سلام
چند روزی بود که رفته بودم یه جای برهوت؛ جایی که مریم، خانه ای اجاره کرده بود.
اطرافمان تا چشم کار می کرد بیابان بود و برف. سلام هم بود. کلی گنجشک،
و مینی بوسی که هر روز صبح خالی به سمت شهر می رفت. من چشم هایم را
گذاشتم زیر برف های همان بیابان برهوت و برگشتم. بهار که شد، گنج هایی پیدا خواهیم کرد.
این چند کلمه برای مریم حسینیان، به خاطر رمان « بهار برایم کاموا بیاور»
این شعر ناظم حکمت را هم بخوانید علی الحساب، شعر جدیدی نداشتم.
چشم های تو
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
خواه در زندان به دیدارم بیایی، خواه در مریض خانه
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو هماره در آفتابند
آن سان که کشتزاران اطراف آنتالیا
در صبحگاهان اواخر ماه می
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بارها در برابرم گریستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما یک روز هم بی آفتاب نماندند
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند، چشم های تو
و تا جایی که در می یابند،
دلبستگی انسان ها را به دنیا ببینند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بلوط زاران ( بورصه ) اند در پاییز
برگ های درختانند بعد از باران تابستان
و ( استانبول ) اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
گل من! روزی خواهد رسید
روزی خواهد رسید که
انسان های برادر
با چشم های تو همدیگر را خواهند نگریست
با چشم های تو خواهند نگریست.