برای رضا هم حرفی ندارم. این روزها ابرها از قول من حرف می زنند...

« هر روز که می خواست خودش را بکشد
دلش فرار می کرد.
قایم می شد زیر فرش
تویِ کشو
لای دفتر شعرش
دلش پرنده ی بازیگوشی بود که نمی خواست بمیرد.»
الهام اسلامی/ دنیا چشم از ما برنمی دارد
این یک نامه است به الهام اسلامی
آخرین تصویری که از تو در ذهنم حک شده، مال وقتی ست که کنار لیلا، پشت آن ماشین لعنتی دراز کشیده بودی برای رفتن به شمال. آن جا که رضا روی تخت غسّالخانه دراز کشیده بود و غسّال داشت دست می کشید بر پشت و پهلوی جوانش. من نتوانستم آن جا بایستم و برادرم را در هیأت مرگ ببینم و آمده بودم بیرون. راست آمدم طرف ماشین. روانداز را از صورتت کنار زدم. موهایت ریخته بود روی پیشانی ات. آشفته به نظر می رسیدی و خسته. لیلا اما انگار خواب رفته باشد کنارت، آرام بود و معصوم. دستت را گرفتم، خیلی سرد بود، خیلی سرد. چیزی نداشتم که بگویم جز اشک هایی که بی تابی می کردند. بعد هم رفتید شمال، تو و لیلا اما رضا را آوردیم بهشت رضای مشهد. آخرین تصویر از رضا را هم از وقتی که توی گور می گذاشتمش، به یاد دارم. همان پایین بودم که سعید ایمانی همراه با گریه، تقریباً جیغ زد: جواد صورتش را باز کن. من صورتش را باز کردم و رضا را برای آخرین بار دیدم. او هم مثل شما ساکت بود؛ هم ساکت بود و هم انگار حرف می زد. از آن به بعد مطمئن شدم که دیگر تمام شده، فهمیدم که رضا را برای همیشه از دست داده ایم. حالا یک سال می شود که هر بار دلتنگش می شوم، می روم بهشت رضا. آخرین بار با علی عربی رفتم و نرگس و مرضیه.
چند روز پیش هم آمدیم به دیدن تو. آسمان محمودآباد باران داشت، دل و چشم من و نرگس هم. کوچه های آهی محله را که می آمدیم، سکوت بی پایانی برپا بود اما گورستانی که تو در آن بودی، پُر بود از صدای مرغابی ها. فکر کنم آن ها مرغابی بودند، شاید هم یک جور پرنده ی دیگر که توی شالیزارها رها بودند. از صدایشان قیامتی برپا بود. آن طرف ها نه خانه ای بود و نه آدمی و نرگس می توانست با صدای بلند، ضجّه بزند. من آرام بودم و حسودیم شد به گورستان زیبایی که تو در آن خوابیده بودی. آن وقت ها، همیشه روستایی بودن هردویمان و تجربه ی مشترک زندگی هایمان، ما دو نفر را به هم نزدیک می کرد اما حالا می دیدم که گورستان آهی محله خیلی زیباتر از گورستان کلیدر است. آن جا آرامش خیلی زیادی داشت. تنها صدای مرغابی ها ممکن است آرامشت را به هم بزند و مویه های خواهرت، معصومه.
محمد، برادرت می گفت، رضا هم هر وقت می آمد این جا، از زیبایی این گورستان می گفت. گویا او هم دوست داشته این جا بخوابد اما حالا فقط تو بودی و لیلای کوچک تان.
حتماً متوجه آمدن ما شده ای، حتماً صدای نرگس را شنیدی که بلند بلند صدایت می زد، حتی متوجه مارال که خیلی آرام، گریه ی ما دو نفر را تاب می آورد، شدی. ما شعرهای ناتمامتان را آماده ی چاپ کردیم، حتماً به زودی منتشر می شود و همه می بینند که چقدر به مرگ نزدیک بوده اید این اواخر...
با تو حرف های زیادی دارم اما می گذارم برای بعد. از پیش تو که برمی گشتم، معصومه گفت باید زود برگردی جواد آقا، ببین به الهام قول دادی ها! من به او و تو قول دادم و خیلی زود برمی گردم و حرف می زنم. این چند جمله را برای گرامی داشتن یادتان در یکمین سال دوری تان می نویسم وگرنه مدت هاست به کسی چیزی نگفته و چیزی نشنیده ام. چند روز دیگر هم قرار است برای شما در شمال و برای رضا در مشهد مراسم گرفته شود. من اشک ها و حرف های فراوانی دارم برایتان... آرام بخوابید الهام اسلامی، رضا بروسان و لیلا.