با سلام. چند شعر از ناظم حکمت را برایتان می گذارم. در این هوای پاییزی شعرهای او خیلی بیشتر به دل می نشیند.
1
زيباترين دريا
دريايى است كه هنوز در آن نرانده ايم
زيباترين كودك
هنوز شيرخواره است
زيباترين روز
هنوز فرا نرسيده است
و زيباتر سخنى كه مى خواهم با تو گفته
باشم
هنوز بر زبانم نيامده است
2
گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم
3
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم
4
روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود
5
باران چون کبوتران
بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام
نُک می زنند
تُک تُک تُک
چون کبوتران
6
شعرهایی می نویسم که چاپ نمیشوند
اما
چاپ خواهند شد
منتظر نامه ای هستم،خبر خوبی در آن هست
شاید روز مرگم به دستم برسد
اما میرسد
نه پول و نه دولت
دنیا زیر حکم انسانیت
شاید صد سال دیگر
اما چنین خواهد بود