با سلام
این یادداشت را دوست خوبم، شاعر توانا، عاطفه رنگ آمیز طوسی بر کتاب « قطار ساعت هفت » نوشته است. با سپاس از این بزرگوار. برایش آرزوی بهترین لحظات را دارم.
مسافران گرامی! قطار ساعت هفت...
"قطار ساعت هفت " را آرام می بندم مثل پنجره ی کوچک روی جلدش با شیشه های آبی براق و تمیز.قطار ساعت هفت را می گذارم کنار "یکی این همه گل را از دستم بگیرد" کنار " کادوی غمگین" کنار " کلیدر این خاک مهربان" و یک نام آشنا در فونت های کوچک و بزرگ روی عطف چهار کتاب در کتابخانه ی پر از شعرم ردیف می شود "جواد کلیدری" مثل یک ردیف گیاه کوهی نجیب و و ثمربخش از همان ها که تقریبا در همه ی شعرهایش هست و یا اگر نیست عطر و رد پایش در خیال و کلمات و چینش حروفش پیداست.
هزار آدم تنها ، هزار تا چمدان ...
قطار ساعت هفت از یک ایستگاه قدیمی و با اصالت شروع می شود اگر چه قطار بر خلاف میل دل شاعرش می رود " قطار می رود اما خلاف میل دلم " امااز آنجا که( بنا به دلایلی قابل توجه) این قطار کمی دیرتر از آنچه منتظرش بودیم تصمیم به سفر گرفته است مای مخاطب آزادنه این اجازه را داریم سوار هر کوپه ای که دلمان خواست بشویم ! کوپه های قدیمی ،کوپه های جدید و ویژه !من گاه کوپه های قدیمی را ترجیح می دهم در قطار ساعت هفت گاهی کوپه های جدیدتر را.گاهی سکوت ریشه دار بعضی شعرهایش را که می خوانم دلم می خواهد شعر بعدی تونلی باشد پراز صدا و هیاهو و نزدیک تر با حال و هوای امروز جواد کلیدری مثل شعرهای سپیدش در مجموعه ی " یکی این همه گل را از دستم بگیرد" و گاهی هم زبان محکم و فاخر شعرهایی مثل " گل محمد " و " نادر ،پلنگ نادر مه دره ی کلات " همه ی کوه های ندیده ای را که دوست دارم با نوستالژی عمیقی در برابر نگاهم می چیند و به خراسان بزرگ فکر می کنم.
حس می کنم کلیدری همیشه در شعرهایش همراه خوبی ست. مثل ریش سفیدهای با تجربه و دهن گرم ولایت عزیزتر از جانش "کلیدر" هر چه را که دیده برایت تعریف می کند خواه یک پونه باشد کنار رودخانه ای محلی شاخه ای آویشن باشد در دستهای یاری روستایی یا بوی گرم و دلچسب فتیر،یا که ماری تنها و بزی کوهی وچوپانی که حتم خواهد مرد در شبی سرد !او در گفتن این شعرها شتابزده نیست یا اینکه حواسش فقط پی جلوه گری های الهه ی شعر باشد و دست در دست او آنقدر وارد خیال پردازی های رویا گون و غیر واقعی شود که مخاطب جا بماند در کمر کش کوهی ،پای سپیداری و یا چه می دانم در خیابانی شلوغ .کلیدری در همه ی این شعرهای پر از طبیعت( طبیعتی که بی شک تاثیر بسیار زیادی در دایره ی واژگانی و تفکرش داشته ) همواره حرف خودش را می زند و محتوای کلامش وارد حرف دیگران و جهان بینی دیگران نمی شود . به اعتقاد من این حرف خود را زدن نقطه ی قوتی ست در شعردست به دست گشته ی امروز که قادر است هر ضعفی را کمرنگ کند و در نهایت به رشد و بالندگی جوهره ی شعر یک شاعر بیانجامد و در اوج هنرمندی اورا به کشف های بر خواسته از احساس و پندار و تجربه های بکر شاعرانه ی خودش برساند نه اینکه با تفکر دیگری و احساس دیگری بنویسد و با قضاوت دیگری هم سنجیده شود .
