بهار / کاموا/ مریم
نگاهی به رمان « بهار برایم کاموا بیاور» نوشته ی مریم حسینیان

دقیقا به دلیل همه ی همان چیزهایی که دو شکل دارند، من هم فقط شعر می نویسم و نه داستان، و قاعدتاً برخلاف این که می توانم ساعت ها درباره ی شعری قوی، متوسط یا حتی ضعیف ساعت ها حرف بزنم، راجع به داستان نمی توانم. داستان زیاد می خوانم، از همه جورش اما نقد داستان را بلد نیستم. این که الآن می خواهم از کتاب داستانی حرف بزنم هم دوحالت دارد یا از داستان هم چیزهایی سر در می آورم و یا نه، مثلاً تنم می خارد. حال اگر از داستان چیزی حالی ام می شود، باز دو حالت دارد یا خواننده ی داستان هستم یا این که علاوه بر آن، خم و چم داستان نویسی را هم بلد هستم. حالا این دومی با آن نقد داستان که اول حرفم گفتم، یکی ست یا نه؟ بماند. صحبت سرِ داستان « بهار برایم کاموا بیاورِ» مریم حسینیان است. چرا می خواهم با همه ی کم حرفی ام در عالم ادبیات، از کتاب داستانی حرف بزنم، هم دو حالت دارد: یا قضیه کاملاً دوستانه است و یا این که این داستان ظرفیت حرف زدن و به خطر انداختن جان را دارد. در این جا باید اعتراف کنم که همیشه، همه چیز دو حالت ندارند، گاهی می توانند دلایل، کمتر یا بیشتر هم باشند، یا این که مثلاً هر دو علت را دارا باشند. مثل همین حالا که، هم مریم حسینیان از دوستان خوب من است و هم کتابش، کتاب خوب و قابلی ست.
من برخلاف دوستان، برای چگونگی طرح جلد، وسواس زیادی ندارم و معتقدم اگر کتابی، از جلد متوسط و معمولی ای هم برخوردار باشد، یا بهتر است بگویم، خیلی زننده نباشد که مخاطب از آن فرار کند، کافی ست. یعنی محتوا را بر شکلِ کتاب ترجیح می دهم اگرچه گفته اند: از کوزه همان برون تراود، که در اوست و به همین علت هم بود که دو طرح جلد کتاب های شعرم را خودم طراحی کردم. با این وجود، طرح جلد کتاب « بهار برایم کاموا بیاور» را خیلی پسندیدم. نمی دانم به خاطر سادگی اش بود یا رنگِ سبزی که هم در پس زمینه داشت، هم عنوان کتاب و نام نویسنده و کامواهایی که رو به آسمان دارند و ... و خوب که نگاه می کنم، نخ های کاموای پشت جلد را نپسندیدم چرا که خیلی کلیشه ای دور صفحه چیده شده بودند.
اول باری که کتاب را دیدم، یک لحظه عنوان « بهار برایم کاموا بیاور» را خواندم: بهار! برایم کاموا بیاور و بعد که کتاب را خواندم، با خود گفتم: ای کاش نام یکی از شخصیت ها، مثلاً مهتاب، بهار می بود، نمی دانم، شاید به خاطر ایهامی که در مطلب ایجاد می شد؛ خیلی هم مهم نیست. نکته ی دیگر این که نمی دانم واقعاً تفاوتی بین رمان و داستان بلند وجود دارد یا نه؟ هر دو یکی هستند؟! اگر یکی هستند، که هیچ اما اگر نیستند، من دوست دارم این کتاب را داستان بلند بنامم. انگار اسم رمان به او نمی آید. نه به این سبب که مثلاً حجمش کم است، نه. اصلاً همین طوری، سلیقه ای و این نکته که معمولاً داستان بلند، توصیف طولانی از یک ماجراست و رمان، بیان توصیفی یک دوره ی تاریخی است با ماجراها و اشخاص متنوع. و من تصور می کنم این کتاب، بیشتر با اسم داستان بلند، تناسب دارد.
داستان « بهار برایم کاموا بیاور » از طرح بسیار خوب و مناسبی برخوردار است. تمام حوادث و اتفاقات، طبیعی و منطقی جلو می روند و هیچ صحنه ای خارج از عُرف نیست. همیشه نظرم این بوده است که نویسندگان، زندگی را خیلی خوب و دقیق می بینند و تجربه می کنند. حالا که این کتاب را خواندم، دیدم مریم حسینیان چقدر خوب همه چیز را دیده است و دوباره و چندباره بر این نظرم استوارتر شدم. در این داستان، فلاش بک ها یا همان بازگشت به گذشته ها در پیشبرد حوادث، خیلی کارکرد دارند و نویسنده از این تکنیک به خوبی سود جسته است؛ یک قدم به پیش برمی دارد و دو قدم به پس. همچنین داستان از پرداخت بسیار خوبی برخوردار است و شخصیت های آن نیز اصلاً غریبه به نظر نمی رسند.
