دوست خوبم لیلی طالقانی بر مجموعه ی « قطار ساعت هفت » یادداشتی نوشته اند که در روزنامه ی شهرآرا، به تاریخ 30 شهریور 91 منتشر شد. با سپاس از نگاه و قلم این بزرگوار، در ادامه بخوانید:
از شور راهبانه گنجشكها تا درههاي خيس خراساني
لیلا طالقانی
اين نوشته داعيه نقد آكادميك و علمي ندارد و تنها نگاه و نظري است به احترام تولد « قطار ساعت هفت» و اداي دين به شاعري كه «جهان شرمگين» را ميسرايد. « نادر بلند شو كه جهان شرمگين شود/ تا كه جهان غرب بيفتد به دست و پات». او تاريخ خوانده و كتاب « كليدر، اين خاك مهربان» با همين گرايش و نگاه تدوين شده است. پيش از اين مجموعههاي « كادوي غمگين» و « يكي اين همه گل را از دستم بگيرد» را از اين شاعر ديدهايم. شعر او اگرچه عاشقانه و غمگين است، اما در بسياري از موارد از اين جهت كه شعري است با مضامين اجتماعي همچون « جنگ، آزادي، فقر، انسان و...» حكايت از حضور شاعري دارد با نگرشي همهجانبه در مناسبات اجتماعي كه به دنبال شناخت قدرت و اراده آزاد آدمي در مواجهه با نظام معين هستي است.
او تاريخ خوانده و شعرش روايت حضور تاريخي انسان در جهاني سراسر جنجال و آشوب است. او به روزگار و دور بيثباتش نفرين ميفرستد « گو آسياب چرخ نچرخد چنين تباه/ نفرين به روزگار به اين دور بيثبات» و دل نگران غرور ملي مردم و سرزمينش است؛ مردمي كه با پشتوانه بزرگ تاريخي ملالتهاي زيادي را در حافظه خود دارند.
هفدهمين غزل او اداي ديني به بزرگمرد تاريخ ايران «اميركبير» است و مرگ اين مرد را در غزلي روايت ميكند و بر او درود ميفرستد. « درود بر تو اي امير/ تاريخ ردپاي تو را گم نميكند».
او حتي پاي «بوسهل زوزني» را هم به غزل امروز باز ميكند.
شعر او شعر اعتراض است و اين موضوع را در چند جا به صراحت بيان ميكند كه البته صراحت و سهلانگاري شاعر در ساختار زبان نوعي انحراف از شگردهاي هنري شعري است؛ به گونهاي كه گاهي كلام در حد بياني روزانه تنزل كرده و از استحكام و صلابت كاسته شده و صراحت در گفتار، شعر او را از ابهام هنري دور كرده است. « من اعتراض ميكنم اي داد! اي هوار!/ دارد مرا كجاي جهان ميبرد قطار!» يا « به اعتراض نوشتم كه خستهام كه خراب/ از اين جهان ستمكار بيحساب و كتاب» گاهي شعرش به شعار نيز نزديك ميشود.
شعر او همواره در جستجوي آرامش و خوشبختي است، حتي وقتي از فتنههاي اين همه «بوسهل زوزني» خسته ميشود، دلش ميخواهد كه به «دشت بزرگ» برسد.
«آقا! پياده ميشوم آخر بريدهام/ لطفا كنار دشت بزرگي نگاه دار»
او براي سرزمين مهر و روشنايي، ايران، هم شعري سروده است و اغراق شاعرانه را به حدي ميرساند كه پرسشگرانه ميانديشد «بگو بهشت به ايران پاك مانند است؟»
كليدري زاده روستاست، زاده خاك مهربان كليدر و رقص راهبانه گنجشكها و نور را ديده است، با پرندهها و دشتها، با درههاي خيس و گلهاي سرخ روزگار گذرانيده و عناصر طبيعت از تاثيرگذارترين مضمونهاي شعر اوست. توصيف دشتهاي بزرگ، خيالهاي شيرين، زخمههاي تار و... كانون اصلي توجه اوست، طوري كه خراسان را سرزمين عاشقي ميداند. « پلنگ كوه شورانگيز مينالد، بزن زخمه/ كه اينجا سرزمين عاشقي يعني خراسان است»
استفاده و ارتباط بجا و مناسب «فضا» و «موضوع» از نقاط قوت شعر اوست. همچنين استفاده از مضامين تاريخي، فضاسازيهاي شعرش را قوت و استحكام بخشيده است. در ادامه به برخي ويژگيهاي شعر او اشاره ميشود.
