سلام
این مرثیه ام را دوست عزیزم داریوش معمار در نشریه ی فریختگان ۲۶ آذر منتشر نموده اند. با سپاس از دستان گرم این عزیز:
یک مرثیه برای سه نفر
دو اسب جوان
سراشیبی کوه را پایین آمدند؛
مهربان و گرم
و اکنون در گُسترهی دشت
درک تازهای از جهان دارند
عشق، تهدید است
مثل طپانچهای که گذاشته میشود روی شقیقهی کسی
و از قضا، این بار شلیک هم میشود
عشق،
مثل خونی که فواره میزند، یک تهدید است
اما انگار از کسی شنیدهام که
سرودهای سحرآمیزی هست برای علاج کردن عشق
وِردی که کولیان میخوانند
به هنگام پریشانی ابرها و انسانها
مرگ، اما واقعیتر است
از میان میلیونها آدم پیدایت میکند
به هیات مانعی درمیآید تا تصادف شکل بگیرد
در لباس مُردهشور پُشت و پهلویت را دست میکشد
با سدر و کافور و اشکهای تماشاگران
و همین که یقین کنی
با تو وفادار میماند.
عشق، تهدیدی جدی ست
آن چنانکه میتواند اشکهایمان را دربیاورد
در این بعدازظهر پاییزی
اما مرگ
چاقوییست در دست دیوانه
کارخانهای که هیچ وقت تعطیل نمیشود
اکنون ماه به آسمان بازگشته است
با یک دست میتابد
و با دست دیگر، اشک هایش را پاک میکند
بعد از شما باید چه کار کنم؟
چطور روی پاهایم بایستم؟
انگشتانم چگونه شعر بنویسند؟
بعد از شما چاقو به هر کجای دلم بخورد
خون سرازیر میشود
شعرهایتان را در باغچه چون خردههای نان
برای گنجشکان میخوانم
راه میروم
حرف میزنم
بعد از شما میخندم
اما مثل عروسکهای دخترم، مارال!
پاییز شرمگین نود