نیمی از گناهِ عدم رشد شعر امروز، بر گردن اجتماع است.
چند سالی ست در سینما و تلویزیون ما این طور رایج شده که تا اثری با اقبال نسبی جامعه مواجه شد، بلافاصله نمونه ی دوم و سوم و ... دهم اش هم پُشتبند می آید و بیچاره مخاطبانی که اولّی اش را دیده و پسندیده اند، خواسته یا ناخواسته، بعدی هایش را هم می بینند، اما به زودی متوجّه می شوند که تنها جیب شان خالی شده است و مقداری از وقت شان، تباه! برای این موضوع تا دلت بخواهد می توان مثال زد؛ هم در سینما و هم در تلویزیون، ، خصوصاً از نوع طنزش« ! » البته اگر بتوانیم این آثار را طنز بدانیم. مثلا در تلویزیون: سریال های بدون شرح، زیر آسمان شهر... یا در سینما: اخراجی ها و ... و این آخری، کلاه قرمزی و بچّه ننه... با دخترخاله و پسرخاله هایش!
گفتم اگر این آثار را بشود طنز نامید، چرا که طنز، تعریف خودش را دارد و گونه ای ادبی ست با چارچوب های معیّن و روایت خاصّ خودش، که اتّفاقاً کار هر کسی هم نیست. در طنز، قصد طنزپرداز صرفاً خنداندن و مسخره گی یا ترویج لودگی نیست؛ بلکه نوعی زبانِ برتر است که زشتی های جامعه را به طور غیرمستقیم بیان کرده و دغدغه ها و نگرانی های مردم آن جامعه را به صورت اشاره، مطرح می کند. طنز، زبان اعتراض است و با هَزل و هَجو و فُکاهه و ... فرق دارد. ظاهرشدن چند شخصیت بر صفحه ی تلویزیون یا پرده ی سینما و مسخره کردن یکدیگر و انجام شوخی های بی مزه و بیان دیالوگ های بی محتوا و گاه ناهنجار، نمی تواند طنز باشد.
راستش بعد از سر و صدایی که فیلم « کلاه قرمزی و بچّه ننه » در فضای سینمایی کشور به راه انداخت، تا جایی که رکورد فروش گیشه را زد و به عنوانِ سوپراستاریِ سینمای بی پناهِ ایران رسید، دست بچّه ام را گرفتم و بردم سینما، به خیال این که علی آباد هم شهری ست. بالأخره از کلاه قرمزی خاطره ی خوبی در ذهن داشتم. غافل از این که قصّه، همان است که در بالا به آن پرداختم. هر چه از ابتدای فیلم می گذشت، بیشتر متعجّب می شدم که چه نکته ی برجسته، چه پیام انسانی، چه سکانس موفّقی در این فیلم وجود دارد که این همه، از سوی همه کس « ! » با اقبال مواجه شده است؟ خداوکیلی خیلی سعی کردم چیزی از این فیلم دستگیرم شود، اما نشد. آخر اگر یک بچّه ننه، شلوارش را خراب کند و بوی نامطبوعش فضای سالن های سینمای کشور را پُر کند، چه نکته ی عمیقِ فلسفی، اجتماعی، هنری یا فرهنگی و یا حتی طنزی دارد که کارگردان محترم فیلم، چندین سکانس را به آن اختصاص داده است؟ تا این که بالأخره خودِ جناب طهماسب، آستین بالا می زند و پوشک این بچّه ننه ی کذایی را باز می کند و ...
فیلم، به این جا که رسید، و ادرار بچّه ننه، به سر، صورت و لباس کارگردان پاشید، و سالن سینما پُر از خنده شد، برگشتم و به کمک نور بی رمقی که فضا را روشن کرده بود، به چهره های گُشاده ی مردم خیره شدم، از خودم پرسیدم: این جماعت به چه چیزی می خندند؟ آخر، کجایش خنده داشت؟ بابا، این بچّه ننه ی احمق، به شعورِ هنری و اجتماعی همه ی شما ......، آن وقت شما دهان تان را تا بناگوش باز کرده و می خندید؟ درست است، مردم نیاز به شادی و خنده دارند، آن هم بین این همه مشکلات که پدرشان را درآورده است، حق دارند ساعتی فارغ از سختیِ کار روزانه، بنشینند به تماشای فیلم و خنده هم سردهند امّا بحثِ تولید یک اثر هنری هم در میان است و این فیلم شده است سوپر استارِ سینمای ما...!
نمی دانم؟! خدابیامرز فروغ فرّخزاد در مقاله ای با عنوان « نگرشی بر شعر امروز » به سال 1339، می نویسد: « وقتی کتاب هایی مانند " هوای تازه "، " آخر شاهنامه " و " زمستان " با توطئه ی سکوت روبرو می شوند و چرندیاتی از قبیل محصولات کارخانه ی غزل سازی آقای ابراهیم صهبا و مرحوم صادق سرمد ستایش تحسین جامعه ای را بر می انگیزانند، دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ نیمی از گناهِ عدم رشد شعر امروز، بر گردن اجتماعی ست که هنوز بزرگ ترین آرزویش شرکت در مسابقه ی ... و شنیدن آوازِ ... و بزرگ ترین نویسنده اش، حسینقلی مستعان است و سمبل حس زیباشناسی اش: مهوش. اجتماعی که در ابتذالِ ذوق ها و اندیشه هایش مانند کرم می لولد، هرگز نمی تواند هنرمندِ بزرگی بپروراند و هنرمندانی که هنوز بر اوّلین پلّه ی انسانیت گام نگذاشته اند و آن قدر حقیرند که چرک زیر ناخن هایشان را به علّت هنرمند بودن، پاک نمی کنند، هرگز نمی توانند اثر بزرگی بیافرینند.» او این سخنان را در آن مقطع زمانی خاص و درباره ی شعر آن زمانِ کشور می گوید، امّا حقیقتِ ماجرا، چیزی جز همین نیست. وقتی اوج سینمای ما و سوپر استار سینمای مان، چنین فیلم بی محتوا و بی تکنیکی می شود، وقتی کارگردان ما این طور هنرنمایی « ! » می کند، وقتی مردم ما چنین سلیقه ای دارند که چنین فیلمی، رکورد فروش می زند، وقتی... وقتی... دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ از قدیم گفته اند: مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.
از سینما آمدم بیرون. حالا بماند، جیب نامبارک مان از قبل اش هم پُر نبود که بخواهد خالی شود امّا به این فکر می کنم که اثراتِ نامطلوبِ این گونه فیلم و سریال ها جبران ناپذیر ست؛ خصوصاً که مخاطبان اصلی شان، بیشتر دانش آموزانِ بی گناه و خردسالان هستند. وارد کردن بعضی رفتارها و عادت های نادرست به بافت جامعه از سویی و تزریقِ اصطلاحات و عباراتی که اغلب آن ها از لحاظ دستورزبان فارسی نیز، اشکال دارند، بسیار زیان آور است، تولیدِ اثر فاخرِ هنری، پیشکش!والسلام