«عشق سر به هوا»، «دل غمگين»، «كشته نگاه»، «گل مهربان»، «گرگ بيملاحظه»، «غريق بحر»، «شوق دلانگيز»، «جنون آتشين»، «دست اجل»، «درخت معرفت» و.... كاربرد اين تركيبات كليشهاي و تكراري كه از ادبيات كلاسيك به يادگار مانده در كنار تركيبات تر و تازهاي همچون «ابر مسافر»، «جهان شرمگين»، «حس نابلد»، «شيطان باشكوه»، «شهريور چشم» و... نوعي ضعف كلي در ساختار شعر به حساب ميآيد.
همچنين استفاده از صفتهاي نامناسب همچون استفاده از »بيست» به عنوان صفتي براي «چشم» در اين بيت «اينقدر بر دو راهي تقدير من نايست/ اينطور زل نزن به من اي چشمهاي بيست!«
تشبيه «موهاي مشكي» به «شب» یا تشبيه «كفر زلفهاي سياه» به «نماز شام«
«اي روشناي روي تو يعني اذان صبح/ اي كفر زلفهاي سياهت نماز شام»
علاوه بر اين در حوزه قافيهپردازي ضعفهايي به چشم ميخورد، براي مثال استفاده از قافيه «قربانشدن» به جاي قرباني شدن يا قافيه ضعيف «چشمهاي بيست» كه نه تنها در غناي محور موسيقي شعر تاثيري ندارد بلكه باعث سستي كلام نيز ميشود. يا قافيه «تا بزن» در « رخت و لباسهاي عروس تُ تا بزن»
حضور كلمات حماسي و تاريخي همچون «تفنگ، كارزار، خون، باروت، مرگ، حقوق بشر، آزادي، نسل جوان، صفير گلوله، غرور شهر، صداي تير، تانك، خمپارههاي سركش، فتح سومنات، جنجال هستهاي، سران غرب و ...» حكايت از حضور انسان شاعري با انديشهها و دغدغههاي عميق انساني اجتماعي دارد.
همانگونه كه ادبيات هر ملتي متأثر از حوزههاي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي است، ادبيات معاصر ايران و شعر جوان ما نيز از جريانات فرهنگي و سياسي دور نيست و شاعر مجموعه «قطار ساعت هفت» با همين نگاه در آرزوي داشتن جهاني دور از تزوير است. او در آرزوي خلق جهاني راستين و حقيقي است. در شعر او جدال دائمي خوبي و بدي را ميبينيم، از همان نوع جدال و ستيزي كه در شاهنامه ديدهايم و در نهايت ستيز بيسرانجام آدمي با تقدير خويش!
او به عنوان شاعري كه هنرمندانه به تماشاي جهان نشسته است در برابر واقعيتهاي جهان ايستاده و در پي بازآفريدن حقيقت مفقوده است.
شعر كليدري در پي ارائه تصويري انساني از ارزشهاي حقيقي است. «زن» در شعر جواد كليدري كرامت دارد و اين مقوله در شعر معاصر اتفاق مبارك و خجستهاي است و اين در حالي است كه ادبيات كهن ما چنين نبوده است.
شعر معاصر كرامت زن را رعايت ميكند. كليدري زن را كبوتري ميداند كه بايد رها شود.
«من فكر ميكنم كه خيابان بزرگ نيست/ زن يك كبوتر است كه بايد رها شود»
يا در شعرهاي سراسر احترام و بزرگي كه همگي به نرگس برهمند، شاعر خوب كشورمان (شاعر مجموعه «به دنيا اعتماد كردهام» و همسر كليدري) تقديم شده است، او را بانويي ميخواند كه در جشن مهرگان غزل قسمت شاعر شده است و همچون «بختي بزرگوار» به پيشانياش نشسته و او را به راستي «نيمه پنهاني» خودش خطاب ميكند و او را «فصل فراواني» ميخواند.
كليدري عشق را بيواسطهترين رابطه انساني ميداند و آن را سراسر تقديس و تكريم ميكند و اين در حالي است كه عشق مذكر سراسر ادبيات كلاسيك ما را فراگرفته است. او شأن حضور عشق را ميشناسد و تنها هنگامي انسان را ميسرايد كه رابطه معناداري بين پرسش يك سويه زيستن و چرايي آن پيدا كرد باشد و عشق در نگاه او سرشاري نام انسان است در لحظهاي محتوم و مقدر و تبلور لحظههايي براي درك شور و مستي و لحظهاي براي جبران درد مدام زيستن و پيوستن به جريان بيخويشي و رسيدن به لحظههاي عطرآگين حضور ديگري و مفري براي رهايي از رنج مدام هستي.
