با سلام
حضور محترم دوستانم عرض سلام و احوالپرسی دارم. عذرخواهم از این که مدتی ست نامنظم و باتأخیر حضور پیدا می کنم. سعی می کنم از امروز حضور منظم و بهتری داشته باشم.
حرف اول این که دوست شاعرم، آرش شفاعی چند هفته ای ست صفحه ی پنج شنبه های روزنامه ی قدس را به شعر و مطالب ادبی اختصاص داده است. خوب است دوستان بزرگوار، این عزیز را تنها نگذاشته و در این حرکت زیبا همراهی نمایند و با ارسال آثار ادبی فاخر خود، در پربارتر کردن این صفحه سهمی داشته باشند.
حرف دوم این که بعضی دوستان بهتر از جانم آدرس کتابفروشی هایی را از من خواستند که کتاب های مرا دارند. باید عرض کنم از مجموعه های « یکی این هم گُل را از دستم بگیرد» و « کادوی غمگین»( شعر سپید)، تنها تعداد معدودی در تهران و طبق آدرس هایی که در سمت چپ وبلاگم نوشته ام، و در شهرهای دیگر هم شاید وجود داشته باشد اما کتاب تک نگاری « کلیدر؛ این خاک مهربان» تنها در نشر پیام کلیدر( در مشهد) موجود است. مجموعه ی غزل « قطار ساعت هفت »، اما در تعداد زیاد و در آدرس های زیر پیدا می شود:
مشهد، چهارراه دکترا، کتابفروشی امام
مشهد، چهارراه دکترا، کتابفروشی قلم
مشهد، پاساژ مهتاب، نشر درخشش
مشهد، بین چهارراه دکترا و گلستان، بازار خاتون، غرفه سه، نشر شاملو
مشهد، نشر پیام کلیدر
نیشابور، کتابفروشی کلبه کتاب کلیدر
قوچان، بازار عشق آباد، کتابفروشی کتیبه
بجنورد، 17 شهریور، کتابفروشی حاتمی
بجنورد، پاساژ تاجفر، کتابفروشی اندیشه
چناران، جنب ترمینال، ...
فریمان، خیابان امام خمینی، کتابفروشی گل یاس
متأسفانه در تهران و شهرهای دیگر، این کتاب نیست و دوستان علاقمند باید با بنده تماس بگیرند تا خدمتشان ارسال کنم. داستان نشر و پخش کتاب، یکی داستانی ست پُر آب چشم...
حرف سوم این که به دلایل زیادی که این مدت در خدمت عزیزان نبودم، بسیاری لطف کرده، به خانه ام سرزدند، کامنت گذاشتند و خواسته بودند شعرهایشان را ببینم اما بنده نتوانستم استفاده کنم. با عرض شرمندگی و سپاس از ایشان، قطعا از حالا به بعد جبران گذشته ها را هم خواهم کرد.
حرف آخر هم این شعر است که تقدیم حضور دوستانم می کنم و تا سلامی دیگر به خدا می سپارمتان:
تُرشرو
با خُلقی تنگ
سرازیری درّه را مانند بودی؛
مهربان و گرم،
با دست و دلی فراخ
چون نیشابور قرن سوم.
زمان به فرمان توست
که خورشید چنین به قاعده می تابد
و گندمزار، آرام ست با موهای طلایی.
بگو از چه روست که قلب مزرعه روشن است
اگر به حُکم دلی نیست
و اشاره ی دستی، نگاهی امیدوار؟
به راستی باران چه مفهومی دارد
و این بلبل ها برای چه می خوانند
اگر به حُکم رفاقت ما نیست؟
دل کندن از تو ساده نبود
دل بُریدن از تو ساده نیست
در روزگاری که دشمنانم کاردهایشان را همچنان به صخره می سایند
تُرشرو؛
با خُلقی تنگ.
والسلام