X
تبلیغات
html> جـــــــــواد کلیــــــــــــدری - همـیشه پیـش از آن کـه فـکر کنـی اتـفاق می افتـد

همـیشه پیـش از آن کـه فـکر کنـی اتـفاق می افتـد

 

 

 سلام

« در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی است

دیروز هم که دست های تو ویران شدند، باد می آمد»

این صدای زنی است که چهل سال پیش......، نه! زنی که « به آغاز فصل سرد، ایمان.....» نه! او که « چشم هایش مانند لانه ی خالی سیمرغان......» ، نه!

« زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی.....»، نه!  « پری کوچک غمگینی که در اقیانوسی مسکن...... » نه!

همه ی این ها بود و همه ی این ها نبود. « حقیقت آن دو دست سبز جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد......»

فروغ فرخزاد ـ پریشادخت شعر معاصرـ را می گویم. زنی که تنهایی همه ی زنان و دختران را فریاد می کرد. او که زندگی را نه فقط برای انسان ها که برای همه ی اجزای طبیعت می خواست؛ بچه ها، پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها، گل های شمعدانی، ماهی ها و کاشی ها، پرنده ها و حتی سنگ ها. او که به درستی فهمیده بود باید دوست بدارد و دیوانه وار دوست داشت. زنی که می خواست فریاد بزند و فریاد زد:

« وقتی سوسک سخن می گوید

چرا توقف کنم! »

او از « سلاله ی درختان » بود و می دانست که در گیرودار این همه تعفن هلاک خواهد شد و گفت:

« تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم.» و همین رمز عبوری شد برای او که رهایی را بر بودن مقدم می دانست و صدایش برای تمام نسل ها چون حجمی زنده، پویا و تأثیرگذار باقی ماند؛ « سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که زمهمانی یک آینه بر می گردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند....»

چهل سال پیش، ساعت چهار بعد از ظهر بیست و چهارم بهمن 1345 خورشیدی « ساعت چهار بار نواخت » و فروغ فرخزاد ـ شاعر همیشه ی لحظه های زندگی ـ دنیا را با همه ی زشتی ها و زیبایی هایش تنها گذاشت.

« به مادرم گفتم: دیگر تمام شد

گفتم: همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم.»

 

این شعر را هم یک زمانی برای فروغ گفته ام:

 

عشق شروع قشنگی است بانو!

سرما با یلدا شروع می شود

عشق با تو

دمِ غروب که سایه ها در امتداد خیابان قد می کشند

یاد تو

امتداد موسیقی بلندی است

که نوازشش توفانی را به یاد می آورد.

کنار کودکی ام

به چشم های مشکی درشتت فکر می اندیشم

و فکر می کنم

در حاشیه ی هر پلک ات

چند ستاره ی قرمز جا می گیرد؟

***

بانو!

از ستاره که می گویم

شب می شود

و من به روزی که تو در آن متولد شده ای فکر می کنم

از تو که می گویم باران می شد

از تو که می گویم

سرنوشت حزن آلود پرنده ای دور در من تداعی می شود

هوای دل من ابری

هوای دل من ابری

می خواهم جلوی چشم همه آنقدر برف گریه کنم

که تمام مدرسه ها تعطیل شوند.

***

ریزش توأمان باران و برف

در امتداد خیابانی

که حالا سایه ها همه جایش را گرفته اند،

چه ناممکن است و شاعرانه!

حالا تو می توانی در این خیابان باشی

و آنقدر شعر بگویی که لاغر لاغر شوی

اما تو نیستی

هنوز ساعت چهار....

هنوز بهار نیامده بود که رفتی

بعد از تو باور کرده ام

« کسی به فکر گل ها نیست.»