با سلام
گاهی وقتا همه چیز دست به دست هم میده تا وبلاگ با تأخیر به روز
بشه. از همه ی عزیزانی که چه من به روز باشم و چه نباشم بهم
سر می زنن، ممنونم.
شعر نوشتن مثه بازیه واسه بچّه ها.
شعرامو دوس دارم
مثِ کفشامُ لباسام
که همیشه باهام بودن
یا چشمام که می بینن
دستام که می نویسن
شعر یه اتفّاقِ خوشاینده
مثِ وقتی شیشه ی ماشینُ پایین می کشی
تا هوایی به صورتت بخوره.
دلخوش به همین شعرام
آره
دلخوش به همین شعرام.
( مجموعه ی کادوی غمگین/ جواد کلیدری )
این شعر را به این خاطر گذاشتم تا این خبر را بدهم؛ به اصرار دوست
خوبم محمدکاظم کاظمی روز سه شنبه، سیزدهم اُردی بهشت،
کتاب کادوی غمگین به نقد گذاشته شد. اگرچه به خود ایشان هم
گفتم به نقدهای سلیقه ای، چندان اعتقادی ندارم و اگر می خواستم،
هم برای این کتاب و هم برای مجموعه ی « یکی این همه گُل را از
دستم بگیرد » همان سالی که چاپ شدند،[در مشهد و تهران که
اتفاقاً پیشنهاد هم شده بود] جلسه ای می گذاشتم اما به هر شکل،
این جلسه به پیشنهاد جناب کاظمی بود و در محل حوزه ی هنری،
ساعت 5 عصر برپا شد. حضور دوستان بهتر از جان در این نشست،
باعث خوشحالی و خرسندی من شد اما طبق معمول یک نفر هم
بود که مرتب سعی می کرد بین صحبت منتقدان، همین طور نظر بدهد.
اگر چه در پایان جلسه و در وقتی که در اختیار من قرار گرفته بود
به ایشان گفتم، اینجا هم می گویم گاهی باید تغییر را از نگاه و زبان
خودمان شروع کنیم. شاید گاهی لازم باشد جلوی آیینه قرار بگیریم
و آنچه در آیینه می بینیم را حک و اصلاح کنیم. چرا عده ای مرتب
اصرار دارند که همین که ما می گوییم درست است و از بقیه نه؟
به خدا اگر از ادبیات همین دیالوگ و گفتگوی منطقی اش را یاد بگیریم،
کلی کار کرده ایم. این طور نیست دوست من؟
هفته ی قبل هم دوست عزیزی از خبرگزاری دانشجویان ایران( ایسنا)،
شعبه ی تهران با بنده گفتگویی کرد پیرامون شعر دهه ی هشتاد و از
این حرف ها...! اگرچه با کمی تأخیر، این مطلب را در معرض دیدگان
شما بزرگواران می گذارم؛ شاید بخواهید نظر این بنده ی کمترین را
راجع به شعر این دهه بدانید. اینجا را کلیک کنید
در پایان هم غزلی را تقدیم حضورتان می کنم، پیشکش به دوست
عزیزی که در پُست قبلی فرموده بود با یک غزل به روز شوید:
باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!
بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟
حسی برای تازه شدن نیست در دلم
از آسمان ساکت شعرم برو کنار
از دست های خشک تو آبی نمی چکد
بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبار
***
باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد
اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ
« بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال
پاییز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟
دیگر کسی به باغ توجه نمی کند
وقتی نداده میوه به جز نیش های خار
با مردم همان طرف شهر باش و بس
بُغضی گرفته راه گلو را به اختیار
دارد بهار می گذرد با گلوی خشک
چشمان من قرار ندارند از قرار.
با آرزوی بهروزی/ خدانگهدار