یه جاده میشناسم که یه راس به مقصد میرسه
نه از جنگلا میگذره
با اون منظره های بدیع وُ
نه از کوهستانا
با اون گردنه های پربرفشون
آخرین بار که روستا بودم
ساقه ها ضخیم تر شده بودنُ
زمستون، بدجوری غضب کرده بود
تو حیاطِ مسجد
سرِ گوسفندُ که بُریدن
حِسّی رو داشتم که کبوترای چاهی دارن تو قناتای قدیمی
وقتی سایه ی ناشناسی از بالا سَرِشون رَد میشه
اون شب همه چی آروم بودُ
من کنار مادرم بودم
با این همه تا صُب خوابم نبرد
آخه یه جاده شناخته بودم
که آدمو راست به مقصد می رسوند.
دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ | 6:16