|
|
|
|
|
سلام. رضا عابدین زاده ی عزیز مرا به یک جور بازی دعوت کرده است و آن قدر دوست داشتنی است که نمی توانم شریک نشوم. چیزهای زیادی نوشته بودم که خلاصه اش چنین می شود: ـ خیلی دلم می خواهد « شهر سوخته » را ببینم، شهر سوخته را. آن گونه که گویی بخواهم بنوشم اش. ـ آن شب که با « کریب حسین» در کلیدر بیرون رفته بودیم، برف تا زانویمان بود و ماه در آسمان دیده نمی شد. ـ همیشه هنگام بازگشت به خانه فراموش می کنم شاخه ی گلی بخرم. ـ تا جایی که یادم می آید، هیچ وقت از درس ریاضی خوشم نمی آمده است. اگر چه زبان انگلیسی و عربی ی ی بودند که انگیزه ی ادامه ی تحصیل را در من به شدت کم کردند. ـ به قول عزیزم؛ محمد رمضانی فرخانی: « شهریورا! رزا! ملکوتا! ملاحتا! عشق است باقی و قدحی در اجابتش!»
این هم یک غزل؛ که خیلی پیش تر پیشکش شده است به رضا بروسان. محض اطلاع، مراد از « قهوه خانه» کافه ای است در خیابان جنت مشهد. از خیلی وقت ها قبل دایر بوده است و به اعتقاد خیلی ها جریان اصلی شعر مشهد در آنجا دنبال می شده و می شود.
عصر سرد پنج شنبه اي سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند من و جمع دوستان گاه گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند درد خانه كرده در دلم رفيق! برف در صداي من نشسته است شعر ديگري بخوان رضا! كه آه، قهوه خانه گرممان نميكند فكر مي كنم چقدر خسته ايم، سال هاي سال گريه كرده ايم در عبور روزهاي اشتباه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] روزهاي سرد لعنتي! هنوز، با دهان باز زخم هايمان گريه مي كنيم قاه قاه قاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند] در فضاي قهوه خانۀ شلوغ، من به كودكان قصه فكر ميكنم كودكان كه شب بدون سرپناه...، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] بچه هاي درس در كنار كار، بچه هاي شخم و خشم و مزرعه آه! چهره هايشان به رنگ كاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] بچه ها كه بعد مَرد ميشوند، بچه ها كه هِي بزرگ ميشوند در ميان گرد و خاك كارگاه، [ قهوه خانه گرممان نمي كند ] روزهای شاد ما تمام شد، چاي تازه، شعر تازه اي رضا! گرممان نمي شود، نه! هيچ گاه، قهوه خانه گرممان نمي كند عصرسرد پنج شنبه رفته است، توي گور خود دراز ميكشيم نه ستاره ها، نه روشناي ماه، قهوه خانه گرممان نمي كند آسمان ما چه بي پرنده است، سردي زمان خدا! كشنده است شهر مرده زير چادري سياه، قهوه خانه گرممان نمي كند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 4:41 توسط جواد کلیدری
|
|
||