سلام
هر کس روز تولدی دارد و اول خرداد مثل همه ی اول خردادهای سال هایی که بر من گذشته اند، روز تولدم می باشد.
این پست را با این شعر و به این بهانه به روز می کنم. همگی شاد باشید:
تولد
به دنیا آمدم
چون گربه ای که از سر دیوار
با تردید به ایوان خانه می نگرد
در صبحی که دماغ جهان
پر بود از عطر آویشن و گل گاوزبان
باید قابله زغالی را با منقاش برداشته باشد
و در آن دمیده باشد
لابد نور زغال
یک آن صورتش را چون صبح روشن کرده
و بعد اجاق گیرا شده است
برای گرم کردن کودکی که پریشانی های بسیاری را با خود آورده است
آیا در این لحظه از زمان
سگی زوزه نمی کشیده
و نحسی را به سر و روی خانه نمی پاشیده است ؟
آیا اَجنّه آزارم نداده اند ؟
و زنی بند نافم را با اندوه نبریده است ؟
خوب که نگاه می کنم
می بینم به همه چیز بدهکارم
به زندگی
به مرگ
به بهار و پاییز
حتی به شب هایی که باید می خوابیدم
و به مشق هایی که هرگز ننوشتم
در این بعد از ظهر
که شانه هایم را سنگین کرده است
ایستاده ام
با همه ی سی سالگی ام در برابر جهان
تا دیگر چه می خواهد از این قلعه ی قدیمی ؟
چه می خواهد ؟
خدانگهدار

