با سلام....................
طرف غروب، صداي حركت چرخ درشكه مي آيد و سرفه ي خشك اسب ها. گويي پارچه ي سياهي را بكشند روي سر آسمان...
خانم جانم ايستاد جلو رف و فتيله ي لامپا را كشيد پايين. همه جا تاريك شد، مثل شبق.
نفت نداره! فتيله ش داشت مي سوخت مادرجان.
آن قدر پلك زدم تا چشمانم به تاريكي خو گرفتند. بعد صداي خَش دار آقايم را شنيدم: - شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل،... كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها...
و از پشت شيشه هاي قطور عينكش، نور مي ريخت روي كتاب.
خانم جانم گفت: اِلاهي دورت بگردم، برو از همسايه ها آتيش بگير، تا وقته اين لامپا رو نفت مي كنم...
اين ها جملات ابتدايي مجموعه داستاني ست مغتنم با عنوان " #بادها_و _برگها "، نوشته ي #سروش_مظفرمقدم.
سروش را از خيلي وقت قبل مي شناسم، از ده – دوازده سال پيش كه ميرفتيم كافه ي جنت، و بعد ها كتابش را خوانده بودم با عنوان " شهر فرنگ " اما هيچ وقت ارتباطمان از سلام و احوالپرسي ساده اي فراتر نرفته بود. حتي بعد از خواندن شهرفرنگش و حظّ بسياري كه برده بودم يا وقتي كه سروكارم افتاده بود ميراث فرهنگي و فهميده بودم از خويشان هادي تقي زاده است... اما هميشه وقت احوالپرسي هايمان، مي دانستم دستان يك نويسنده ي قابل را مي فشارم. سال گذشته، همان روزهاي بعد از فوت مرحوم رضا بروسان بود كه با من تماس گرفت تا مرثيه اش را در ويژه نامه ي چهلم بروسان بگذارم. بماند كه از قلم افتاد و دريغم آمد. اما از آن زمان به بعد انگار دوستي مان رنگ ديگري به خود گرفت.
چند سالي ست بنده در موسسه ي آموزشي شفا، شاهنامه تدريس مي كنم، امسال از سروش دعوت كردم، همّتي كند و بچه ها را تا آنجا كه ممكن است، با ادبيات داستاني آشنا كند. او با مهرباني پذيرفت و اكنون فقط بچه هاي شفا مي دانند كه پاي درس چه آموزگاري نشسته اند.
چندي قبل هم كه كتاب " قطارساعت هفت " خودم را تقديمش كردم، جوياي كارهاي جديدش شدم و گفت مجموعه ي اخيرش راسال گذشته با همكاري انتشارات افراز تهران، در 125 صفحه و با قيمت 3800 تومان منتشر كرده و برايم مي آورد ... و آورد.
از قبل با قلم سروش آشنا بودم، به همين دليل هم پيگير كارهايش هستم. او نويسنده ي بسيارقابلي ست و در رديف نويسندگان مستقل قرار دارد. داستان را خوب مي شناسد و با پست و بلندِ كار آشناست. قلمِ گرم و گيرايي دارد. كسي كه ادبيات غني گذشته و همچنين معاصر را خوانده و سال هاست، داستان مي نويسد، مي داند " ادبيات روشنايي ست و رهايي". او سوژه ي داستان هايش را از خلال زندگي مي گيرد، همه ي اجزاي زندگي، با قلم او داستان مي شوند. پشت كتاب مي نويسد: داستان پيوسته خويش را از چيزي مي انبارد كه زندگي است. هم وهم است و هم واقعيت... اين گونه است كه داستان بخشي از زندگي مي شود و زندگي همواره قسمتي از داستان مي ماند. درست است، مظفرمقدم در كنار اين واقعيت نگاري، هميشه فضايي وهم آلود را هم ترسيم مي كند ( اين مسأله را گويا در مجموعه ي شهرفرنگ، پررنگ تر از اين مجموعه ديده بودم) و همين نكته شايد او را از بسياري نويسندگان ديگر، متمايز مي سازد. نكته ي ديگري كه در بيشتر نوشته هايش مي شود ديد و از مشخصه هاي كارهايش به حساب مي آيد، روايت گذشته و سير در روزهايي ست كه ديگر براي مخاطب، تاريخ شده اند. واضح است تاريخ معاصر را خيلي خوب مي شناسد و آن قدر حوادث را به ظرافت بيان مي كند كه مخاطب، گذشته را به روشني در زمان حال درك مي كند. خصوصاً كه اين مهم را با فولكلور و ادبيات عامّه درهم مي آميزد و به خوبي هم از عهده ي كار برمي آيد، نه اين كه ناشيانه فقط واقع نگاري كند.( كه اين از آفت هاي نويسندگي ست و در آثار عده اي ديده مي شود) روايت او از زندگي، روايتي سالم و منطقي ست و مخاطب هرگز در خلال حوادث، احساس ملال و سرگشتگي نمي كند. او در داستان هايش هم فضاي شهري را ترسيم كرده و هم روستايي را، و به گمان من در شهري نويسي هايش، موفق تر ست.
گويا در نقل قولي از نظريه پردازان فُرم گرا خوانده بودم كه در تفاوت شعر و نثر گفته بود، در شعر، همه ي عناصر زباني به كار گرفته مي شوند تا حادثه اي ( پيامي) را روايت كنند، در صورتي كه شعر، خودِ آن حادثه است. يعني شكل قرار گرفتن لغات در بستر كلام، ادبيّت و شاعرانگي زبان، مراد اصلي و اولّي شاعر است، نه پيامي كه از متنش گرفته مي شود. به اعتقاد من در داستانهايي كه امروزه نوشته مي شوند، و در زمره ي داستان هاي جدي و دست بالا قرار دارند، هم اين مسأله صدق مي كند. بهره گيري نويسنده از عناصر زياني و هنجارشكني هاي نحوي، داستان هاي كوتاهِ امروز را تا حدّ بسيار مطلوبي برجسته مي سازد. مجموعه داستان بادها و برگ ها هم از اين حيث، در حدّ قابل قبولي ست.دايره ي واژگان وسيع و زبان سالم و محكم مظفرمقدم، ستودني ست، خصوصاً اين كه گاه نوآوري ها و خلاقيت هايي را هم چاشني كار مي كند.
گفتني هاي فراواني درباره ي مجموعه ي بادها و برگها هست اما يكي از آن جهت كه كار من، نقد داستان نيست و ديگر اين كه اين يادداشت را به قصد نقد ننوشتم، از پرداختن به همه ي زوايا، صرفنظر مي كنم و مي گذارم به عهده ي اهالي داستان و منتقدان اين عرصه. هدف من تنها معرفي بيشتر اين نويسنده ي تواناي همشهري و اين كتابِ خاص بود، براي كساني كه مي خواهند از بين كتاب هاي بسياري كه هر روز چاپ و پخش مي شوند، داستان هاي خوبي بخوانند و به قولي، بعد از خريد و مطالعه ي كتاب، احساس بيهودگي و پشيماني نكنند.
براي سروش مظفرمقدم، آرزوي سلامتي مي كنم و منتظر آثار بعدي اش مي مانم.
والسلام/
جوادكليدري – دي 91/