« بر در می کوفتم. پاسخی نمی آمد.
یکی آواز داد: درِ دوزخ است این.»
امروز یکشنبه است،
این را از بادهایی فهمیدم که به سمت خانه ام می وزند،
صبحِ به این زودی.
سماور قُل قُل می کند
روز در مدار خودش تقلّا می کند
و نوار قدیمی می چرخد به آرامی
با صدایی که هِی گیر می کند روی کلمه های غمگین اش.
حرف های زیادی دارم
نمی گویم به تفتان خیره شو
و ببین که یک کوه آتشفشانی چه عشقی در دل دارد!
این روزها غمگین باش،
گاهی اشکی بریز
چرا که یکی از مُرده های شهرسوخته من هستم.
کنارم بنشین
حرف های زیادی دارم
از نامه هایی که به بادها سپردم
از ترانه هایی که سر انداختم و به آخر نرسید
کنارم بنشین
تو می توانی تابستانی را به خانه ام بیاوری.
امروز دخترم را دیدم؛ در صف مدرسه
به خانه که برگشتم،
در آینه مَردی سالخوردگی ام را دلداری می داد.
کنارم بنشین
برای گرم شدن خانه است
اگر با تو حرف می زنم در این سرما،
صبح به این زودی.
کلیدری ـ مهرگان هشتاد و نهم ـ مشهد