موسیقی شعرهای کلیدری موسیقی راحت و بی دست اندازی ست و از تکلف های نوین تا حد زیادی به دور است. " باید برای خود هنری دست و پا کنم /سخت است جاده همسفری دست و پا کنم " / " و شاید هنر کلیدری در ابراز همین سادگی هاست آن هم به نحوی که ساده نویسی محض قلمداد نمی شود و یک نوع برخورد شفاف و صمیمی با کلمات و وزن هاو حس ها ی متفاوت است. ملموس بودن عواطف در این شعرها چیزی جدای از شخصیت واقعی او نیست .هر جا خشمگین و آزرده شده است کلماتش اوج و فرودهای پیش بینی شده ای دارند و هر جا آرام و مهربان و محزون و یا امیدوار است می توانی حال و هوایش را به وضوح در کلامش ببینی . چه آنجا که از دردهای مردم که یکی از دغدغه های بزرگش است سخن می گوید و برایشان دل می سوزاند " دشمن غرور شهر مرا فتح کرده بود /می کشت مردمان مرا بی تاملی " یا " مرد فقیر تکه یخی بود روی آب / می رفت بی اراده رها روی دست رود" چه آنجا که می گوید : " نشاط و قدرت و فرهنگ را دلم هر روز /برای مردم این مرز آرزومند است "
و براستی شاعران هر وقت همان جور که حس می کنند می نویسند شعرهای عینی تر و به یاد ماندنی تری را در حافظه ی مخاطبان از خود به یادگار می گذارند حتی اگر این شعرها از فرم و تکنیک های به اصطلاح پیشرویی هم برخوردار نباشند .
عاطفه ی یک شعر نمی تواند جدای از عاطفه ی خود شاعر باشدآن هم زمانی که شاعر قصد دارد به مخاطب راست بگوید و خودش را در زوایای پیچیده ی شعرش پنهان نکند " روزگاری ست که دردت شده در من جاری /زجرکش کرده مرا بستر این بیماری /باورت می کنم ای عشق تو هم باور کن/دلم از دست تو بر داشته زخمی کاری / من به شهریور چشم تو ارادت دارم/ تو به دی ماه دلم گوشه ی چشمی داری ؟ " ویا " زن یک کبوتر است که حالا دم غروب/ شانه به شانه ی من راه می رود /آهسته حرف می زند و گوش می دهم / آهسته حرف می زنم و گوش می دهد "
" من اعتراض می کنم ای داد ای هوار /دارد مرا کجای جهان می برد قطار ؟ "
و یا " وقتی طناب مرگ می افتد به گردنم/ من با دهان باز بخندم به روزگار/سرباز تف کند به زمین غیرتی شود /با یک طپانچه قلب جوان مرا شکار... "
و شاید همین یکی شدن بسیار زیاد خود واقعی شاعر با درون مایه ی شعرهایش و حس و حال های این شعرها باعث شده است در اغلب شعرها حتی در شعرهایی که صرفا مربوط به تجربه ی شاعرانه ی خود شاعر و یا حس فردی او نیست و جنبه ی اجتماعی دارد نیز تنها با یک راوی و پردازنده رو به رو باشیم و آن جواد کلیدری شاعر است که کمی دورتر از شعرش نایستاده تا فردی دیگر از زبان او شعر را برای ما بخواند.شعر 46 " ماشین لوکس آمد و از تو عبور کرد ،تو در پیاده رو به تماشای کیستی ؟ /من یک پرنده ام به خدا یک پرنده ام که از مسیر خط کشی ام می کنم عبور " نمونه ی خوبی ست که شاعر درآن این فضا را شکسته و به آدمهای شعرش فرصت داده است تا خودشان خودشان را معرفی کنند ، باما همراه شوند و به کمک و تسلط خوب او به مقصد برسند.
به اعتقاد من کلیدری توانسته است با توصیف و روایت ( البته از جنس روایت گری خاص خودش نه آنچه کلیشه ای و مرسوم است ) به کمک تخیل ظریف و روح حساس و اندیشمند خود شعرهایی صادقانه و دوست داشتنی بسراید.شعرهایی که در آنها لطافت کلمات و شاعرانگی تصاویر حرف اول را می زنند و مخاطب را فقط با چیزهایی مثل پیش بینی قافیه ها و لذت بردن مرسوم از ردیف های خاص درگیر نمی کند.کلیدری مردم شناسی جستجوگرو در عین حال آرام است که بی تفاوت از کنار تجربه های محیطی و واقعیت های موجود نمی گذرد انگار در مشاهده ی میدانی اش جهان با مردم و طبیعتش در سکوت او تماشا می شوند و بعد ما دریافت او را در قالب موسیقی کلمات می شنویم وشاید به همین خاطر است که هیچ چیز در شعرهایش تصنعی به نظر نمی رسد و یک روح واحد و منسجم بر کلامش حکمفرماست .
سفر بخیر عزیزم ،پرنده ی روشن !
با سپاس و احترام و فروتنی :
عاطفه ی رنگ آمیز طوسی
مشهد /مرداد ماه 91