارد.

 

تنور روشن و زیور «کُلوجِ» در آتش

 

بریز« دَرمَـنه» ها را دوباره بر آتش

 

میان ایل فقط غم نصیب او شده است

 

در این میانه دل اوست سربه سر آتش

 

فتاده است برآتش، سزاست این تقدیر

 

«اَلو» بگیر، بسوزان، به «تاو» تر آتش!

 

به گودِ درد رها می شوند انسان ها

 

چه سرنوشت قشنگی است ای بشر! آتش

 

چه هیزمی است بدن در قیاس با « قَـلْپَـجْ »

 

زغال می کندش غم، نکرد اگر آتش

 

خدای حضرت آدم! ـ که درد می بخشی ـ

 

بریز« دَرمَـنه» ها را دوباره بر آتش.

 


 

پانوشت:

اـ زيور: همسر گل محمد كلميشي، قهرمان رمان «كليدر» نوشته ي نويسنده ي توانايمان محمود دولت آبادي.

كلوج: ناني كه در تنور افتاده و بلااستفاده مي ماند.( گويش مردم كليدر)

درمنه: گياهي است داراي خار كه مردم از آن براي برافروختن آتش استفاده مي كنند. ( گويش مردم كليدر)

الو: شعله ور شدن، گيرا شدن. ( گويش مردم كليدر)

5 ـ تاو: تاب، قهر، خشم. ( گويش مردم كليدر)

قلپج( قرپچ ): گياهي كوهي است به شكل نيم دايره، داراي خار كه مردم از آن براي برافروختن آتش استفاده مي كنند. ( گويش مردم كليدر)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:9 توسط جواد کلیدری| |