«تازه پي بردهام به سرمستي، تازه پي بردهام به جام شراب
تازه فهميدهام جهان يعني زندگي بين مستي و رويا
دوست دارم بلند خنده كنم تا جهان پر شود از اين مستي
يا بگريم چنان كه بوتيمار يا برقصم چنان كه مولانا»
و تحولي دروني در لحظههايي سرشار از شور، در جستجوي ابديت لحظهها.
«قطار» كه نماد حركت و زندگي و البته يادآور سفر و تنهايي و اندوه است در شعر او از بسامد زيادي برخوردار است. از منظر او «زمان» قطاري است كه آدمي را از لحظهاي ميگسلد و به لحظهاي ميپيوندد و اين تناقض هستي است و شاعر در ميانه اين تناقضها به دنبال گشايش و رهايي است.
«گنجشك» نماد سر به هوايي و متعلق به جايي نبودن است.
«آسياب» نماد چرخه زندگي است.
«باران»نماد رويش و دوباره زيستن و «شب» نماد سياهي و استبداد است. استفاده از اين نمادها با معناي تاويلي و تفسيريشان در شعر او نشاندهنده ايدئولوژي و تفكر شاعر است.
جاندار انگاري در شعر او مورد توجه بسيار قرار گرفته است مانند احساس نارس، گلوي خشك بهار، گيسوان گيج، باران از نفس افتاده، ماه قصهگو، شب ترانهخوان و...»
گفتگوي دروني شاعر با خود يا مخاطب پنهان و آشكار در چندين شعر ديده ميشود: « به عقل گفتم از اين دايره برو بيرون/ كه عشق با همه قوتش به كار نيامد»، «من به شهريور چشم تو ارادت دارم/ تو به ديماه دلم گوشه چشمي داري؟»
ايجاد موسيقي به وسيله واج آرايي: تكرار بعضي حروف به تقويت بار موسيقايي شعر كمك كرده و باعث ايجاد تقارن در كلام در خدمت تقويت محور موسيقي شده است. مثل تكرار حروف «س» و «ش» در اين بيت: «به جاي اين همه احساسهاي نارس كاش/ شبيه ميوه سرخي كه ميرسد بودم» يا تكرار حرف «ش» در بيت: « يك دو سه هفت ماسه وحشي، صداي تير/ شليك هفت گربه ناشي به سمت شير»
حضور قوي و با اقتدار عاطفه در شعر كليدري باعث تعامل همدلانه مخاطب با شعر اوست.
خدا در شعر او حضور در خور توجهي دارد. كليدري از جدال بينهايت انسان با مقوله «زيستن» ميسرايد و اين جدال گاهي به جسارت شاعر ميانجامد. او دردمندانه گلايه ميكند و با خدا نيز به گفتگو مينشيند.
شعر معاصر شعري است تلخ، دردمند و عصيانگر و شعر كليدري هم از اين رهگذر جدا نيست. شاعر معاصر در تلاش است بار عشق و زيستن را با بار هستي پيوند زند تا به يگانگي برسد. اما گاهي «عشق» كه ميتواند چنين كاركردي داشته باشد خود منبع دشواري و اندوه است و جداري است عميق با رخنههاي نازك.
حضور مضامين ادبيات كودك و نوجوان: نكته ديگري كه در شعر او ديده ميشود حضور مضامين مورد استفاده در ادبيات كودك و نوجوان است: «كلاغي كه به خانهاش نميرسد»، «عروسك دارا و سارا»، «اي گرگ بيملاحظه! بازي حساب نيست»، «كلاغي كه قالب صابون دارد»، «حسنك»، «گاو عموحسين»، «بادبادك تنها»، «عروسك چشم بادامي» و «گرگ و چوپان گله».
در هيچ كجاي كتاب غلط چاپي به چشم نميخورد. طرح جلد با سياهي ممتد و پايين آمدهاش بسيار صريح و رو كار شده است و حضور سياهي را تا لب پنجره به مخاطب تحميل ميكند و موجب دلزدگي مخاطب ميشود.
در نهايت شعر او را كه حس و بو و عطر گذشته دارد و كودكيهاي مزرعه و جاليز و پاييزهاي شير دوشان را به خاطر ميآورد، دوست دارم. او خطوط چهره انسان امروز را با كلماتش ترسيم ميكند و سعي ميكند در شيارهاي مورب اندوهش رنج را بكاود و بنويسد.