تبليغاتX
جواد کلیدری - دریــــــــــا نیـــــــــــز می میــــــــــــــــــــــــــرد!
ادبی
 

امشب مشهد هوای سردی دارد. چله ی کوچک خشم به چهره گرفته و « کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را...»

الآن باید روی قبر « محمد تقی » را برف سفید کرده باشد! بدنش سرد شده و از بارش این همه برف مور مور بشود، شاید دارد به آخرین داستانش فکر می کند که قرار بود این هفته برای تایپ به من بدهد و نرسید و نرسیدم...! شاید به تابلوی ناتمامش فکر می کند؛ به  قلم موهایی که دیگر به هیچ بومی«!» نخواهد خورد، به شعرش که این هفته و هفته های بی شمار دیگر در انجمن خوانده بود و با اقبال روبه رو نشده بود، به اتاق کارش که همیشه مشامش از تنهایی و بوی سیگار ( دانهیل ) پُر بود، به این که بازنشسته شده و هنوز کاری دست و پا نکرده و این همه بیهودگی دارد پدرش را درمی آورد، نمی دانم شاید هم به همین زودی و به همین راحتی رفیق شده باشد با خاک،  با خاک سردی که بر سر راه نیشابور قرار گرفته و الآن آرام خوابیده است بدون هیچ چشمداشتی از سوی عزیزانش، دوستانش، دولت و ... « نه، نمی خواهم به مرگی که در آن خفته است، خو کند »

اما نه، باید باور کنم که « محمدتقی صبور جنتی » دیگر به پایان رسیده است. چرا که خودش همین را می خواست. وقتی دنیا برایت مفهومی جز زندان نداشته باشد، مرگ بهترین پناه است. گاهی مرگ بهترین دوست آدمی است، آن طور که برای « صبور » بود و همه ی ما می دانستیم. « بخُسب، بیارام، دریا نیز می میرد .»

اتفاقاًامشب حسی برای شعر نوشتن ندارم، سکته ی لعنتی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:28  توسط جواد کلیدری  |