سلام
قبل از هر چیز، می خواهم وبلاگ یکی از بهترین استادان دوران دانشگاهم را به عزیزان معرفی کنم، استاد رضا افضلی. او به واقع یک شاعر توانا است، و یک معلم شایسته و از همه بیشتر، او انسانی است با دلی سرشار. او حالابعد از آن همه تدریس و دم خوری های صمیمانه با دانشجویانش در دانشگاه، در روزهای بازنشستگی، به دنیای وبلاگ نویسی روی آورده است. همه ی دوستانم را به دیدن این وبلاگ و خواندن شعرها و یادداشت های ازشمند ایشان دعوت می کنم.
این روزها مردم و کشور درگیر انتخابات اند. گاهی با دیدن این فضای باز سیاسی، می خواهم شاخ دربیاورم. اینجا ایران من است؟ رقابت های انتخاباتی، دغدغه ها، دلشوره ها، برنامه ها، دعواها، افشاگری ها و... و از همه مهم تر شادی « ایران » از این که در این روزها همه به نوعی (مخلصانه یا از سر اجبار) به او می اندیشند.
آیا همه ی باران های بهاری امسال با این همه بوی « آزادی »که در کوچه و برزن میهنم پیچیده، در ارتباط نبوده اند؟ به هر شکل، این ها را به فال نیک می گیرم.
این غزل سال 75 بر زبانم جاری شده، حسی در دلم اصرار داشت با این شعر به روز شوم:
به: سرزمین مهر و روشنایی
ایران عزیز
عیار عشق در این آب و خاک تا چند است؟
کدام خاک به ایران پاک مانند است؟
دیار آتش زرتشت و غیرت یعقوب
دیار مثنوی و شاهنامه و زند است
جهانیان همه سوغات خویش می دانند
زبان پارسی اش را که در مثل قند است
تبر به قامت او کارگر نمی افتد
که بین کاوه و این کوه و دشت پیوند است
اگرچه زال به البرز نیست، «مردی» هست
گواه محکم من قامت دماوند است
هنوز اگرچه سیاوش ز داغ می سوزد
اگرچه دشنه ی رستم به جان فرزند است ـ
صبور باش که آرش دوباره می آید
صبور باش که پایان ماه اسفند است
نشاط و قدرت و فرهنگ را دلم هرروز
برای مردم این مرز آرزومند است.
شاد باشید

