با سلام
با یک غزل در خدمت تان هستم.
این قدر بر دوراهی تقدیر من نایست
این طور زُل نزن به من ای چشم های بیست!
این آشنای گم شده در عمق چشم هات
این حس نابلد که مرا پیر کرده کیست؟
داری دل مرا به کجا می بری عزیز!
باور کن این ستاره ی تاریک مدتی ست
دارد به چشم های تو ایمان می آورد
باورکن این غریبه تو را عاشقانه زیست
با دست های خود کفنم می کنی، ولی
این عشق.... این ارادت.... این منصفانه نیست
با این که روی دوش تو تشییع می شوم
من مانده ام که این همه آدم برای چیست
من سوختم، همیشه همین طور بوده است
ای!!! گرگ بی ملاحظه! بازی حساب نیست.
خرداد 1383
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 22:25