یکی از ویژگی های جالب توجه این کتاب، رمزگونگی و جادویی بودن آن است. این رمزگونگی انسان را دچار خود می کند. گاهی هراس به جانت می دواند و گاهی به تفکر می کشاندت و همین که می تواند به خوبی عواطفت را به بازی بگیرد، بیانگر قوی بودن کار است. داستان های زیادی خوانده ام که این ویژگی را دارا بوده اند اما یک جای کارشان می لنگیده است اما در این کتاب، تقریباً هیچ چیز زائد و زننده ای دیده نمی شود. روند جادویی بودن « بهار برایم کاموا بیاور» فوق العاده است؛ ملایم و روان و اصلاً همین رمزگونگی ست که هسته ی اصلی داستان را شکل می دهد و ای کاش در پایان داستان ( در این مسأله ) زیاده روی نمی شد تا آن جا که تبدیل شود به داستانی کاملاً سیال ذهن. گفتم عاطفه ی داستان بالاست با این وجود فکر می کنم می توانست بالاتر از این هم باشد. همچنین اشاره کردم همه ی شخصیت ها به جا استفاده شده اند و به خوبی ایفای نقش می کنند و به زعم من، تنها پیرامون شخصیت بنیامین ناهماهنگی های اندکی دیده می شود. به عنوان مثال احساس کردم در فصل 7، بنیامین خیلی بیشتر از سنّش می فهمد و حرف می زند، حتی دیالوگ هایی که با مادرش دارد در آخرهای داستان هم تا حدودی غیرمنتظره است و غیرمنطقی. او در فصل 16 ، دایی اش، نیما را از فاصله ی دور می شناسد که قضیه غیرقابل باور می نماید چرا که اولاً سنّ زیادی ندارد و هم دایی اش را زیاد ندیده است و قضیه حداقل برای من حل نمی شود. در صفحه ی 156 هم که مرگ او اتفاق می افتد، خیلی عجیب است زیرا خانواده اش نسبتاً راحت با این مسأله ی مهم کنار می آیند، انگار از قبل، آمادگی این حادثه ی تکان دهنده را داشته اند، یک بار هم که گم می شود در میانه ی داستان و ...( یادمان هست که در آن حادثه مادرش چقدر به این در و آن در زد، اما در مرگش اصلاً به آن اندازه، دلواپسی نداشت.) آیا به راستی همین ذهنیت که برای من ایجاد شده،( آمادگی شان برای مرگ بنیامین) از آن جا ناشی نشده که در صفحه ی 13، نویسنده، خود مرگ او را به ذهنِ ما پیشنهاد می کند، به خاطر سرما؟ یا حوادث دیگر که بر سر او می آیند و ...
در مورد مسائل نگارشی و ویرایشی باید بگویم: در صفحه ی 53، سه سطر مانده به آخر، جمله ناقص به نظر می رسد. در همان صفحه، به نظر می رسد به جای « آقای روشنفکر »، « خانم روشنفکر» باید باشد و جز دوـ سه مورد، غلط املایی ندیدم. تا فصل 13 که راوی با بچه هایش سوار قطار می شود و به خانه ی پدری اش برمی گردد، هیچ وقت گفته نشده بود که قطاری هم در آن نزدیکی هست و این مسأله برای من غیرمنتظره بود. این هم گفته نشد که اول به شهر می آیند و از آن جا برای رفتن به مشهد سوار قطار می شوند. گفته شده بود؟
یادم رفت این نکته ی مهم را متذکر شوم که این از ویژگی های مثبت کار بود که قهرمان یا شخصیت اصلی داستان، خودِ راوی ست و همه ی لحظات زندگی از دریچه ی نگاه او ثبت و ضبط می شود. این نکته خیلی برایم جالب بود. اولین نشانه ی روان پریشیِ او در صفحه ی 6 اتفاق می افتد، وقتی که خانه ی نسترن خانم را می بیند و به همین آرامی ذهن خواننده را تسخیر می کند. حرکت داستان، تند یا کُند نیست. تنها در دو ـ سه فصل آخر است که شتابِ خیلی زیادی می گیرد، تا آن جا که من متقاعد می شوم، نویسنده عمداً می خواسته داستان را تمام کند. ای کاش داستان دقیقاً با سرعت همان لحظه هایی پیش می رفت که از ابتدای کار رفته بود. حوادث آخر داستان، اصلاً پذیرفتنی نیست، آن هم با این سرعت.
نکته ی پایانی این که می دانم داستان « بهار برایم کاموا بیاور» یک ویژگی منحصر به فرد دیگری هم دارد و آن این ست که در خلال داستان اصلی، شبه داستان دیگری هم حادث می شود و من همه اش خیال می کردم مریم حسینیان خودش را روایت می کرده در روزهای نوشتن داستانش. اگرچه با آوردن نامش در پایان فصل های داستان اصلی، می خواهد بگوید راوی هم خودش است. آیا واقعاً این طور بوده است؟ به هر شکل، اتفاقاً از همین ویژگی اش خوشم نیامد اگرچه کار مدرن و مثلاً جالبی هم تلقی می شود. تا آن جا تصور می کنم شیرینی کار را نه تنها زیاد نکرده که کم هم کرده است. به قولی: یا مشکل از من است که مستم نمی کند/ یا در شراب شوری و زوری نمانده است.
به هر روی، من که همان ابتدا اعتراف کردم چیز زیادی از داستان و نقد داستان نمی دانم. به خدا شکسته نفسی و این طور ادا و اطوارها هم بلد نیستم. هرچه که به نظرم رسید را خالصانه گفتم و این هم از سر وظیفه و ارادتی ست که به دوست ارجمندم مریم حسینیان دارم. به این امید که در فراگیری و نوشتن داستان هایم دستم را بگیرد و یاری ام نماید.
پایان/ جواد کلیدری/ آذر ۸۹