رشتۀ جان من خسته جگر پیچ مده
یعنی آن طرۀ چون سنبل تر پیچ مده
پیچ دادی خم گیسو و دلم شد در تاب
بازش از بهر دلم تاب بهر پیچ مده
این همه پیچ که دارد خم آن زلف بس است
زلف او را دگر ای باد سحر پیچ مده
من خود از دست غم هجر تو در پیچم و تاب
پنجۀ صبر مرا هیچ مدر پیچ مده
چون ز موئی شود آزرده میانت هیهات
بند شمشیر چنان گرد کمر پیچ مده
هست پیچان تنم از تاب غمت رشته صفت
تو به دست ستمش نیز دگر پیچ مده
بر سرت ابن عماد ار همه تیغ آید ازو
تا سرت هست مکش گردن و سر پیچ مده
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 10:50