کارکردن برای شهرت و کشورت، سرور و شادمانی بسیاری دارد. آدمی به خاک خود دِینی دارد که باید سعی کند آن را ادا کند. مثل همین کشتی گرفتن که چند روز قبل در کشورمان جریان داشت؛ تلاشی که در دست های قهرمانان تیم کشتی موج می زد، حس شادمانی عجیبی به همه ی ما منتقل می کرد.
سال 87 بود که برای اولین بار معاونت هنری شهرداری مشهد دست به کار بزرگی زد. اولین بار بود که یک تیم هنری از مردان و زنان هنرمند شهر مشهد، دست به دست هم دادند تا با فرا رسیدن نوروز، این عید ملّی و باستانی، شهرمان را زیبا کنند. تا این که این شهر را شهر گُل و بلبل کردند. این کار قشنگ، سال های بعد هم ادامه پیدا کرد و هرسال، مصمم تر و کامل تر از قبل پیگیری شد. همان ابتدای این حرکت بود که از خودم پرسیدم مگر این بودجه که این سال ها دارد هزینه ی زیباسازی شهر می شود، سال های قبل نبود؟ یا بود و در جاهای دیگر صرف می شد؟ چقدر خوب است پول های ملی، صرف کارهای خوبی از این دست شود. چقدر خوب است مردم منتظر آفرینش و خلق آثار تازه ی هنرمندان شهرشان باشند. از آن سو، چقدر خوب است هنرمندان یک شهر، شادی را به چشم ها و دل های مشتاق مردم شان هدیه کنند.
ای کاش در حوزه ی شعر هم این اتفاق خوشایند بیفتد! همیشه دوست داشته ام و گفته ام، ای کاش شعر هم می توانست در زندگی مردم این شهر و کشور به همین اندازه دخالت کند! راستی چرا این طور نیست؟ گویا خویشاوندی مردم و شعر در گذشته بیشتر بوده، اما به نظرم شعر فارسی این روزها به مردم سرزمینش بدهکار است...