زخم آن چنان بزن که به رستم، شَغاد زد زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد...
خیلی مشکل است فکرهای بزرگی در سر داشته باشی؛ فکرِ کارهای بزرگ، حرکت های بلندبالا، آرمان های سترگ و کاری، حتی دشمنی ها . مبارزات بزرگ اما در عمل درگیر خُرده دشمنی ها و دعواهای خاله زنکیِ دست و پاگیر و پیش پاافتاده شوی. خیلی آزاردهنده و دلگزاست مثل کدورت مسخره و پوچ من و برادرم که به خاطر کوچکی و بیهودگی اش از خودم بدم می آید. در این جهان وسیع، نفرت پروراندن و دعوا داشتن با برادرت، که دیدگاه های بسیار پیش پاافتاده دارد، بسیار آزاردهنده است. چند سال قبل تر در یکی از شعرهایم گفته بودم:
« عصبانی می شوم از این همه اتوبوس
که هیچ کدامشان به مقصد من نمی روند
مبارزی هستم که حقیری حریفانم آزارم می دهد
و به غرورم برمی خورد
اگر ابرها نباریده آسمان را ترک می کنند...»
حال و هوای بهاریِ این روزها باعث شد این چند خط را بنویسم، چرا که حیفم می آید لحظه هایم این طور بیخود و بیهوده بگذرند. خدا این طور آدم ها را نصیب گرگ بیابان نکند.
اما این شعر را از مجموعه ی « یکی این همه گُل را از دستم بگیرد » را به مناسبت نزدیک شدن بهار، می گذارم؛ پیشکش به همه ی خوانندگان بهتر از جانم و سال خوبی را برای همه ی تان آرزو می کنم.
قصیده ی بهار
فردا، با تابشِ آفتاب
از برف های حیاط چیزی نمی ماند
این را کودکی هم که در کوچه سوت می زند، می داند
با خمیازه ای بلند
از میانه ی اسفند خود را بالا می کشند درختان
سال کهنه به پایان می رسد
چون خواب ترسناکی که پاره می شود
جهان چون ماری پوست می اندازد
در کشاکش سنگ ها
به پهلو غلتی می زند
و نوروز می شود
بهار که بیاید
گل ها زیبا می شوند
چیزی چون معشوق من
که با موهای بلندش می تواند اشکم را دربیاورد.
دوست من!
اکنون رؤیاهای بسیاری دارم
و سرم سنگین شده است
مثل رؤیاهایی که موش در سر می پروراند
در تقویم سال هشتاد و هفت.
گاهی فکر می کنم
زندگی برای لحظه های شادش فرصت کوتاهی دارد
نگاه کن
از پنجره، بیرون چه منظره ای دارد!
همه ی این درخت ها
پاییزی را از سر گذرانده اند
اما آدم با همه ی آرزوهایش غمگین است.
خرداد 1387 - مشهد